{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***

***

«تو این دنیایِ جدید»، مهدکودک «おみd» فقط یه مهدکودک نبود، یه جورایی شبیه یه «مرکزِ مشاوره برایِ ارواحِ سرگردان» بود که بچه‌ها خبر نداشتن!

میتسوری، با اون موهایِ صورتیِ بامزه‌اش که هنوزم با وسواس مرتبشون می‌کرد، اومد کنارِ ایگورو نشست. ایگورو هنوزم داشت با کابِمارو حرف می‌زد، ولی این بار انگار داشت به حرفایِ میتسوری گوش می‌داد.

میتسوری آهی کشید و گفت: «ایگورو، تو خیلی خوب بلدی حرفِ دلت رو بزنی. یعنی... منظورم اینه که خیلی قاطع بلدی. من... من نمی‌دونم چجوری باید به کسی که دوستش دارم، بگم که... خب، که دوستش دارم! چون اون خیلی... خیلی خاصه! مثلِ یه جورابِ چپ به راست که فقط با یه جورابِ راستِ دیگه ست میشه!»

ایگورو سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش، که هنوزم یه کم ترس و بدبینی توشون موج می‌زد، به میتسوری خیره شد. «چی می‌گی؟»

میتسوری سرخ شد. «یعنی... یعنی طرفِ مقابل خیلی قویه، خیلی... خوش‌رنگه، خیلی... نمی‌دونم! خیلی متفاوته! اون خیلی... خلاصه خیلی خاصه! منم می‌ترسم که... خب، که به اندازه‌یِ اون خوب نباشم. انگار من یه... یه لقمه‌یِ کوچولویِ بی‌مزه باشم کنارِ یه کیکِ تولدِ پر از خامه!»

ایگورو با تعجب به میتسوری نگاه کرد. این دخترِ پرانرژی، این‌قدر احساسِ عدم کفایت می‌کرد؟ این براش خیلی عجیب بود. اون همیشه فکر می‌کرد میتسوری از اوناییه که هیچ‌وقت کم نمیارن.

«قول دادی؟» ایگورو پرسید.

میتسوری سرش رو تکون داد. «آره... ولی...»

«اگه قول دادی، باید به قولت عمل کنی.» ایگورو با همون لحنِ قاطع همیشگی‌ش گفت. «مهم نیست اون چقدر قویه یا تو چقدر ضعیفی. وقتی قولی دادی، باید پاش وایسی. حتی اگه قراره دلت بشکنه.»

میتسوری چشم‌هاش گرد شد. «یعنی... یعنی واقعاً باید پاش وایسم؟ حتی اگه اون قول داده باشه به یه نفرِ دیگه؟!»

ایگورو یه لبخندِ خیلی خیلی کوچیک زد که فقط کابِمارو می‌تونست ببینه. «آره. اگه اون آدم، آدمِ مهمیه برات. اگه واقعاً دوستش داری، باید پاش وایسی. حتی اگه اون... دیگه نباشه.»

یهو میتسوری یه چیزی رو حس کرد. انگار یه بارِ سنگین از رویِ دوشش برداشته شد. «واقعاً؟ یعنی... اینجوری درسته؟»

«آره. اینجوری درسته.» ایگورو گفت و دوباره سرش رو انداخت پایین. «حالا اگه حرفام تموم شد، منم باید برم به کسی که قول دادم... یه سری چیزا رو بگم.»

میتسوری با خودش فکر کرد: «عجب! ایگورو-کون چقدر خوب حرف می‌زنه! انگار خودش هم یه چیزی رو از دست داده که این‌جوری می‌دونه باید به قولش عمل کنه.»

---

**و در همین حین، گوشه‌ای دیگر از جهانِ پر از قول و قرارِ کودکان:**

گیو و شینوبو، تویِ کلاسِ نقاشی نشسته بودن. شینوبو داشت سعی می‌کرد یه طرحِ پیچیده از گل‌هایِ «ویستریا» بکشه، ولی همه‌چی بد از آب درمی‌اومد.

«اه... نمی‌شه که! این رنگِ بنفش خیلی روشنه. باید تیره‌تر باشه، نه؟» شینوبو با حرصِ بچگانه‌ای گفت و مدادش رو پرت کرد.

گیو، که داشت یه نقاشیِ خیلی ساده از یه رودخونه می‌کشید، سرش رو بلند کرد. «...چرا؟»

«چون... چون وقتی این رنگ رو می‌بینم، یادِ یه چیزی می‌افتم که... که ازم گرفته شده. یه چیزی که باید می‌بود، ولی نیست. مثلِ یه... یه جورِ انتقامِ نگرفته.» شینوبو با چشم‌هایِ براق از اشک گفت.

گیو به نقاشیِ شینوبو نگاه کرد. بعد به نقاشیِ خودش. «...من فقط دارم می‌کشم.»

شینوبو آهی کشید. «آره، تو فقط می‌کشی. ولی من... من حس می‌کنم باید یه کاری کنم. یه کاری که اون... اون حسِ بد رو از بین ببره. ولی نمی‌دونم چی. انگار یه چیزی گم کردم که کلیدِ همه‌چیه.»

گیو یه لحظه به فکر رفت. «...شاید... باید دنبالش بگردی؟»

شینوبو متعجب شد. «دنبالِ چی؟»

«...کلید رو.» گیو با همون صدایِ آروم همیشگی‌ش گفت و دوباره برگشت به نقاشیِ خودش.

شینوبو به گیو خیره شد. «کلید... آره... شاید راست بگی. شاید باید دنبالِ کلیدِ اون حسِ بد بگردم.» لبخندِ کمرنگی زد. «مرسی، گیویو-سان. تو همیشه راه‌هایِ عجیبی برایِ فکر کردن پیدا می‌کنی.»

گیو فقط سرش رو تکون داد، در حالی که تویِ ذهنش داشت دنبالِ جوابی برایِ این سوال می‌گشت: «اگه کلید گم شده، پس قفلش کجاست؟»

---
دیدگاه ها (۰)

***میتسوری، یهو انگار که برق گرفته باشه، از جا پرید. «عه وا ...

***همون موقع، تویِ کلاسِ نقاشی، بقیه‌یِ بچه‌ها که از قبل رسی...

***ایگورو، چشم‌هاش گرد شده بود، همون‌طور که سرش رو به سمتِ م...

***توی حیاط مهدکودک «おみd»، همه چیز خیلی معمولی به نظر می‌رسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط