عشق در تاریکی ۱۳.
عشق در تاریکی ۱۳.
+جونگکوک، داری زیادی راه میری.
کوک برای پنجمین بار جلوی درِ اتاق سونوگرافی رفت و برگشت.
اخم کرد.
_راه نمیرم.
من و ملینا همزمان گفتیم:
+داری میری.
ملینا روی صندلی کنارم نشسته بود و پفک میخورد.
جونیورم کنارش بود و هر چند دقیقه یه بار پفکاشو میدزدید.
و این دو نفر رسماً از صبح داشتن اعصاب همو خرد میکردن.
*دست نزن به پفکام.
×پس چرا آوردیش؟
*برای خودم.
×الان زن منی، اموالت مشترکه.
ملینا نزدیک بود بستهی پفکو بکوبه توی سرش.
من خندیدم و دستمو روی شکمم گذاشتم.
هشت ماه.
خدای من.
هشت ماه.
انگار همین دیروز بود که توی لسآنجلس نشسته بودم و از ترس اینکه جواب آزمایش چی بشه دستام میلرزید.
و حالا...
پسر کوچولوم داشت هر ده دقیقه یه بار لگد میزد.
+آخ.
فوراً کوک کنارم ظاهر شد.
جدیتر از یه پزشک متخصص.
_چی شد؟
+هیچی.
_درد داری؟
+نه.
_مطمئنی؟
+جونگکوک.
_هوم؟
+بشین.
ملینا زد زیر خنده.
*ازت یه بابای هلیکوپتری دراومده.
کوک بدون اینکه نگاش کنه گفت:
_ساکت.
───
چند دقیقه بعد پرستار صدام زد.
؟خانم آت، بفرمایید.
بلند شدم.
کوک هم همزمان بلند شد.
پرستار نگاهش کرد.
؟فقط پدر بچه.
جونیور از پشت سر گفت:
×پس من نمیام؟
_نه.
×خیلی بیانصافیه.
ملینا بازوشو کشید.
*بشین.
───
داخل اتاق سونوگرافی نور ملایمی بود.
روی تخت دراز کشیدم.
کوک کنارم نشست.
دستم توی دستش بود.
هرچقدر هم سعی میکرد آروم باشه، میتونستم استرسشو حس کنم.
دکتر لبخند زد.
؟خب ببینیم کوچولو امروز چطوره.
ژل سرد روی شکمم باعث شد جمع بشم.
+اوووف سرده.
کوک فوراً اخم کرد.
_نمیشه گرمش کنین؟( این زندگی دیگه ارزش نداره 😮💨 داره؟)
دکتر خندید.
؟متأسفانه نه.
منم خندیدم.
کوک واقعاً فکر میکرد همهچی باید برای من راحت باشه.
چند ثانیه بعد تصویر روی مانیتور ظاهر شد.
و مثل همیشه...
نفس توی سینهم گیر کرد.
اونجا بود.
کوچولوی ما.
دکتر شروع کرد توضیح دادن.
من نصف حرفهاشو نمیفهمیدم.
چون فقط داشتم نگاه میکردم.
بعد یهو صدایی توی اتاق پیچید.
تند.
منظم.
کوک فوراً سرشو بلند کرد.
_اون چیه؟
دکتر لبخند زد.
؟ضربان قلبشه.
و لعنتی...
همون لحظه اشکام جمع شد.
برای چند ثانیه فقط به اون صدا گوش دادم.
تپ تپ تپ تپ...
یه قلب کوچولو.
یه آدم کوچولو.
پسرمون.
دستم ناخودآگاه محکمتر دور دست کوک قفل شد.
سرمو برگردوندم سمتش.
و خشکم زد.
چون کوک...
داشت خیره نگاه میکرد.
انگار کل دنیا متوقف شده بود.
چشمهاش از صفحه جدا نمیشدن.
دکتر لبخند زد.
؟ضربانش عالیه.
ولی فکر نمیکنم کوک اصلاً شنید.
برای اولین بار از وقتی شناختمش...
کاملاً بیدفاع به نظر میرسید.
آروم صداش زدم.
+کوک؟
پلک زد.
نگام کرد.
و دیدم چشمهاش خیس شده.
خیلی کم.
ولی بود.
خودش سریع نگاهشو برگردوند.
_من گریه نمیکنم.
خندهم گرفت.
+باشه.
_واقعاً نمیکنم.
+معلومه.
_ژل رفته توی چشمم.
این بار حتی دکترم خندید.
───
چند دقیقه بعد دکتر دوباره دستگاه رو جابهجا کرد.
بعد لبخند معنیداری زد.
؟و خب...
من و کوک همزمان نگاهش کردیم.
؟اگر هنوز نمیدونستین...
اشارهای به مانیتور کرد
؟تبریک میگم.
مکث کوتاهی کرد.
؟یه پسر سالم دارین.
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
فقط من بودم.
کوک.
و اون جمله.
یه پسر.
پسرمون.
ناخودآگاه دستم رفت روی شکمم.
+سلام پسر کوچولو...
زیر لب گفتم.
کوک آروم سرشو پایین آورد.
دست آزادشو گذاشت روی شکمم.
و برای اولین بار اون روز لبخند زد.
یه لبخند واقعی.
گرم.
آروم.
_دیدی؟
نگاش کردم.
+چی؟
دستشو روی شکمم نگه داشت.
و با اون نگاه همیشگیش گفت:
_از همون اول میگفتم مثل من خوشتیپه.
+جونگکوک، داری زیادی راه میری.
کوک برای پنجمین بار جلوی درِ اتاق سونوگرافی رفت و برگشت.
اخم کرد.
_راه نمیرم.
من و ملینا همزمان گفتیم:
+داری میری.
ملینا روی صندلی کنارم نشسته بود و پفک میخورد.
جونیورم کنارش بود و هر چند دقیقه یه بار پفکاشو میدزدید.
و این دو نفر رسماً از صبح داشتن اعصاب همو خرد میکردن.
*دست نزن به پفکام.
×پس چرا آوردیش؟
*برای خودم.
×الان زن منی، اموالت مشترکه.
ملینا نزدیک بود بستهی پفکو بکوبه توی سرش.
من خندیدم و دستمو روی شکمم گذاشتم.
هشت ماه.
خدای من.
هشت ماه.
انگار همین دیروز بود که توی لسآنجلس نشسته بودم و از ترس اینکه جواب آزمایش چی بشه دستام میلرزید.
و حالا...
پسر کوچولوم داشت هر ده دقیقه یه بار لگد میزد.
+آخ.
فوراً کوک کنارم ظاهر شد.
جدیتر از یه پزشک متخصص.
_چی شد؟
+هیچی.
_درد داری؟
+نه.
_مطمئنی؟
+جونگکوک.
_هوم؟
+بشین.
ملینا زد زیر خنده.
*ازت یه بابای هلیکوپتری دراومده.
کوک بدون اینکه نگاش کنه گفت:
_ساکت.
───
چند دقیقه بعد پرستار صدام زد.
؟خانم آت، بفرمایید.
بلند شدم.
کوک هم همزمان بلند شد.
پرستار نگاهش کرد.
؟فقط پدر بچه.
جونیور از پشت سر گفت:
×پس من نمیام؟
_نه.
×خیلی بیانصافیه.
ملینا بازوشو کشید.
*بشین.
───
داخل اتاق سونوگرافی نور ملایمی بود.
روی تخت دراز کشیدم.
کوک کنارم نشست.
دستم توی دستش بود.
هرچقدر هم سعی میکرد آروم باشه، میتونستم استرسشو حس کنم.
دکتر لبخند زد.
؟خب ببینیم کوچولو امروز چطوره.
ژل سرد روی شکمم باعث شد جمع بشم.
+اوووف سرده.
کوک فوراً اخم کرد.
_نمیشه گرمش کنین؟( این زندگی دیگه ارزش نداره 😮💨 داره؟)
دکتر خندید.
؟متأسفانه نه.
منم خندیدم.
کوک واقعاً فکر میکرد همهچی باید برای من راحت باشه.
چند ثانیه بعد تصویر روی مانیتور ظاهر شد.
و مثل همیشه...
نفس توی سینهم گیر کرد.
اونجا بود.
کوچولوی ما.
دکتر شروع کرد توضیح دادن.
من نصف حرفهاشو نمیفهمیدم.
چون فقط داشتم نگاه میکردم.
بعد یهو صدایی توی اتاق پیچید.
تند.
منظم.
کوک فوراً سرشو بلند کرد.
_اون چیه؟
دکتر لبخند زد.
؟ضربان قلبشه.
و لعنتی...
همون لحظه اشکام جمع شد.
برای چند ثانیه فقط به اون صدا گوش دادم.
تپ تپ تپ تپ...
یه قلب کوچولو.
یه آدم کوچولو.
پسرمون.
دستم ناخودآگاه محکمتر دور دست کوک قفل شد.
سرمو برگردوندم سمتش.
و خشکم زد.
چون کوک...
داشت خیره نگاه میکرد.
انگار کل دنیا متوقف شده بود.
چشمهاش از صفحه جدا نمیشدن.
دکتر لبخند زد.
؟ضربانش عالیه.
ولی فکر نمیکنم کوک اصلاً شنید.
برای اولین بار از وقتی شناختمش...
کاملاً بیدفاع به نظر میرسید.
آروم صداش زدم.
+کوک؟
پلک زد.
نگام کرد.
و دیدم چشمهاش خیس شده.
خیلی کم.
ولی بود.
خودش سریع نگاهشو برگردوند.
_من گریه نمیکنم.
خندهم گرفت.
+باشه.
_واقعاً نمیکنم.
+معلومه.
_ژل رفته توی چشمم.
این بار حتی دکترم خندید.
───
چند دقیقه بعد دکتر دوباره دستگاه رو جابهجا کرد.
بعد لبخند معنیداری زد.
؟و خب...
من و کوک همزمان نگاهش کردیم.
؟اگر هنوز نمیدونستین...
اشارهای به مانیتور کرد
؟تبریک میگم.
مکث کوتاهی کرد.
؟یه پسر سالم دارین.
برای چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
فقط من بودم.
کوک.
و اون جمله.
یه پسر.
پسرمون.
ناخودآگاه دستم رفت روی شکمم.
+سلام پسر کوچولو...
زیر لب گفتم.
کوک آروم سرشو پایین آورد.
دست آزادشو گذاشت روی شکمم.
و برای اولین بار اون روز لبخند زد.
یه لبخند واقعی.
گرم.
آروم.
_دیدی؟
نگاش کردم.
+چی؟
دستشو روی شکمم نگه داشت.
و با اون نگاه همیشگیش گفت:
_از همون اول میگفتم مثل من خوشتیپه.
- ۳۳۴
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط