دو ساعت بعد...
دو ساعت بعد...
ملینا با یه تست بارداری نشسته بود وسط سالن.
و زل زده بود بهش.
من کنار دستش بودم.
جونیور روبهروش.
کوک هم کنار من.
سکوت مطلق.
بعد ملینا خیلی آروم گفت:
*دو خطه...
جونیور پلک زد.
×یعنی چی؟
من و کوک همزمان:
+ ، _ بارداره.
جونیور: «...»
ملینا: «...»
جونیور: «...»
بعد یهو بلند شد.
×من پدر میشم؟!
کل خونه از صدای جیغش لرزید.
من از خنده اشکم دراومد.
کوک سرشو تکون داد.
_احمق.
ملینا هنوز شوکه بود.
*من مامان میشم؟
جونیور رفت بغلش کرد.
×من بابا میشم!
*جونیور دارم خفه میشم!
───
از اون روز به بعد اوضاع بدتر شد.
چون حالا دو تا زن باردار توی خانواده وجود داشت.
و دو تا مردی که عقلشونو از دست داده بودن.
───
<< ویو کوک ۲ هفته بعد>>
اگر یه نفر چند سال پیش بهم میگفت یه روزی قراره از یه مرد مسلح، از یه دشمن، از یه معاملهی خطرناک کمتر بترسم تا از یه اتاق زایمان...
به صورتش میخندیدم.
ولی الان؟
ساعت سه صبح بود و من وسط خواب با صدای آت بیدار شدم.
+جونگکوک.
چشمامو باز کردم.
آت روی تخت نشسته بود.
یه دستش روی شکمش بود.
و همون لحظه یه حس بد از ستون فقراتم رد شد.
فوراً نشستم.
_چی شده؟
آت یه نفس آروم کشید.
+فکر کنم وقتشه.
...
_چی؟
+فکر کنم زایمانه.
برای چند ثانیه مغزم خاموش شد.
کامل.
بعد یهو از تخت پریدم پایین.
_چی؟!
+همین الان دومین بار بود.
_چی دومین بار بود؟!
+درد.
_درد؟!
+کوک آروم باش.
_چجوری آروم باشم؟!
───
پنج دقیقه بعد کل عمارت بیدار شده بود.
من لباس پوشیده بودم.
کیف بیمارستان آماده بود.
دکتر خبر شده بود.
راننده بیدار شده بود.
و آت...
خیلی خونسردتر از من بود.
+داری استرس میدی بهم.
گفتم:
_من؟
+آره.
_تو داری بچه به دنیا میاری!
───
توی ماشین وضعیت بدتر شد.
هر بار آت اخم میکرد، من فکر میکردم دنیا داره تموم میشه.
_آت؟
+هوم؟
_خوبی؟
+آره.
سی ثانیه بعد:
_آت؟
+چی؟
_خوبی؟
+کوک خفه شو.
───
وقتی رسیدیم بیمارستان، تازه فهمیدم اوضاع واقعیه.
این دیگه تمرین نبود.
این دیگه سونوگرافی نبود.
دیگه صدای ضربان قلب از مانیتور نبود.
پسرم واقعاً داشت به دنیا میومد.
و من رسماً داشتم عقل خودمو از دست میدادم.
───
وقتی آت رو بردن داخل اتاق زایمان، حتی حاضر نبودم دستشو ول کنم.
پرستار گفت:
؟آقا باید اجازه بدین—
_نه.
؟آقا—
_نه.
آت از روی تخت گفت:
+جونگکوک.
_هوم؟
+ول کن.
_باشه.
ولی دلم نمیخواست.
───
ساعتها گذشت.
یا حداقل برای من شبیه ساعتها بود.
هر بار که آت درد میکشید، حس میکردم یکی داره یه چیزی رو توی سینهی من میشکنه.
و بدترین قسمت؟
هیچ کاری از دستم برنمیومد.
من آدمی بودم که همیشه راهحل داشت.
همیشه.
ولی اینجا؟
فقط میتونستم کنارش وایسم.
دستشو بگیرم.
و دعا کنم.
───
یه جایی وسط دردها، آت با عصبانیت نگام کرد.
+این تقصیر توئه!
فوراً گفتم:
_باشه!
+من دیگه هیچ بچهای نمیخوام!
_باشه!
+ازت عصبانیم!
_حق داری!
دکتر برگشت سمتم.
قیافهش انگار میگفت از این مدل شوهرها بیشتر ندیده.
ولی اهمیتی نمیدادم.
اگر آت میخواست همین الان منو از پنجره پرت کنه بیرون هم مخالفت نمیکردم.
───
بعد...
اون لحظه رسید.
لحظهای که هیچوقت فراموشش نمیکنم.
صدای گریه.
یه صدای کوچولو.
تیز.
بلند.
و ناگهانی.
کل بدنم خشک شد.
برای چند ثانیه نفس کشیدن یادم رفت.
فقط به اون صدا گوش میدادم.
پسرم.
این صدای پسرم بود.
───
وقتی دکتر بچه رو آورد، نتونستم چشم ازش بردارم.
خیلی کوچیک بود.
خیلی ظریف.
و با وجود همهی اینا...
انگار کل قلب من بیرون از بدنم قرار گرفته بود.
بعد گذاشتنش روی سینهی آت.
و اون لحظه...
تمام شد.
من شکست خوردم.
رسماً.
اشک توی چشمام جمع شد.
مهم نبود چند نفر توی اتاق بودن.
مهم نبود کی میدید.
فقط نگاه میکردم.
به آت.
به پسرمون.
به خانوادهم.
خانواده...
کلمهای که قبلاً هیچ معنایی برام نداشت.
───
آت آروم زمزمه کرد:
+سلام کوچولو...
و من حس کردم گلوم بسته شد.
دستم لرزید وقتی روی موهای نرم پسرم گذاشتم.
خیلی آروم.
انگار میترسیدم بشکنه.
بعد برای اولین بار صورتشو درست دیدم.
چشمهاش هنوز بسته بود.
مشتهای کوچولوش جمع شده بودن.
و صورتش اخمو بود.
دقیقاً اخمو.
بیاختیار خندیدم وسط اشکهام.
_لعنتی...
دکتر پرسید:
؟چی شده؟
نگاهم از پسرم جدا نشد.
_شبیه آته.
و خدای من...
هیچوقت توی زندگیم از هیچ چیزی به اندازهی اون لحظه خوشحال نبودم.
خم شدم.
یه بوسه روی پیشونی آت زدم.
بعد روی سر پسرم.
و زیر لب گفتم:
_خوش اومدی پسرم...
و برای اولین بار بعد از سالها...
واقعاً احساس کردم کامل شدم.
ملینا با یه تست بارداری نشسته بود وسط سالن.
و زل زده بود بهش.
من کنار دستش بودم.
جونیور روبهروش.
کوک هم کنار من.
سکوت مطلق.
بعد ملینا خیلی آروم گفت:
*دو خطه...
جونیور پلک زد.
×یعنی چی؟
من و کوک همزمان:
+ ، _ بارداره.
جونیور: «...»
ملینا: «...»
جونیور: «...»
بعد یهو بلند شد.
×من پدر میشم؟!
کل خونه از صدای جیغش لرزید.
من از خنده اشکم دراومد.
کوک سرشو تکون داد.
_احمق.
ملینا هنوز شوکه بود.
*من مامان میشم؟
جونیور رفت بغلش کرد.
×من بابا میشم!
*جونیور دارم خفه میشم!
───
از اون روز به بعد اوضاع بدتر شد.
چون حالا دو تا زن باردار توی خانواده وجود داشت.
و دو تا مردی که عقلشونو از دست داده بودن.
───
<< ویو کوک ۲ هفته بعد>>
اگر یه نفر چند سال پیش بهم میگفت یه روزی قراره از یه مرد مسلح، از یه دشمن، از یه معاملهی خطرناک کمتر بترسم تا از یه اتاق زایمان...
به صورتش میخندیدم.
ولی الان؟
ساعت سه صبح بود و من وسط خواب با صدای آت بیدار شدم.
+جونگکوک.
چشمامو باز کردم.
آت روی تخت نشسته بود.
یه دستش روی شکمش بود.
و همون لحظه یه حس بد از ستون فقراتم رد شد.
فوراً نشستم.
_چی شده؟
آت یه نفس آروم کشید.
+فکر کنم وقتشه.
...
_چی؟
+فکر کنم زایمانه.
برای چند ثانیه مغزم خاموش شد.
کامل.
بعد یهو از تخت پریدم پایین.
_چی؟!
+همین الان دومین بار بود.
_چی دومین بار بود؟!
+درد.
_درد؟!
+کوک آروم باش.
_چجوری آروم باشم؟!
───
پنج دقیقه بعد کل عمارت بیدار شده بود.
من لباس پوشیده بودم.
کیف بیمارستان آماده بود.
دکتر خبر شده بود.
راننده بیدار شده بود.
و آت...
خیلی خونسردتر از من بود.
+داری استرس میدی بهم.
گفتم:
_من؟
+آره.
_تو داری بچه به دنیا میاری!
───
توی ماشین وضعیت بدتر شد.
هر بار آت اخم میکرد، من فکر میکردم دنیا داره تموم میشه.
_آت؟
+هوم؟
_خوبی؟
+آره.
سی ثانیه بعد:
_آت؟
+چی؟
_خوبی؟
+کوک خفه شو.
───
وقتی رسیدیم بیمارستان، تازه فهمیدم اوضاع واقعیه.
این دیگه تمرین نبود.
این دیگه سونوگرافی نبود.
دیگه صدای ضربان قلب از مانیتور نبود.
پسرم واقعاً داشت به دنیا میومد.
و من رسماً داشتم عقل خودمو از دست میدادم.
───
وقتی آت رو بردن داخل اتاق زایمان، حتی حاضر نبودم دستشو ول کنم.
پرستار گفت:
؟آقا باید اجازه بدین—
_نه.
؟آقا—
_نه.
آت از روی تخت گفت:
+جونگکوک.
_هوم؟
+ول کن.
_باشه.
ولی دلم نمیخواست.
───
ساعتها گذشت.
یا حداقل برای من شبیه ساعتها بود.
هر بار که آت درد میکشید، حس میکردم یکی داره یه چیزی رو توی سینهی من میشکنه.
و بدترین قسمت؟
هیچ کاری از دستم برنمیومد.
من آدمی بودم که همیشه راهحل داشت.
همیشه.
ولی اینجا؟
فقط میتونستم کنارش وایسم.
دستشو بگیرم.
و دعا کنم.
───
یه جایی وسط دردها، آت با عصبانیت نگام کرد.
+این تقصیر توئه!
فوراً گفتم:
_باشه!
+من دیگه هیچ بچهای نمیخوام!
_باشه!
+ازت عصبانیم!
_حق داری!
دکتر برگشت سمتم.
قیافهش انگار میگفت از این مدل شوهرها بیشتر ندیده.
ولی اهمیتی نمیدادم.
اگر آت میخواست همین الان منو از پنجره پرت کنه بیرون هم مخالفت نمیکردم.
───
بعد...
اون لحظه رسید.
لحظهای که هیچوقت فراموشش نمیکنم.
صدای گریه.
یه صدای کوچولو.
تیز.
بلند.
و ناگهانی.
کل بدنم خشک شد.
برای چند ثانیه نفس کشیدن یادم رفت.
فقط به اون صدا گوش میدادم.
پسرم.
این صدای پسرم بود.
───
وقتی دکتر بچه رو آورد، نتونستم چشم ازش بردارم.
خیلی کوچیک بود.
خیلی ظریف.
و با وجود همهی اینا...
انگار کل قلب من بیرون از بدنم قرار گرفته بود.
بعد گذاشتنش روی سینهی آت.
و اون لحظه...
تمام شد.
من شکست خوردم.
رسماً.
اشک توی چشمام جمع شد.
مهم نبود چند نفر توی اتاق بودن.
مهم نبود کی میدید.
فقط نگاه میکردم.
به آت.
به پسرمون.
به خانوادهم.
خانواده...
کلمهای که قبلاً هیچ معنایی برام نداشت.
───
آت آروم زمزمه کرد:
+سلام کوچولو...
و من حس کردم گلوم بسته شد.
دستم لرزید وقتی روی موهای نرم پسرم گذاشتم.
خیلی آروم.
انگار میترسیدم بشکنه.
بعد برای اولین بار صورتشو درست دیدم.
چشمهاش هنوز بسته بود.
مشتهای کوچولوش جمع شده بودن.
و صورتش اخمو بود.
دقیقاً اخمو.
بیاختیار خندیدم وسط اشکهام.
_لعنتی...
دکتر پرسید:
؟چی شده؟
نگاهم از پسرم جدا نشد.
_شبیه آته.
و خدای من...
هیچوقت توی زندگیم از هیچ چیزی به اندازهی اون لحظه خوشحال نبودم.
خم شدم.
یه بوسه روی پیشونی آت زدم.
بعد روی سر پسرم.
و زیر لب گفتم:
_خوش اومدی پسرم...
و برای اولین بار بعد از سالها...
واقعاً احساس کردم کامل شدم.
- ۶۰۰
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط