تمام روز در شهر بغضهای فروخورده پیاده راه رفته بود و حا
تمام روز در شهرِ بغضهای فروخورده پیاده راه رفته بود و حالا اندوه شب از راه رسیده بود.
باید برای معاشقه با دردها و خاطرهها آماده میشد .
از حمل جنازه هوشیار خسته شد نشست روی جدول . صف مورچهها که دنبال چیزی میرفتند را به یک سوراخ هدایت کرد و به این فکر کرد که شاید وحدتِدرد خودش دوای آینده باشد . چشمهایش را بست و در سکوت غمبار خیابان به جیکجیک پرندگان گوش داد که داشتند سرنوشت انسان را مسخره میکردند...
#علی_والی
باید برای معاشقه با دردها و خاطرهها آماده میشد .
از حمل جنازه هوشیار خسته شد نشست روی جدول . صف مورچهها که دنبال چیزی میرفتند را به یک سوراخ هدایت کرد و به این فکر کرد که شاید وحدتِدرد خودش دوای آینده باشد . چشمهایش را بست و در سکوت غمبار خیابان به جیکجیک پرندگان گوش داد که داشتند سرنوشت انسان را مسخره میکردند...
#علی_والی
- ۲۸.۵k
- ۰۹ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط