{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم بترس!

گفتم بترس!
از غم آینده ای که من،جایی در آن زمانه ندارم کنار تو
آری!
رسیده نوبت آن روز های تلخ..
نفرین به چ من و روزگار تو...
امکان ندارم از تو جدایی کنم.... نترس!
این را تو گفتی و بخدا باورم نشد....
اما نخواستم که به رویت بیاورم...
یعنی نشد،
به جان تو ومادرم نشد....
دیدگاه ها (۸)

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣتو تکان نخوردی. لب‌ه...

My Vampire Mate Season 2 part : ۸۷

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت هشتم: بازیِ دو رویِ پرده 🎭[دیدگاه ته...

پارت ۲۸اتاقِ تمرینِ رقص، با آینه‌های قدیِ عظیم و کفپوشِ چوبی...

نـام رمـان: شـریـک آرزویـم بـاشنـام نـویسنـده: زهـرا تیمـوری...

يک قصه روزي و ساعتي آغاز مي شود و بعد از اتفاقات تلخ و شيري...

امروز دلم گرفته و بسیار غمگینم و دلم از جدایی ترس دارد!با خد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط