پارت هدیه چون شرطا رو نرسوندین به مناسبت رسیدن فالوور ها
پارت هدیه چون شرطا رو نرسوندین به مناسبت رسیدن فالوور ها به ۲۶۴ براتون گذاشتم😁✨
پارت ۱۷: پیوندِ آتش و خاکستر
(از دید: ات)
تهیونگ به سمتم اومد. هر قدمش انگار دنیایِ اطرافم رو آرومتر میکرد. وقتی بالاخره به مقابلم رسید، دستش رو به آرامی رویِ صورتم گذاشت. شصتش رویِ گونم حرکت کرد و ردِ خونی که از جایی تویِ پیشونیم میاومد رو پاک کرد.
«ات…» صداش لرزید، «فکر میکردم اگه اتفاقی برات بیفته، من… من دیگه نمیتونم نفس بکشم.»
بغض تویِ گلوم شکسته شد و خودم رو تویِ آغوشش رها کردم. اون هم من رو جوری بغل کرد که انگار میخواست من رو بخشی از وجودش کنه. اون لحظه، تمامِ دردهایِ دنیا از یادم رفت. این همون آرامشی بود که تویِ تمومِ این آشوب، بهش نیاز داشتم.
اما این لحظهیِ رویایی، زیاد طول نکشید.
ناگهان، صدایِ بوقِ ممتدِ سیستمِ انفجار تویِ تمامِ عمارت پیچید. جیمین با فریاد گفت: «تهیونگ! سوهو قبل از بیهوشی، یه تایمرِ ثانویه برایِ بمبِ اصلی فعال کرده! فقط ۳۰ ثانیه وقت داریم!»
دنیام برایِ یه لحظه ایستاد. تهیونگ من رو رها کرد و با چشمهایِ جدی بهم نگاه کرد: «ات، باید بری! کوک! جین! ات رو بردارید و از اون درِ خروجیِ پشتی برید بیرون!»
«نه!» فریاد زدم. «بدونِ تو هیچجا نمیرم!»
تهیونگ با قاطعیت پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند: «بهم اعتماد کن، عشقم. من این بمب رو خنثی میکنم و میام پیشت. بهم قول بده که زنده میمونی!»
قبل از اینکه فرصتِ اعتراض داشته باشم، کوک و جین دستام رو گرفتند و به سمتِ درِ پشتی کشیدند. در حالی که از عمارت خارج میشدیم، برگشتم و برایِ آخرین بار نگاهش کردم. اون با شجاعت به سمتِ اتاقِ کنترل میدوید.
صدایِ انفجارِ مهیبی پشتِ سرمون بلند شد. زمین لرزید و شعلههایِ آتشِ نارنجی و سرخ، آسمونِ شب رو روشن کرد. دنیا دورِ سرم چرخید. فریاد زدم: «تهیونگ!»
اما تویِ اون دود و خاکستر، یهو سایهای رو دیدم که داشت از میونِ شعلهها بیرون میاومد. اون راه میرفت… آهسته و استوار. تهیونگ بود! زخمی، خسته، اما زنده!
وقتی بهمون رسید، دیگه نتونستم جلویِ خودم رو بگیرم. به سمتش دویدم و وسطِ اون شبِ پر از دود و خاکستر، تویِ آغوشش افتادم. ما ایستاده بودیم، در حالی که عمارتِ پدریاش در حالِ فرو ریختن بود. این پایانِ اون دورانِ سخت بود؛ شروعِ یه زندگیِ جدید، جایی که دیگه هیچ سوهو یا جکی وجود نداشت. فقط من و اون… زیرِ نورِ ستارههایی که از پشتِ دودِ سیاهِ عمارت، دوباره میدرخشیدند...
ادامه دارد..........
شرطا:
۱۰ لایک❤
۵ کامنت🗨
۳ بازنشر♾️
لطفا شرطا رو برسون🥺
پارت ۱۷: پیوندِ آتش و خاکستر
(از دید: ات)
تهیونگ به سمتم اومد. هر قدمش انگار دنیایِ اطرافم رو آرومتر میکرد. وقتی بالاخره به مقابلم رسید، دستش رو به آرامی رویِ صورتم گذاشت. شصتش رویِ گونم حرکت کرد و ردِ خونی که از جایی تویِ پیشونیم میاومد رو پاک کرد.
«ات…» صداش لرزید، «فکر میکردم اگه اتفاقی برات بیفته، من… من دیگه نمیتونم نفس بکشم.»
بغض تویِ گلوم شکسته شد و خودم رو تویِ آغوشش رها کردم. اون هم من رو جوری بغل کرد که انگار میخواست من رو بخشی از وجودش کنه. اون لحظه، تمامِ دردهایِ دنیا از یادم رفت. این همون آرامشی بود که تویِ تمومِ این آشوب، بهش نیاز داشتم.
اما این لحظهیِ رویایی، زیاد طول نکشید.
ناگهان، صدایِ بوقِ ممتدِ سیستمِ انفجار تویِ تمامِ عمارت پیچید. جیمین با فریاد گفت: «تهیونگ! سوهو قبل از بیهوشی، یه تایمرِ ثانویه برایِ بمبِ اصلی فعال کرده! فقط ۳۰ ثانیه وقت داریم!»
دنیام برایِ یه لحظه ایستاد. تهیونگ من رو رها کرد و با چشمهایِ جدی بهم نگاه کرد: «ات، باید بری! کوک! جین! ات رو بردارید و از اون درِ خروجیِ پشتی برید بیرون!»
«نه!» فریاد زدم. «بدونِ تو هیچجا نمیرم!»
تهیونگ با قاطعیت پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند: «بهم اعتماد کن، عشقم. من این بمب رو خنثی میکنم و میام پیشت. بهم قول بده که زنده میمونی!»
قبل از اینکه فرصتِ اعتراض داشته باشم، کوک و جین دستام رو گرفتند و به سمتِ درِ پشتی کشیدند. در حالی که از عمارت خارج میشدیم، برگشتم و برایِ آخرین بار نگاهش کردم. اون با شجاعت به سمتِ اتاقِ کنترل میدوید.
صدایِ انفجارِ مهیبی پشتِ سرمون بلند شد. زمین لرزید و شعلههایِ آتشِ نارنجی و سرخ، آسمونِ شب رو روشن کرد. دنیا دورِ سرم چرخید. فریاد زدم: «تهیونگ!»
اما تویِ اون دود و خاکستر، یهو سایهای رو دیدم که داشت از میونِ شعلهها بیرون میاومد. اون راه میرفت… آهسته و استوار. تهیونگ بود! زخمی، خسته، اما زنده!
وقتی بهمون رسید، دیگه نتونستم جلویِ خودم رو بگیرم. به سمتش دویدم و وسطِ اون شبِ پر از دود و خاکستر، تویِ آغوشش افتادم. ما ایستاده بودیم، در حالی که عمارتِ پدریاش در حالِ فرو ریختن بود. این پایانِ اون دورانِ سخت بود؛ شروعِ یه زندگیِ جدید، جایی که دیگه هیچ سوهو یا جکی وجود نداشت. فقط من و اون… زیرِ نورِ ستارههایی که از پشتِ دودِ سیاهِ عمارت، دوباره میدرخشیدند...
ادامه دارد..........
شرطا:
۱۰ لایک❤
۵ کامنت🗨
۳ بازنشر♾️
لطفا شرطا رو برسون🥺
- ۳۴۱
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط