{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود ب

زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود بدهد ناچار از گوشت تن خود میکند به جوجه ها میداد وقتی زمستان تمام شد که دیگر پرنده مرده بود جوجه ها بهم میگفتند: خوب شد مرد خسته شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.

این است رسم روزگارما...
دیدگاه ها (۴)

آدم هایی هستند که وقتی خوشحالی،کنارت نیستند،چون حسودند...وقت...

.برای خودت یک دایره اعتماد درست کن !آنهایی که مهم هستند را ب...

آقایون پت و مت ,اگر دنیارو هم به آتیش بکشن,اما هیچوقت به ه...

. پشت صحرای دلم شهریست ، که یک دوست در آنجا دارم هر کجا هست ...

پارت دوم | پشت نگاه سردت 🦋ویو آتزنگ خورد و من و جیا رفتیم سم...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²ویو لیلی ___دو هفته گذ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: Part⁵: ...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۷ویو لیاـبعد از ...

زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود بدهد...

زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود بدهد...

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت ...گوشت بدن خود را میکند و به جوج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط