n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟐
═════════════════
بدن تنومند مرد بین ۴ پیرمرد جای گرفت.
_«یک سوال ازتون داشتم...»
لوسیفر گفت.
_«فرض کنید، بهتون میگم :تا چند ساعت آینده نمیخوام ببینمت. توی این جمله ، چند ساعت آینده یعنی دقیقا چند ساعت ؟!»
و مردها شروع به استدلال و تحلیل کردند.
"فرداشب"
دختر کرستی سیاه همراه با دامنی بلند به همان رنگ پوشیده بود و در مراسم حضور یافته بود.
روبانی مشکی هم به چشمزده بود که اختلاف رنگِ شیرینی را میان پوست شیری رنگاش و لباسهایش ایجاد کرده بود.
۲پسر که صبح زنده شده بودند ، باز توسط مردم کشته شده بودند.
چرا که تنها لوسیفر میتواند کسی را به زندگی برگرداند ، و انسانهایی که توسط او بازگشته بودند ، هیچکدام برای اهداف خوبی دوباره متولد نشده بودند.
حال ، بدن ۲پسر باز خاک شده بود و این مراسم ، مراسمی بود که توسط روحانیون صورت گرفته بود تا لوسیفر را از روستا دور کنند.
حداقلاش این بود که شکها و لقبهای نفرینشده از روی دختر برداشته شده بود.
چرا که همه میگفتند چه مرگ و چه زندگی ۲پسر توسط لوسیفر اداره میشده و دختر ربطی به ماجرا نداشته.
دختر هم غمگین بود هم خوشحال...
خوشحال که دیگر واژهی نفرینشده را نمیشنید.
غمگین که ۲پسر این سرنوشت را داشتند.
هرچند که غمگینیاش بر خوشحالیاش غلبه کرده بود.
سایهی مرد روی سرش افتاد.
_«تو...»
_«چرا ناراحتی ؟»
مرد خم شد تا صورتاش را همسطح صورت دختر کند که گونههای دختر را عمیقاً گلگون کرد چرا که یاد خاطرهی دیروزشان افتاد.
عمیقا امیدوار بود که روبان این گلگونی را پنهان کند.
_«بهخاطر اینکه من رو دیدی ؟ ولی تو گفتی تا چندساعت آینده ، الان ۲۴ساعت گذشته، منم به این نتیجه رسیدم که اگر میخواستی برای بیشتر از یک روز نبینیم میگفتی چندروز آینده...»
دختر هوفی کرد.
_«نه مشکلی نیست»
_«این چه مراسمیه ؟»
_«یک مراسم که تورو از روستا دور کنند.»
مرد غرغری کرد.
جابهجا شد و کنار دختر ایستاد.
_«نباید بری ؟ الان میخوان چندتا طلسم اجرا کنن»
_«آره ، دارم طلسماشون رو حس میکنم.»
_«خب ؟!...»
مرد روی صورت دختر خم شد.
_«مثل قلقلک میمونه.»
دختر کمی فکر کرد و بعد گفت.
_«آزازل گفت نمیتونی بهم آسیب بزنی»
مرد از شنیدن اسم آزازل اخمی کرد.
_«گفتم که ، جوابی برای سوالهای بیپایانت نیست»
_«اگر نگی مجبور میشم از خودِ آزازل بپرسم.»
_«قبل از اینکه بهت نزدیک بشه ، به صلیب میکشمش.»
دختر لبهایش را غنچه کرد و آهی کشید.
_«تو که واقعا انتظار نداری کنجکاوی نکنم وقتی لوسیفر ، فرمانروای جهنم مثل یک سگ-...»
_«سگ ؟»
_«خب...کَنه ؟»
_«کَنه ؟!»
لوسیفر ابرویی بالا انداخت و زبانش را از حرص از داخل به لپش فشار داد.
_«پس مثل چی ؟ ایدهی دیگهای برای تشابه ،از کسی که دنبال بقیه میوفته ندارم»
مرد دهن باز کرد تا جواب دهد که یک کیف کوچک در سینهاش با ملایمت کوبیده شد که مرد آن را قبل از اینکه روی زمین بیفتد ، گرفت.
_«من میرم پیش روحانی ، تو اینجا بمون»
دختر روی پاشنهی پا چرخید و با کمی ادا های همیشگیاش سمت جایی که روحانیون بودند رفت.
مرد غُرغُری کرد ،او اصلا به این دغلبازهای ریاکار اعتماد نداشت ، پس به دنبال دختر افتاد.
═════════════════
مجداد باید بگم لوسیفرم خیلی خرهههه
شرط:۱۸۰لایک،۲۰۰کامنت و ۴۰ریپوست❤️✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟐
═════════════════
بدن تنومند مرد بین ۴ پیرمرد جای گرفت.
_«یک سوال ازتون داشتم...»
لوسیفر گفت.
_«فرض کنید، بهتون میگم :تا چند ساعت آینده نمیخوام ببینمت. توی این جمله ، چند ساعت آینده یعنی دقیقا چند ساعت ؟!»
و مردها شروع به استدلال و تحلیل کردند.
"فرداشب"
دختر کرستی سیاه همراه با دامنی بلند به همان رنگ پوشیده بود و در مراسم حضور یافته بود.
روبانی مشکی هم به چشمزده بود که اختلاف رنگِ شیرینی را میان پوست شیری رنگاش و لباسهایش ایجاد کرده بود.
۲پسر که صبح زنده شده بودند ، باز توسط مردم کشته شده بودند.
چرا که تنها لوسیفر میتواند کسی را به زندگی برگرداند ، و انسانهایی که توسط او بازگشته بودند ، هیچکدام برای اهداف خوبی دوباره متولد نشده بودند.
حال ، بدن ۲پسر باز خاک شده بود و این مراسم ، مراسمی بود که توسط روحانیون صورت گرفته بود تا لوسیفر را از روستا دور کنند.
حداقلاش این بود که شکها و لقبهای نفرینشده از روی دختر برداشته شده بود.
چرا که همه میگفتند چه مرگ و چه زندگی ۲پسر توسط لوسیفر اداره میشده و دختر ربطی به ماجرا نداشته.
دختر هم غمگین بود هم خوشحال...
خوشحال که دیگر واژهی نفرینشده را نمیشنید.
غمگین که ۲پسر این سرنوشت را داشتند.
هرچند که غمگینیاش بر خوشحالیاش غلبه کرده بود.
سایهی مرد روی سرش افتاد.
_«تو...»
_«چرا ناراحتی ؟»
مرد خم شد تا صورتاش را همسطح صورت دختر کند که گونههای دختر را عمیقاً گلگون کرد چرا که یاد خاطرهی دیروزشان افتاد.
عمیقا امیدوار بود که روبان این گلگونی را پنهان کند.
_«بهخاطر اینکه من رو دیدی ؟ ولی تو گفتی تا چندساعت آینده ، الان ۲۴ساعت گذشته، منم به این نتیجه رسیدم که اگر میخواستی برای بیشتر از یک روز نبینیم میگفتی چندروز آینده...»
دختر هوفی کرد.
_«نه مشکلی نیست»
_«این چه مراسمیه ؟»
_«یک مراسم که تورو از روستا دور کنند.»
مرد غرغری کرد.
جابهجا شد و کنار دختر ایستاد.
_«نباید بری ؟ الان میخوان چندتا طلسم اجرا کنن»
_«آره ، دارم طلسماشون رو حس میکنم.»
_«خب ؟!...»
مرد روی صورت دختر خم شد.
_«مثل قلقلک میمونه.»
دختر کمی فکر کرد و بعد گفت.
_«آزازل گفت نمیتونی بهم آسیب بزنی»
مرد از شنیدن اسم آزازل اخمی کرد.
_«گفتم که ، جوابی برای سوالهای بیپایانت نیست»
_«اگر نگی مجبور میشم از خودِ آزازل بپرسم.»
_«قبل از اینکه بهت نزدیک بشه ، به صلیب میکشمش.»
دختر لبهایش را غنچه کرد و آهی کشید.
_«تو که واقعا انتظار نداری کنجکاوی نکنم وقتی لوسیفر ، فرمانروای جهنم مثل یک سگ-...»
_«سگ ؟»
_«خب...کَنه ؟»
_«کَنه ؟!»
لوسیفر ابرویی بالا انداخت و زبانش را از حرص از داخل به لپش فشار داد.
_«پس مثل چی ؟ ایدهی دیگهای برای تشابه ،از کسی که دنبال بقیه میوفته ندارم»
مرد دهن باز کرد تا جواب دهد که یک کیف کوچک در سینهاش با ملایمت کوبیده شد که مرد آن را قبل از اینکه روی زمین بیفتد ، گرفت.
_«من میرم پیش روحانی ، تو اینجا بمون»
دختر روی پاشنهی پا چرخید و با کمی ادا های همیشگیاش سمت جایی که روحانیون بودند رفت.
مرد غُرغُری کرد ،او اصلا به این دغلبازهای ریاکار اعتماد نداشت ، پس به دنبال دختر افتاد.
═════════════════
مجداد باید بگم لوسیفرم خیلی خرهههه
شرط:۱۸۰لایک،۲۰۰کامنت و ۴۰ریپوست❤️✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۳.۵k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط