{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در تاریکی ۱۴.

عشق در تاریکی ۱۴.

هشت ماه و نیمه باردار بودم.
یعنی رسماً راه رفتن برام تبدیل شده بود به یه مأموریت نظامی.
نشسته بودم روی مبل و داشتم برای هزارمین بار جای خودمو عوض میکردم.
_راحت نیست؟
کوک فوراً از اون سر اتاق پرسید.
+نه.
_بالش بیارم؟
+نه.
_آب؟
+نه.
_دکتر؟
+جونگکوک!
ملینا از آشپزخونه جیغ زد:
*بذار نفس بکشه!

───

اون روز همه توی عمارت ما جمع شده بودن.
ملینا. جونیور. من. کوک.
یه عصر معمولی.
یا حداقل فکر میکردیم معمولیه.
تا اینکه وسط خوردن میوه...
ملینا یهو رنگش پرید.
بعد بلند شد و دوید سمت سرویس.
همه خشکشون زد.
چند ثانیه بعد صدای بالا آوردنش اومد.
من و جونیور همزمان برگشتیم سمت هم.
بعد همزمان گفتیم:
× ، + نه...

───
این پارت ۲ قسمتی شد😖
دیدگاه ها (۱)

دو ساعت بعد...ملینا با یه تست بارداری نشسته بود وسط سالن.و ز...

عشق در تاریکی ۱۵. پایان🤧<< ویو ات >>گاهی وقت‌ها هنوزم باورم ...

عشق در تاریکی ۱۳.+جونگکوک، داری زیادی راه میری.کوک برای پنجم...

عشق در‌تاریکی‌۱۲.گاهی فکر میکنم زندگی آدم توی چند ماه چقدر م...

عشق در تاریکی ۳.بعد از بوسه‌مون، سالن عملاً منفجر شد.صدای دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط