{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا

. دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.


و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن‌، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد: «چه آسمان تميزي!»
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
دیدگاه ها (۱۴)

.

تو بخواب نازنینم به جان تمام دلواپسی هایم قسم که لحظه ای دید...

.

شبت پر از ستاره هایی باشه ک هر شب به خدا سفارشتو میکنن که هم...

دم غروب میان حضور خسته اشیانگاه منتظری حجم وقت را می‌دیدو رو...

دم غروب، میان حضور خسته اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید. ...

من صدایِ...👌❤🍀

اهل کاشانم اماشهر من کاشان نیستشهر من گم شده است من با تاب م...

مردمان را دیدم.شهرها را دیدم.دشت ها را، کوه ها را دیدم.آب را...

والپیپر واترکولر ام اس ای

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ببین که خلوت من از سکوت سرشار استسکوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط