{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه خوش خیال بودم که همیشه فکر میکردم در قلبش محکوم به حبس

چه خوش خیال بودم که همیشه فکر میکردم در قلبش محکوم به حبس ابد هستم. جا خوردم وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد. هی تو آزادی و بعد از آن صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد شنیده می شد.
دیدگاه ها (۱)

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

داستان عاشقانه جدید

.....پارت ششم....

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وچهارم | برادر گمشدهلانا و جونگکوک از کلیس...

راز خون پارت چهارم

life like hellp:11با تاکسی خودمو به اونجا رسوندم.ساختمون قدی...

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاهآسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط