برادرخواندهیمن پارت43:
با پایان جلسه همه افراد اتاق رو ترک کردن جز جیمینی که در حال مرتب کردن طرحهاش بود و یونگیای که گویا در حال تماس گرفتن با کسی بود. همینطور که برگههای روی میز رو مرتب میکرد توجهش به لحن و حرفای یونگی جلب شد.
_خیلی خب عزیزم امشب میریم بیرون
مکثی کرد و به حرفای فرد پشت خط گوش داد لحظاتی بعد جواب داد:
_پسرم این هفته سرم شلوغ بود که نتونستیم با هم وقت بگذرونیم اما آپا قول میده امشب برات جبرانش کنه
جیمین در حالی که سعی میکرد به لحن یونگی نخنده، برگههای شامل طرحهاشو توی پوشه قرار داد. یونگی به تماسش پایان داد اما از اتاق خارج نشد. خیره به یه نقطه به فکر فرو رفته بود. جیمین نگاهشو به مرد داد:
_نمیدونستم زن و بچه داری!
یونگی نگاهشو به پسر مقابلش داد و بیتوجه به اینکه جیمین صرفا همکاریه که ناخواسته حرفاشو شنیده لبخند زد.
_یه پسر دارم
جیمین در حالی که پوشهشو در دست داشت، قدمای آرومشو سمت در کشید و با اشاره به یونگی، به همراهی دعوتش کرد.
_چند سالشه؟
یونگی شونه به شونه جیمین راه افتاد و با هم از اتاق خارج شدن.
_پنج سالشه
جیمین با لبخندی که از روی لبش پاک نمیشد گفت:
_همیشه عاشق بچهها بودم و هستم
مکثی کرد و پرسید:
_پدر بودن شیرینه نه؟
یونگی با لبخند دندوننمایی به نیمرخ پسر کنارش نگاه کرد. حتی چشمای جیمین با تصور یه بچه میخندید.
_خیلی.. حتی با شنیدن صداش قند تو دلم آب میشه دیدن خندههاش که دیگه به کنار!
با رسیدنشون به در اتاق جیمین متوقف شدن. پسر با ایستادن مقابل یونگی، با همون لبخند گفت:
_دلخوشی قشنگیه
_امیدوارم نصیب تو هم بشه آقای پارک!
جیمین چیزی نگفت اما لبخندش تقریبا محو شده بود. یونگی با سر تکون دادن کوتاهی به نشونه تعظیم گفت:
_روز خوش
و به سمت آسانسور رفت تا به اتاق خودش بره.
با پایان جلسه همه افراد اتاق رو ترک کردن جز جیمینی که در حال مرتب کردن طرحهاش بود و یونگیای که گویا در حال تماس گرفتن با کسی بود. همینطور که برگههای روی میز رو مرتب میکرد توجهش به لحن و حرفای یونگی جلب شد.
_خیلی خب عزیزم امشب میریم بیرون
مکثی کرد و به حرفای فرد پشت خط گوش داد لحظاتی بعد جواب داد:
_پسرم این هفته سرم شلوغ بود که نتونستیم با هم وقت بگذرونیم اما آپا قول میده امشب برات جبرانش کنه
جیمین در حالی که سعی میکرد به لحن یونگی نخنده، برگههای شامل طرحهاشو توی پوشه قرار داد. یونگی به تماسش پایان داد اما از اتاق خارج نشد. خیره به یه نقطه به فکر فرو رفته بود. جیمین نگاهشو به مرد داد:
_نمیدونستم زن و بچه داری!
یونگی نگاهشو به پسر مقابلش داد و بیتوجه به اینکه جیمین صرفا همکاریه که ناخواسته حرفاشو شنیده لبخند زد.
_یه پسر دارم
جیمین در حالی که پوشهشو در دست داشت، قدمای آرومشو سمت در کشید و با اشاره به یونگی، به همراهی دعوتش کرد.
_چند سالشه؟
یونگی شونه به شونه جیمین راه افتاد و با هم از اتاق خارج شدن.
_پنج سالشه
جیمین با لبخندی که از روی لبش پاک نمیشد گفت:
_همیشه عاشق بچهها بودم و هستم
مکثی کرد و پرسید:
_پدر بودن شیرینه نه؟
یونگی با لبخند دندوننمایی به نیمرخ پسر کنارش نگاه کرد. حتی چشمای جیمین با تصور یه بچه میخندید.
_خیلی.. حتی با شنیدن صداش قند تو دلم آب میشه دیدن خندههاش که دیگه به کنار!
با رسیدنشون به در اتاق جیمین متوقف شدن. پسر با ایستادن مقابل یونگی، با همون لبخند گفت:
_دلخوشی قشنگیه
_امیدوارم نصیب تو هم بشه آقای پارک!
جیمین چیزی نگفت اما لبخندش تقریبا محو شده بود. یونگی با سر تکون دادن کوتاهی به نشونه تعظیم گفت:
_روز خوش
و به سمت آسانسور رفت تا به اتاق خودش بره.
- ۱۱۴
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط