{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***

ایگورو، چشم‌هاش گرد شده بود، همون‌طور که سرش رو به سمتِ میتسوری برگردونده بود، توی دلش غوغا بود: «چیییی؟ یعنی بچه‌های الان این‌جوری‌ان؟! یعنی از این سن می‌رن تو رابطه؟ چه‌جوری آخه؟ نکنه اینجا ۱۰ سالگی ازدواج می‌کنن؟!»

یه بغضِ نامرئی توی گلوش گیر کرده بود. یادِ خودش افتاد. خودش که ۲۱ سالش بود (البته توی دنیای قبلی!)، تازه اون موقع هم جرئت نکرده بود از کانروجی خواستگاری کنه. الان این دخترِ صورتیِ شش‌ساله داره بهش میگه «بیا بیشتر با هم آشنا شیم»؟!

ولی بلافاصله، یه دیوارِ محکمِ اراده دورِ قلبش کشید. «هرچی بشه، من سرِ قولم به کانروجی می‌مونم. من عاشقشم! دنیا رو باهاش عوض نمی‌کنم.» مارِ کوچولوش، کابِمارو، انگار حرفش رو فهمیده باشه، از رویِ مچِ دستش لیز خورد و رفت رویِ شونه‌اش، انگار که داره تأییدش می‌کنه.

---

**یه گوشه دیگه از حیاط مهدکودک:**

گیو، مثلِ همیشه، یه گوشه ایستاده بود و داشت با یه نیِ چوبیِ نازک، سعی می‌کرد یه گُلِ قاصدک رو بدونِ اینکه نفس بکشه، تکون بده. شینوبو، با اون لبخندِ همیشگی‌اش که یه کم هم شیطنت داشت، اومد کنارش و گفت:

«اوه، گیویو-سان! داری با طبیعت صحبت می‌کنی؟ یا داری سعی می‌کنی باد رو شکست بدی؟»

گیو، بدونِ اینکه نگاهش کنه، نی رو آروم فوت کرد. گُلِ قاصدک پخش شد، ولی هیچ‌کدوم از پرهاش به زمین ننشست، همه رفتن توی هوا و دورتر شدن.

«...» گیو هیچی نگفت. فقط به پرهایِ در هوا پراکنده شده نگاه کرد.

شینوبو خندید. «وای، چه جالب! انگار همه‌چی پخش و پلا شد! مثلِ... مثلِ خاطراتِ گم‌شده.» یه مکثِ کوتاه کرد. «راستی گیویو-سان، تو تا حالا شده یه حسی داشته باشی که انگار یه چیزی رو گم کردی؟ یه چیزی که اصلاً نمی‌دونی چی بوده؟»

گیو بالاخره نگاهش رو از پرهایِ قاصدک گرفت و به شینوبو دوخت. چشماش هیچ حسی نداشت، ولی انگار یه چیزی اون پشت داشت تکون می‌خورد. «...شاید.» این تنها کلمه‌ای بود که گفت.

شینوبو سرش رو کج کرد. «من همیشه این حس رو دارم. انگار یه چیزی رو فراموش کردم که خیلی مهمه. یه چیزی که وقتی بهش فکر می‌کنم، قلبم یه جوری می‌شه. شاید... شاید ما یه روزی هم‌دیگه رو توی یه جایِ دیگه دیدیم؟»

گیو دوباره ساکت شد. انگار داشت به حرف‌هایِ شینوبو فکر می‌کرد. «...نمی‌دونم.»

شینوبو آهی کشید و دوباره لبخند زد، ولی این بار لبخندش کمی غمگین بود. «عیب نداره. شاید یه روزی... یا شاید توی یه زندگیِ دیگه... بفهمیم.» بعد برگشت و به بقیه‌ی بچه‌ها نگاه کرد. «راستی، اون دخترِ صورتیه چرا داره با ایگورو-کون حرف می‌زنه؟ ایگورو-کون که خیلی خجالتیه!»

گیو دوباره به ایگورو نگاه کرد. اون هم داشت با یه دخترِ دیگه (که الان مشخص شد میتسوریه) حرف می‌زد. «...نمی‌دونم.»

شینوبو یه نگاهِ عمیق به ایگورو و میتسوری انداخت و زیر لب زمزمه کرد: «جالبه... این دو تا همیشه یه جورایی... بهم میان.» شینوبو داشت به این فکر میکرد چه این دوتا خیلی شبیه به میتسوری کانروجی و ایگورو اوبانای ۲۰۰ سال پیشن ولی یهویی با خودش گفت این چه فکر بدیههههه؟چرا اونا هم باید مثل تو تناسخ پیدا کرده باشننن؟مسخره است واقعا مسخره اس

---
دیدگاه ها (۰)

***«تو این دنیایِ جدید»، مهدکودک «おみd» فقط یه مهدکودک نبود، ...

***میتسوری، یهو انگار که برق گرفته باشه، از جا پرید. «عه وا ...

***توی حیاط مهدکودک «おみd»، همه چیز خیلی معمولی به نظر می‌رسی...

---### سناریوی: «سایه‌هایی در حافظه‌ی ناخودآگاه»در این دنیای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط