اقای جئعون تازه از حموم اومده بودن بیرون و جوجه لوسشونم دم در اتاق ...
𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹
اقای جئعون تازه از حموم اومده بودن بیرون و جوجه لوسشونم دم در اتاق چسبیده بودن به چارچوپ در و لوپاشون باد کرده بود و لب لوچشون اویزون بود
ات با لب و لوچه اویزون و ناراحت : کوکی جونم من برات بمیرم خواهش می کنم فقط یه بار باشه ؟ با چشمای امیدوار و مظلوم و ناز به عشقش زل زده بود و منتظر جوابش بود
کوک خیلی جدی : گفتم که نه خطرناکه عزیزم
و پیراهنشو پوشید و داشت موهاشو خشک می کرد
و صدای سشوار اتاق رو پر کرده بود که جوجهٔ لوسش اومد و سشوار رو از دستش ورداشت و خاموش کرد
ات با بغض و به شدت تو دل برو مظلوم : دلت میشه منو نبری ؟
کوک خنسرد بدون اینکه به جوجش نگاه کنه : اره و نمی برم و نخواهم برد حتی یک بار و سشوارو از دستش گرفت و دوباره روشنش کرد
ات مودش ۱۸۰ درجه تغییر کرد: حالا که اینطوره شد باشه خودت خواستی من که داشتم با ملایمت رفتار می کردم ....و با عصبانیت و از اتاق رفت بیرون
کوک هم موهاشو سشوار کرد لباساشو پوشید اماده بود سویچ موتورش (موتور نه ها موتورررررر😭💔) رو ورداشت و رفت داخل حال ات با نیشخند روی مبل نشسته بود رفت سمت در تا بره اما در قفل بود کوک کلافه و با صدای نسبتا بلندی گفت
کوک حرصی و کلافه : اتتتت ... کار تو نه ؟
ات با لبخند ی که راضیت کاملا داخلش مشخص بود و با حرصی که سعی داشت پنهونش کنه و خنسرد رفتار کنه : یا منو می بری یا اینکه تو هم نمی ری اگه منو نبری تو هم حق نداری بری
کوک عصبی و بلند : ات بیا درو باز کن روی عصاب من نرو
ات لجباز : نمی خوام و نمیام اخه چرا منو نمی بری؟ این همه زجه زدم منو ببر ولی خودت تنها رفتی یه شب فقط منم بیام یه شب
کوک عصبی:چند بار بگم نه نمیشه خطرناکه برات خوب نیست تو هنوز بچه ای
ات با تعجب با چهره ای که از خشم و ناراحتی در هم کشیده شده بود : چه ربطی داره موتور یه وسیلهٔ نقلیه است همه سوار میشن کوچیک و بزرگ نداره... بعد صورتشو به یه طرف دیگه چرخوند و به حالت قهر گفت ... نمی خوای منو ببری بهونه نیار
کوک سعی داره خودشو کنترل کنه : درسته اما اونطوری که من می رم خطرناکه و من دور دور که نمی خوام برم می خوام برم مسابقه بدم بیا درو باز کن دیرم شده
ات همونطور که تو چشمای مرد عصبی جلوش زل زده بود با لحبازی و پافشاری : اگه خطرناکه پس برای تو هم خطرناکه اجازه نمی دم بری
مرد هیچ وقت سر جوجش داد نزده بود ولی الان با یه چیزی فرا تر از داد گفت : تو کی باشی که بخواد به من اجازه بده حالا میای در رو باز می کنی ؟ یا بشکنمش.. کلافه عصبی تر گفت... نمی فهمی دیرم شده ؟
ات ترسید بود شبیه بچه گربه ای که از اب متنفره و ولی حالا زیر بارونه بود رفت کلید اورد و دادش به کوک و روی مبل نشست و زانوهاشو بغل کرد و خیلی ناراحت بود نمی تونست مانع ریختن اشکاش بشه کوک کیلد انداخت درو باز کرد می خواست بره بیرون که حرف ات متوقفش کرد
ات با گریه : یعنی اون مسابقه ارزششو داشت قلب منو بشکنی ؟ یعنی اون مهمتر از منه برات؟...
و سوالشو با تردید پرسید ... یا شایدم کسی که عاشقشی اونجاست؟ .. بعد با غم ادامه داد .. اهوم درسته تو از اول دنبال یه دختر جذاب و قد بلند بودی نه یکی مثل من
کوک درو بست اومد بغل ات که شبیه یه کولوچه کیوت شده بود نشست گوشی و سویچش رو گذاشت روی میز و می خواست صورت ات رو لمس کنه اما ات ازش فاصله گرفت و صورتشو اون طرف کرد بدنش می لرزید مشخص بود ترسیده
ات با بغض شدید و یکم بلند : به من دست نزن برو به مسابقت برس... و به سرعت بلند شد رفت سمت اتاقشون روی تخت دراز کشید و پتو رو روی خودش کشید کوک اومد تو اتاق بغل ات نشست
کوک الان کاملا مهربون اروم شده بود و با همون لحنی که فقط مخصوص ات بود گفت : عزیزم اینطور نیست معلومه تو برام از همه چیز مهمتری تو عشق زندگیمی و اینکه من هیچوقت دنبال کسی جز تو نبودم من مغرور که این همه غرورم برام مهمه چرا غرورمو شکستم تا خانوادت راضی بشن با من باشی ؟
ات با گریه: باشه باور کردم حالا هم ولم کن برو به مسابقت برس
کوک ناراحت : نفسم تو داری گریه می کنی من کجا برم ؟ گریه نکن باشه عزیزم با هم می ریم خوبه ؟
دختر پتو رو از صورتش کنار زد و با چشمای اشکیش که حالا بخاطر ذوق برق می زد به چشمای مردی که الان کاملا اروم به نظر میومد نگاه کرد و با لحن ارومی که ذوق رو میشد ازش حس کرد لب زد : واقعا ؟ با موتور
کوک با لبخند نرم گونهٔ جوجه ای که باچشمای منتظر نگاش می کرد رو نوازش کرد : نه عزیزم با ماشین
می ریم مسابقه رو می بینیم خوبه؟
ات همینطور که دوباره داشت می رفت زیر پتو با لحنی که ناامیدی داخلش موج می زد: خودت برو من نمیام
اقای جئعون تازه از حموم اومده بودن بیرون و جوجه لوسشونم دم در اتاق چسبیده بودن به چارچوپ در و لوپاشون باد کرده بود و لب لوچشون اویزون بود
ات با لب و لوچه اویزون و ناراحت : کوکی جونم من برات بمیرم خواهش می کنم فقط یه بار باشه ؟ با چشمای امیدوار و مظلوم و ناز به عشقش زل زده بود و منتظر جوابش بود
کوک خیلی جدی : گفتم که نه خطرناکه عزیزم
و پیراهنشو پوشید و داشت موهاشو خشک می کرد
و صدای سشوار اتاق رو پر کرده بود که جوجهٔ لوسش اومد و سشوار رو از دستش ورداشت و خاموش کرد
ات با بغض و به شدت تو دل برو مظلوم : دلت میشه منو نبری ؟
کوک خنسرد بدون اینکه به جوجش نگاه کنه : اره و نمی برم و نخواهم برد حتی یک بار و سشوارو از دستش گرفت و دوباره روشنش کرد
ات مودش ۱۸۰ درجه تغییر کرد: حالا که اینطوره شد باشه خودت خواستی من که داشتم با ملایمت رفتار می کردم ....و با عصبانیت و از اتاق رفت بیرون
کوک هم موهاشو سشوار کرد لباساشو پوشید اماده بود سویچ موتورش (موتور نه ها موتورررررر😭💔) رو ورداشت و رفت داخل حال ات با نیشخند روی مبل نشسته بود رفت سمت در تا بره اما در قفل بود کوک کلافه و با صدای نسبتا بلندی گفت
کوک حرصی و کلافه : اتتتت ... کار تو نه ؟
ات با لبخند ی که راضیت کاملا داخلش مشخص بود و با حرصی که سعی داشت پنهونش کنه و خنسرد رفتار کنه : یا منو می بری یا اینکه تو هم نمی ری اگه منو نبری تو هم حق نداری بری
کوک عصبی و بلند : ات بیا درو باز کن روی عصاب من نرو
ات لجباز : نمی خوام و نمیام اخه چرا منو نمی بری؟ این همه زجه زدم منو ببر ولی خودت تنها رفتی یه شب فقط منم بیام یه شب
کوک عصبی:چند بار بگم نه نمیشه خطرناکه برات خوب نیست تو هنوز بچه ای
ات با تعجب با چهره ای که از خشم و ناراحتی در هم کشیده شده بود : چه ربطی داره موتور یه وسیلهٔ نقلیه است همه سوار میشن کوچیک و بزرگ نداره... بعد صورتشو به یه طرف دیگه چرخوند و به حالت قهر گفت ... نمی خوای منو ببری بهونه نیار
کوک سعی داره خودشو کنترل کنه : درسته اما اونطوری که من می رم خطرناکه و من دور دور که نمی خوام برم می خوام برم مسابقه بدم بیا درو باز کن دیرم شده
ات همونطور که تو چشمای مرد عصبی جلوش زل زده بود با لحبازی و پافشاری : اگه خطرناکه پس برای تو هم خطرناکه اجازه نمی دم بری
مرد هیچ وقت سر جوجش داد نزده بود ولی الان با یه چیزی فرا تر از داد گفت : تو کی باشی که بخواد به من اجازه بده حالا میای در رو باز می کنی ؟ یا بشکنمش.. کلافه عصبی تر گفت... نمی فهمی دیرم شده ؟
ات ترسید بود شبیه بچه گربه ای که از اب متنفره و ولی حالا زیر بارونه بود رفت کلید اورد و دادش به کوک و روی مبل نشست و زانوهاشو بغل کرد و خیلی ناراحت بود نمی تونست مانع ریختن اشکاش بشه کوک کیلد انداخت درو باز کرد می خواست بره بیرون که حرف ات متوقفش کرد
ات با گریه : یعنی اون مسابقه ارزششو داشت قلب منو بشکنی ؟ یعنی اون مهمتر از منه برات؟...
و سوالشو با تردید پرسید ... یا شایدم کسی که عاشقشی اونجاست؟ .. بعد با غم ادامه داد .. اهوم درسته تو از اول دنبال یه دختر جذاب و قد بلند بودی نه یکی مثل من
کوک درو بست اومد بغل ات که شبیه یه کولوچه کیوت شده بود نشست گوشی و سویچش رو گذاشت روی میز و می خواست صورت ات رو لمس کنه اما ات ازش فاصله گرفت و صورتشو اون طرف کرد بدنش می لرزید مشخص بود ترسیده
ات با بغض شدید و یکم بلند : به من دست نزن برو به مسابقت برس... و به سرعت بلند شد رفت سمت اتاقشون روی تخت دراز کشید و پتو رو روی خودش کشید کوک اومد تو اتاق بغل ات نشست
کوک الان کاملا مهربون اروم شده بود و با همون لحنی که فقط مخصوص ات بود گفت : عزیزم اینطور نیست معلومه تو برام از همه چیز مهمتری تو عشق زندگیمی و اینکه من هیچوقت دنبال کسی جز تو نبودم من مغرور که این همه غرورم برام مهمه چرا غرورمو شکستم تا خانوادت راضی بشن با من باشی ؟
ات با گریه: باشه باور کردم حالا هم ولم کن برو به مسابقت برس
کوک ناراحت : نفسم تو داری گریه می کنی من کجا برم ؟ گریه نکن باشه عزیزم با هم می ریم خوبه ؟
دختر پتو رو از صورتش کنار زد و با چشمای اشکیش که حالا بخاطر ذوق برق می زد به چشمای مردی که الان کاملا اروم به نظر میومد نگاه کرد و با لحن ارومی که ذوق رو میشد ازش حس کرد لب زد : واقعا ؟ با موتور
کوک با لبخند نرم گونهٔ جوجه ای که باچشمای منتظر نگاش می کرد رو نوازش کرد : نه عزیزم با ماشین
می ریم مسابقه رو می بینیم خوبه؟
ات همینطور که دوباره داشت می رفت زیر پتو با لحنی که ناامیدی داخلش موج می زد: خودت برو من نمیام
- ۳۶۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط