فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴⁰
داهی بجای اون سو و جونگ وو باید با اورژانس میرفت چون ضعف و تب شدیدی داشت که باید بهش رسیدگی میشد.
ولی با این حال سعی میکرد سرحال و سرپا بمونه.
جیمین در حال انجام وظیفه یعنی رسوندن داهی بود.
با اینکه چند تا لباس گرم رو هم پوشیده بود بازم سردش بود؛ توی ماشین حالت خواب آلودگی و گیجی داشت که گه گاهی جیمین متوجه میشد و حالش رو میپرسید.
تمام اصرار هاش برای بیمارستان رفتن رو رد کرد و به خونه رفت.
به زور قدم برمیداشت و به کمک نرده از پله ها بالا میرفت.
خودشو روی تخت پرت کرد که صدای پدرش پیچید." زود برگشتی"
یادش رفته بود هنوز آخرهفته لعنتی تموم نشده.
در اتاقش باز بود و وارد شد." داهی.. حالت خوبه؟"
با جواب ندادنش و رنگ پریدهش سریع رفت جلو کنار تختش." چیشده؟"
_خوبم
و لرزید و سعی کرد رو خودش پتو بکشه.
دست رو پیشونیش گذاشت." داری میسوزی.. تب لرز داری داهی چت شده؟ پاشو میریم دکتر"
_چیزی نیست.. یکم بخوابم.. حالم خوب میشه
"یعنی چی چیزی نیست.."
خواب میبردش و سر و صدای هان برش میگردوند.
_میخوام بخوابم
و دیگه به چیزی اجازه نداد بیدارش کنه.
_____________
با برخورد مستقیم آفتاب به صورتش بیدار شد.
کم کم چشماشو باز کرد که یه صورت خیلی نزدیکش بود.
از شوک یهویی جیغ کشید.
به خودش اومد و با قیافه هان سوبین مواجه شد." چیشده چرا اینجا ایستادی؟"
و به اطراف نگاه کرد.
"یک روز و یک شب کامل خوابیدی..."
با وحشت گفت:" چی؟"
و سریع یاد جونگکوک افتاد." وای نه.. نه من باید تا حالا میرفتم دیدنش.. وای خدا"
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴⁰
داهی بجای اون سو و جونگ وو باید با اورژانس میرفت چون ضعف و تب شدیدی داشت که باید بهش رسیدگی میشد.
ولی با این حال سعی میکرد سرحال و سرپا بمونه.
جیمین در حال انجام وظیفه یعنی رسوندن داهی بود.
با اینکه چند تا لباس گرم رو هم پوشیده بود بازم سردش بود؛ توی ماشین حالت خواب آلودگی و گیجی داشت که گه گاهی جیمین متوجه میشد و حالش رو میپرسید.
تمام اصرار هاش برای بیمارستان رفتن رو رد کرد و به خونه رفت.
به زور قدم برمیداشت و به کمک نرده از پله ها بالا میرفت.
خودشو روی تخت پرت کرد که صدای پدرش پیچید." زود برگشتی"
یادش رفته بود هنوز آخرهفته لعنتی تموم نشده.
در اتاقش باز بود و وارد شد." داهی.. حالت خوبه؟"
با جواب ندادنش و رنگ پریدهش سریع رفت جلو کنار تختش." چیشده؟"
_خوبم
و لرزید و سعی کرد رو خودش پتو بکشه.
دست رو پیشونیش گذاشت." داری میسوزی.. تب لرز داری داهی چت شده؟ پاشو میریم دکتر"
_چیزی نیست.. یکم بخوابم.. حالم خوب میشه
"یعنی چی چیزی نیست.."
خواب میبردش و سر و صدای هان برش میگردوند.
_میخوام بخوابم
و دیگه به چیزی اجازه نداد بیدارش کنه.
_____________
با برخورد مستقیم آفتاب به صورتش بیدار شد.
کم کم چشماشو باز کرد که یه صورت خیلی نزدیکش بود.
از شوک یهویی جیغ کشید.
به خودش اومد و با قیافه هان سوبین مواجه شد." چیشده چرا اینجا ایستادی؟"
و به اطراف نگاه کرد.
"یک روز و یک شب کامل خوابیدی..."
با وحشت گفت:" چی؟"
و سریع یاد جونگکوک افتاد." وای نه.. نه من باید تا حالا میرفتم دیدنش.. وای خدا"
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۳.۲k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط