{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟏

════‌════‌════‌════‌═
دختر در حیاطِ خلوت خانه ، بدنش را به حرکت درآورده بود.
یک حیاط کوچک که احتمالاً مساحت‌اش بیشتر از ۱۲ متر نبود.
چرا یادش نبود که رقص اینقدر به او آرامش می‌دهد ؟
ذهنش بلاخره از اتفاقات اطرافش خالی شده بود.
خب...فقط برای یک مدت کوتاهی.

صدای جیغی گوش‌خراش از فاصله‌ای دور آمد.
دختر دست از رقصیدن برداشت و صدای غُرغُری آمد که زمین را لرزاند.
زلزله شده بود ؟ احتمالا...
شایدهم فقط صدای نارضایتی مردی بود که داشت از دیدن رقصیدن دختر لذت می‌برد.

به درون خانه دوید و مادر‌بزرگ‌اش را دید که ژاکت نخی‌اش را تن می‌کند.
به لطف آن مردک ، حتی در خانه‌هم نمی‌توانست روبان‌اش را دربیاورد چرا که چشمانش قهوه‌ای بود.
شاید باید فقط به مرد میگفت تا رنگ چشمانش را پس دهد تا حداقل در خانه راحت باشد.

_«چیزی شده ؟»
_«نمی‌دونم ، میخوام برم چک کنم ، از خونه بیرون نیا مِری...»

مادربزگش گفت و از خانه خارج شد، نگران به‌نظر می‌رسید.
خب منطقی بود ، صدای همهمه چنان زیاد بود که انگار کسی درحال جیغ کشیدن در پرده‌ی گوش‌اش است ، شاید واقعا زلزله آمده بود ؟
آن زن پیر به سختی میتوانست راه برود، اما حال به سمت خروجی می‌دوید، نگرانی و راه رفتن، آن‌هم اینقدر سریع ، مناسب‌ترین چیز برای سن‌اش نبود.

_«باید متوقفش میکردی ، بیرون چیزی برای دیدن نیست»
لوسیفر گفت.
_«پس همهمه برای چیه ؟»
مرد سرش را صاف گرفت و گفت.
_«اون ۲ تا پسرک رو زنده کردم...»
_«چی ؟؟»

مِریس رسما جیغ زد.

_«از مرگ‌شون ناراحت به‌نظر میرسیدی...»

دختر به چشمان مرد زل زد ، او جدی بود ؟
شاید واقعا باید در تصمیمش مبنی بر اینکه او لوسیفر است یا نه ، تجدیدنظر می‌کرد.
فقط لوسیفر میتواند مرده هارا زنده کند.

_«پس تو...»
مرد خم شد تا اینکه بلاخره هم‌قد دختر بود. صورتش روبروی صورت او.
_«خب ، اون آزازل احمق فکر کرد میتونه بدون اینکه من متوجه بشم وارد قلمروم بشه و به چیز که مال منه دست بزنه....اینجوری کمرت رو گرفت ؟»

دستان مرد دور کمر باریک مریس حلقه شد.
_«اومم ؟؟»

صدای همهمه حالا در ذهن مریس محو شده بود.
_«زبونت رو جایی قایم کردی ؟ مطمئنم قبل‌تر هم بااینکه میدونستی من لوسیفرم ، زبون داشتی»

سایه‌ها ، روبان دور چشمش را باز کردند و دستی به چشمانش کشیدند.
چشمانش باز شد همان آبیِ سرنوشت ساز.
_«هنوزم دارم...فقط..»

فقط کمی از شنیدن اینکه مرد واقعا واقعا لوسیفر است و اینکه برای اینکه او ناراحت نباشد ، دو نفر را به زندگی بازگرداننده و حال صورت مرد اینقدر نزدیک صورت اوست تعجب کرده بود.
کمی هم گونه‌هایش سرخ شده بود.

مرد خم شد و زبان‌اش را روی لب‌های دختر کشید.
دختر حرکتی نکرد.
لوسیفر شنیده بود که انسان‌ها میگویند سکوت نشانه‌ی موافقت است.
خب...دختر هم سکوت کرده هم حرکتی نکرده. پس موافق است ؟!

با دندان‌هایش لبِ پایینی دختر را گرفت ، مکی زد و بعد لب‌های دختر را ول کرد.
دوباره این حرکت را تکرار کرد و بعد لب‌هایش را روی لب‌های دختر کوباند.
وحشیانه می‌بوسید ، قلب‌نداشته‌اش از نیاز تیر می‌کشید.
تمام عضلاتش از بی‌صبری منقبض شده بود.
پایین‌تنه‌اش وحشتناک به درد آمده بود.
چشمانش را باز کرد و دختر را دید که هنوز با چشمان گرد ، به او خیره شده‌ست.
_«اگر با این چشما موقع بوسیدنت بهم خیره بشی ، ممکنه روی اولین سطحی که دیدم ، خمت کنم...»

چشمان دختر حتی گشادتر از قبل شد.
خب پس ، این یعنی اجازه داشت ؟
مثل اینکه نه...

دختر سریع چندقدمی به عقب برداشت.

_«اگر تا چندساعت آینده ببینمت ، ناراحت میشم..»
دختر گفت.
خب...طبق گفته‌های مرد ، او نمی‌خواست دختر را ناراحت کند.
پس دختر شانس‌اش را امتحان کرد.

_«و...تو نمی‌تونی همینطوری آدمی که چندروز مرده رو زنده کنی.»

بعد وارد اتاقش شد و در را بست.
════‌════‌════‌════‌═
مِریس میمو...
شرط:۱۸۰لایک،۲۰۰کامنت و ۳۰ ریپوست😔❤️🎀
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
دیدگاه ها (۲۶۲)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟎════‌════‌════‌════‌═س...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟗════‌════‌════‌════‌═ر...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟐════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟔════‌════‌════‌════‌═_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط