{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت دهم | رد خون

🖤 پارت دهم | رد خون

لانا با عجله پشت سر جونگکوک از عمارت بیرون رفت.

— خواهـرم کجاست؟

— نمی‌دونم.

— پس چطور می‌خوای پیداش کنی؟

جونگکوک سوار ماشین شد.

— یه نفر هست که می‌دونه.

لانا کنارش نشست.

— کی؟

— کسی که پنج سال پیش کمک کرد خواهرت فرار کنه.

ماشین با سرعت از عمارت دور شد.

---

بعد از حدود نیم ساعت، جلوی یه خانه‌ی قدیمی توقف کردند.

جونگکوک پیاده شد و اسلحه‌اش رو برداشت.

— تو همین‌جا بمون.

لانا سریع گفت:

— عمراً!

— لانا، این شوخی نیست.

— من پنج سال منتظر این لحظه بودم. قرار نیست تو بری و من تو ماشین بشینم!

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

— پس پشت سر من میای.

— باشه.

هر دو وارد خانه شدند.

فضا کاملاً تاریک بود.

جونگکوک چراغ‌قوه گوشی‌اش رو روشن کرد.

— اینجا خالیه.

لانا ناگهان چیزی روی زمین دید.

— جونگکوک...

یک دستبند افتاده بود.

لانا آن را برداشت.

چشم‌هایش پر از اشک شد.

— این مال خواهرمه.

جونگکوک دستبند رو از او گرفت.

روی زمین چند قطره خون دیده می‌شد.

لانا با ترس گفت:

— نه...

جونگکوک آرام گفت:

— هنوز معلوم نیست چی شده.

ناگهان صدای در از پشت سرشان آمد.

هر دو برگشتند.

مردی در تاریکی ایستاده بود.

— بالاخره پیداتون کردم.

جونگکوک اسلحه‌اش رو بالا آورد.

— دنیل کجاست؟

مرد خندید.

— هنوز هم فکر می‌کنی می‌تونی نجاتش بدی؟

لانا جلو رفت.

— خواهرم کجاست؟!

مرد نگاهش کرد.

— خواهرت؟

لبخند زد.

— خودت بهتر از هر کسی می‌دونی کجاست.

لانا اخم کرد.

— چی داری میگی؟

مرد یک قدم جلو آمد.

— چون خواهرت پنج سال پیش خودش انتخاب کرد ناپدید بشه.

لانا شوکه شد.

— دروغ میگی!

مرد چیزی از جیبش بیرون آورد.

یک عکس.

عکس لانا و جونگکوک.

پشت عکس نوشته شده بود:

«اگه می‌خوای خواهرت زنده بمونه، از جونگکوک دور شو.»

لانا آرام به جونگکوک نگاه کرد.

جونگکوک عکس رو از دست مرد گرفت.

چهره‌اش تغییر کرد.

— اینو کی بهت داده؟

مرد لبخند زد.

— خودِ خواهرت.

لانا خشکش زد.

— یعنی... اون می‌دونه من با جونگکوک ازدواج کردم؟

مرد جواب داد:

— بیشتر از این می‌دونه.

سکوت سنگینی افتاد.

بعد مرد آخرین جمله‌اش رو گفت:

— اون از اول می‌دونست شما دوتا قراره با هم ازدواج کنید.

لانا به جونگکوک خیره شد.

— تو از اول می‌دونستی؟

جونگکوک سکوت کرد.

و همین سکوت...

برای لانا کافی بود.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت یازدهم | حقیقت پنهانلانا به جونگکوک خیره شده بود.— از...

🖤 قفس سیاهپارت دوازدهم | ملاقاتلانا تمام شب خوابش نبرد.پیام ...

🖤 پارت نهم | آخرین دیدارلانا چند ثانیه حتی پلک هم نزد.— تو.....

🖤 پارت هشتم | او نمی‌خواهد پیدا شودلانا چند ثانیه فقط به جون...

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط