{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

### سناریوی: «سایه‌هایی در حافظه‌ی ناخودآگاه»

در این دنیای جدید، ۲۰۰ سال بعد، هیچ هاشیرا یا شیطانی وجود ندارد. فقط زندگی‌های معمولی است. اما گویی روح‌ها با همان بارِ عاطفیِ پیشین، دوباره در کالبدهایی جدید متولد شده‌اند.

#### اوبانای: غریبه‌ای در دنیای خودش
اوبانایِ این عصر، پسری است که همیشه یقه لباسش را تا زیر چانه بالا می‌کشد. او در مدرسه‌ای شلوغ، همیشه در حاشیه است. او نه به خاطر گذشته، بلکه به خاطر یک «دلهره‌ی دائمی و بی‌دلیل» از آدم‌ها فاصله می‌گیرد. انگار همیشه منتظر یک حمله است، انگار همیشه گوش‌به‌زنگِ خطری است که دیگر وجود ندارد.

او یک مار کوچک دارد که همیشه در کوله‌پشتی‌اش یا دور مچ دستش می‌پیچد. وقتی کسی به او نزدیک می‌شود، اوبانای ناخودآگاه دستش را روی گردنش می‌گذارد، انگار جایِ زخمِ کهنه‌ای را لمس می‌کند که هرگز وجود نداشته است.

#### میتسوری: قلبی که همیشه گرم است
میتسوری دختری است که در میان دوستانش به خنده‌های بلند و بی‌دلیلش معروف است. اما او یک ویژگی عجیب دارد؛ وقتی کسی در جمعی طرد می‌شود یا نگاهی تحقیرآمیز به کسی می‌شود، او به شدتِ یک «دردِ فیزیکی» در سینه‌اش احساسِ تپش می‌کند. او همیشه احساس می‌کند باید از «ضعیف‌ترها» محافظت کند، بدون اینکه بداند این غریزه از کجا آمده.

#### برخورد در راهروی مدرسه (نقطه تلاقی)
آن‌ها در یک دبیرستان هستند. اوبانای میتسوری را از دور می‌بیند. او میتسوری را نمی‌شناسد، اما هر بار که چشمانش به رنگِ موهای او یا گرمایِ لبخندش می‌افتد، یک لحظه در جای خود میخکوب می‌شود. نه به خاطر عشق، بلکه به خاطر یک **«آشناییِ آزاردهنده»**. انگار می‌خواهد به او نزدیک شود تا ببیند آیا آنجا «امن» است یا نه.

میتسوری هم نسبت به اوبانای حس عجیبی دارد. او وقتی اوبانای را می‌بیند که در گوشه‌ای تنها نشسته، احساس می‌کند که باید برایش یک لقمه ناهار بیشتر ببرد. این یک وسوسه درونی است، یک اجبار که نمی‌تواند آن را کنترل کند.

#### لحظه‌ی تنش‌زایِ ناخودآگاه
یک روز، میتسوری بدون اینکه فکر کند، ناگهان کنار اوبانای می‌نشیند. اوبانای با تندی و کمی ترسِ غریزی به عقب می‌پرد.
میتسوری لبخند معذرت‌خواهانه‌ای می‌زند و می‌گوید: «ببخشید! نمی‌دونم چرا... ولی انگار حس کردم سردته. دلم می‌خواست کنار یکی بشینم که... نمی‌دونم، انگار تنهاتره.»

اوبانای به مارش نگاه می‌کند که به‌آرامی دور مچِ میتسوری می‌پیچد. مار، برعکسِ همیشه که از غریبه‌ها فرار می‌کرد، حالا آرام گرفته است. اوبانای اخم می‌کند. او نه عاشق است و نه می‌داند کیست، فقط حس می‌کند این دختر «خطرناک» نیست، و همین فکرِ او را به‌هم می‌ریزد.

#### وضعیت بقیه هاشیراها
آن‌ها هم در شهرهای مختلف پراکنده‌اند:
* **گیو** در یک شهر ساحلی، هر وقت دریا را می‌بیند بی‌دلیل چشمانش پر از اشک می‌شود، بدون اینکه بداند چرا.
* **رنگوکو** در یک باشگاه ورزشی، همیشه به بچه‌هایی که در ورزش ضعیف هستند با چنان شدتی امید می‌دهد که خودش هم از شدتِ احساسات گیج می‌شود.
* **شینوبو** دانشجوی داروسازی است و وقتی در آزمایشگاه بویِ گیاهان خاصی را حس می‌کند، ناگهان دستش می‌لرزد و احساس می‌کند باید به کسی «کمک» کند، ولی نمی‌داند به چه کسی.

---

**در این وضعیت:**
هیچ‌کدام از آن‌ها همدیگر را به یاد نمی‌آورند. تنها چیزی که دارند، «باقی‌مانده‌های احساسی» است. اوبانای و میتسوری فقط دو روحِ سرگردان‌اند که در این دنیای مدرن، هر بار به هم می‌رسند، گویی یک **موسیقیِ فراموش‌شده** در ذهنشان شروع به نواختن می‌کند؛ موسیقی‌ای که نه کلماتش را می‌فهمند و نه می‌دانند چه کسی آن را ساخته است.
دیدگاه ها (۰)

***توی حیاط مهدکودک «おみd»، همه چیز خیلی معمولی به نظر می‌رسی...

***ایگورو، چشم‌هاش گرد شده بود، همون‌طور که سرش رو به سمتِ م...

سلام بچه ها من یه دوست ویگسون میخوامشرایط:دختر باشه۱۲/۱۳ سال...

سناریو عشق بی پایان لغو شد🤦

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

سناریو عشق بی پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط