تمام روز در شهر بغضهای فروخورده پیاده راه رفته بود و حا

تمام روز در شهرِ بغض‌های فروخورده پیاده راه رفته بود و حالا اندوه شب از راه رسیده بود.
باید برای معاشقه با دردها و خاطره‌ها آماده می‌شد .
از حمل جنازه هوشیار خسته شد نشست روی جدول . صف مورچه‌ها که دنبال چیزی می‌رفتند را به یک سوراخ هدایت کرد و به این فکر کرد که شاید وحدتِ‌درد خودش دوای آینده باشد . چشم‌هایش را بست و در سکوت غم‌بار خیابان به جیک‌جیک پرندگان گوش داد که داشتند سرنوشت انسان را مسخره می‌کردند...
#علی_والی
دیدگاه ها (۰)

اگر محض وقت گذرانی با دخترکانی که سرکشی های بلوغ ؛ کمبودها ی...

یک بار که جانش را داشته باشم، درباره‌ی درد فیزیکی طولانی می‌...

بهترین توصیه به انسانِ امروز همین است که: «از امروز لذت ببر،...

زیباترین لبخند جهان را داشت آن شب کنارم خوابیده بود بیدار شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط