امروز بین دو خیمه پر از وصله ایستاده بود
امروز بین دو خیمه پر از وصله ایستاده بود .
به آسمان نگاه کردن ، فکر نمیکنم چیز جالبی باشد .
اما به آسمان نگاه میکرد .
سرم را بالا آوردم ، فکر میکنید چه بود ؟
امروز روز پرواز بود .
هزاران مهاجر سایه می انداختند بر خیمه ها ...
اما ما هنوز این پایین بودیم ، باد گرم به شمشیر هایمان میخورد .
میتونستیم ما هم مثل آنها باشیم .
رها ...
پاهایمان اما حالا ، ما را اسیر خاک کرده اند .
اسیر دردی که وجدان ندارد .
فاجعه است و اما باید انجام بشود .
و دردناک ترین قسمتش آن است که ما باید تحمل اش کنیم .
و باید فاصله بگیریم .
دوری کنیم .
باید از سرمان بزداییم، چیزی را که متعلق به ما نیست .
اصلا به نظرم باید او را دار بزنیم که امروز به مهاجر ها نگاه میکرد .
به چیز هایی که متعلق به او نبودند .
به آسمان نگاه کردن ، فکر نمیکنم چیز جالبی باشد .
اما به آسمان نگاه میکرد .
سرم را بالا آوردم ، فکر میکنید چه بود ؟
امروز روز پرواز بود .
هزاران مهاجر سایه می انداختند بر خیمه ها ...
اما ما هنوز این پایین بودیم ، باد گرم به شمشیر هایمان میخورد .
میتونستیم ما هم مثل آنها باشیم .
رها ...
پاهایمان اما حالا ، ما را اسیر خاک کرده اند .
اسیر دردی که وجدان ندارد .
فاجعه است و اما باید انجام بشود .
و دردناک ترین قسمتش آن است که ما باید تحمل اش کنیم .
و باید فاصله بگیریم .
دوری کنیم .
باید از سرمان بزداییم، چیزی را که متعلق به ما نیست .
اصلا به نظرم باید او را دار بزنیم که امروز به مهاجر ها نگاه میکرد .
به چیز هایی که متعلق به او نبودند .
- ۱.۳k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط