گفتم بترس!
گفتم بترس!
از غم آینده ای که من،جایی در آن زمانه ندارم کنار تو
آری!
رسیده نوبت آن روز های تلخ..
نفرین به چ من و روزگار تو...
امکان ندارم از تو جدایی کنم.... نترس!
این را تو گفتی و بخدا باورم نشد....
اما نخواستم که به رویت بیاورم...
یعنی نشد،
به جان تو ومادرم نشد....
از غم آینده ای که من،جایی در آن زمانه ندارم کنار تو
آری!
رسیده نوبت آن روز های تلخ..
نفرین به چ من و روزگار تو...
امکان ندارم از تو جدایی کنم.... نترس!
این را تو گفتی و بخدا باورم نشد....
اما نخواستم که به رویت بیاورم...
یعنی نشد،
به جان تو ومادرم نشد....
- ۷۳۸
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط