{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
ما می توانستیم باز نگردیم
اگر پل های پشتِ سرشان را
خراب می کردند
اگر تکلیفِ دل هایمان
با " دوستت ندارم هایشان "
یکسره شده بود
ما می توانستیم زندگی کنیم
بارِ دیگر
جایی دیگر
دوست بداریم
اگر از این تردید
از این برزخِ بین رفتن و باز گشتن
نجاتمان می دادند
دیدگاه ها (۱)

بابک:میدانی؟تازگی ها زندگی جوری شده است که از کسی توقع نداشت...

دلی شکسته و چنگی گسسته گیسویمولی به زخمه غیبی هنوز می مویم#ش...

دلبرم بی تو دلم خونین استهمدمم تا به سحر پروین استوه چه کرد ...

بیزارم از آدمهایی ؛که امروز رفیقند ، فردا غریبهآدمهایی که عا...

دلتنگی..جدایی..

رها🦋 واست غرورمو زیرپا گذاشتم ثابت کن اشتباه نکردم....من برا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۸ات جعبه را از جونگوک گرفت و با ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۹چهار نفر با عجله به سمت اتاق سا...

داستان عاشقانه جدید

از دشمنان تا عاشقان

سناریو اوبیکاکا

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۳۰ | پایانساعت هشت شب...سوا و جونگ‌کوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط