زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود ب
زمستان سردی بود غذا پیدا نمیشد تا پرنده به جوجه های خود بدهد ناچار از گوشت تن خود میکند به جوجه ها میداد وقتی زمستان تمام شد که دیگر پرنده مرده بود جوجه ها بهم میگفتند: خوب شد مرد خسته شدیم از بس غذای تکراری خوردیم.
این است رسم روزگارما...
این است رسم روزگارما...
- ۲.۲k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط