{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز بین دو خیمه پر از وصله ایستاده بود

امروز بین دو خیمه پر از وصله ایستاده بود .
به آسمان نگاه کردن ، فکر نمیکنم چیز جالبی باشد .
اما به آسمان نگاه میکرد .
سرم را بالا آوردم ، فکر میکنید چه بود ؟
امروز روز پرواز بود .
هزاران مهاجر سایه می انداختند بر خیمه ها ...
اما ما هنوز این پایین بودیم ، باد گرم به شمشیر هایمان می‌خورد .
می‌تونستیم ما هم مثل آنها باشیم .
رها ...
پاهایمان اما حالا ، ما را اسیر خاک کرده اند .
اسیر دردی که وجدان ندارد .
فاجعه است و اما باید انجام بشود .
و دردناک ترین قسمتش آن است که ما باید تحمل اش کنیم .
و باید فاصله بگیریم .
دوری کنیم .
باید از سرمان بزداییم، چیزی را که متعلق به ما نیست .
اصلا به نظرم باید او را دار بزنیم که امروز به مهاجر ها نگاه میکرد .
به چیز هایی که متعلق به او نبودند .
دیدگاه ها (۰)

آشغال !او هم یک برگ هست .به زودی از این شاخه کنده می‌شود .او...

بخش ۱ : اتاق پاسخ گویی دکتر پرونده را باز کرد :امروز دستگاهی...

هنر بین سنگ ها می‌پیچد .ماده خالصی نیست .اصلا نمی‌دانیم که چ...

زمستان ۱۴۰۴ باید دو بسته قرص اعصاب بخورم تا نفهمم چقدر عقب م...

The sound of bells part 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط