{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخش اتاق پاسخ گویی

بخش ۱ : اتاق پاسخ گویی
دکتر پرونده را باز کرد :
امروز دستگاهی کنار گوش من ، نت های ضربان قلبم را وز وز میکند مثل مادرم که وقتی بهش حمله کردم می‌دونم ، پدرم از توی اتاقش من رو میدید و اگر یک اسلحه صامت داشت ، به جمجمه ام شلیک می‌کرد .
اما حالا نمیدانم با چه چیزی توی سر من زده که سر از این جا در آورده ام .
فکر کنم کما است .
و بی قراری ام رفع شده .
هیچ حسی توی دست و پام نیست .

دکتر خودکار را از درون جیبش در آورد و لبخند زد ، انگار که دفتر خاطرات یک طفل بازیگوش را خوانده .
نوک خودکار را روی برگه گذاشت .
و لیز خورد ، جوهر بیرون ریخت و یک رابطه جنسی با مغز دکتر ...
سپس خودکار را برداشت و کمر راست کرد .
چه نوشته بود ؟
-:
دوستم ، پدر شما با چیزی توی سرت نزده ، تو بخاطر حمله آسم به کما رفتی .

دستان ضخیم و معصوم دکتر پرونده را ورق زد .
صفحه دیگری باز شد :

دکتر ، من حالم خوب نیست .
همش روح خواهرم را میبینم .
تو بگو چیکار کنم .
گرمم میشود و شانه هایم داغ میکند ، بیشتر سینه ام و بعد سرفه های وحشتناکی میکنم که ستون فقراتم را با درد خیلی بدی تکان میدهد .
باور کنید ماه ها استراحت کردم تا بتونم این متن را برایتان با تمام توانم بنویسم .
همین حالا هم احساس ضعف میکنم .
دکتر باز هم  لبخند زد و خودکارش را از روی میز برداشت .
-:
خانم عزیز می‌دونم که درد داری و بدنت ضعیف شده .
اما رو به بهبودی میروی .
این را من به تو می‌گویم که معاینه ات کرده ام .
پس بدون تردید استراحت کن و منتظر باش ...
دکتر خودکار را روی میز گذاشت و مقداری بعد لب هایش بوی قهوه گرفتند .
فنجان را روی میز گذاشت و پرونده ها را ورق زد .
صفحه دیگری باز شد اما اینبار قبل از متن دست‌نویس  عکس وحشتناک یک بیمار روی مقوای ضخیم جلد پرونده ظاهر شد .
که پوست صورتش از بیخ کنده شده بود .
شبیه یک موجود فضایی دوست داشتنی که تمام صورتش را گوشت خون آلودی تشکیل داده .
اوه !
اینبار اما دکتر لبخند نزد .
انگار اینبار یک نفر نایلون خفه کننده استاندارد ها را  با پنجه اش دریده و سر بیرون آورده مثل نطفه ای بی جان که فقط میتواند جیغ متاثر کننده ای بزند .
دکتر عکس را به آن طرف ، روی میز سُر داد و
متن دست‌نویس زیرش را خواند :
اگر من پول داشتم چه میشد دکتر ؟
امروز به کما آمده ام فقط بخاطر آنکه قبل از تو چهل و هفت پزشک مرا مثل کیسه زباله دور انداختند .
آن هم وقتی بهشون گفتم که پول ندارم ...
تو اما حرومزاده نمی‌تونستی جنازه من رو دور بندازی .
پس من رو به اینجا آوردی تا زنده بشم .
تا باز هم حالم بد شود و بعد همان چهل و هفت دکتر مرا مثل کیسه زباله دور بیاندازند .
اما اینبار من چهل و هشتمی شان را میکشم .
او تو هستی ...
دکتر پرونده را بست و بعد به رو به رو نگاه کرد .
به اتاق تاریکش ...
آه
او نمی دانست که عکس آن مرد پوست کنده شده ، از لای پرونده ها بیرون آمده ، روی میزش ...
و به او خیره شده ...


تقدیم به تمام دکترهایی که امروز ملاقات کردم .
دیدگاه ها (۶)

خورشید از سمت چپ آسمان به دیوار پوشیده از سیمانِ ساختمان می‌...

شاید این متن شبیه قانون جذب به نظر برسد .اینکه به هرچیز بیان...

آشغال !او هم یک برگ هست .به زودی از این شاخه کنده می‌شود .او...

امروز بین دو خیمه پر از وصله ایستاده بود .به آسمان نگاه کردن...

عشق ممنوعه

استاد اخمو ۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط