ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴¹

روی تخت دراز کشیده بود." برو پایین آرومش کن.. من هنوز زنده‌م داره عزاداری میکنه"

اون سو پایین رفت و مشغول صحبت با مادرش و قانع کردنش که الان حال جونگکوک خوبه شد.

جونگکوک کلافه و عجول هر لحظه به ساعت نگاه می‌کرد." یعنی یادش رفته؟
ممکنه؟"

جیمین:" منتظر کسی هستی تو؟"

" هوم؟ نه"

همین لحظه صدای پشت سر هم زنگ حتی تا اتاق جونگکوک هم اومد.

سریع نیم‌خیز شد و اخمی کرد.

جیمین از پنجره نگاهی به بیرون انداخت.

"کیه؟"

جیمین:" صبر کن"

"میگم کیه.." و سعی کرد بلند شه که جیمین سریع اومد و نگهش داشت." چیکار میکنی پسر؟"

صدای قدم هایی از پله های شنید و دست جیمین رو پس زد و تی شرتش رو مرتب کرد و مشتاق نشست.

ولی با وارد شدن فرد لبخندش محو شد، کسی که انتظارش رو می‌کشید نبود...

هه‌جین:" واای خدای من.. نمیدونی چقدر نگرانت بودم"

و رفت جلو و خواست جونگکوک رو در آغوش بگیره که جونگکوک کمی تکون خورد و دست رو زخمش گذاشت و دراز کشید.
هه‌جین عقب کشید و بعد از سکوت طولانی گفت:" چرا تلفن هام رو جواب نمیدادی جونگکوک؟"

و بعد از سکوتی دوباره گفت:" نه پیامام نه تماسام قرارم کنسل کردی..."

جونگکوک تند گفت:" ما بهم زدیم.. یادت رفته؟"

جیمین:" و اینکه الان وقت این چیزا نیست"

هه‌جین خم شد و گل رو رو میز کنار تختش گذاشت و موهای جونگکوک رو از پیشونیش کنار زد.

سرشو کج کرد و نفسشو بیرون داد.

اون سو هم وارد اتاق شد که با اخم شدید جونگکوک ترسید و سریع با اشاره گفت:' مامان خبرش کرده'.

هه‌جین:" انقدر با عجله اومدم که مامان‌و فراموش کردم.. عزیزم من یه لحظه برم ببینمش دوباره برمیگردم"

به محض بیرون رفتنش عصبی گفت:" این چرا اومده؟ کی بهش خبر داده؟"






#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱۱)

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 3صدای قدم های تند توی راهروی بیمارستا...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 186♡⁠。⁠)⁩نفسش ر...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

𓆩 پارت ۶۷ 𓆪 🖤ات با ترس پرسید: — جیمین، من باید از کی بترسم؟ج...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

شاگرد لوس من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط