{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توي اسانسور واستاده بودم يه پسري هم سوار شد.

توي اسانسور واستاده بودم يه پسري هم سوار شد.

اول ساكت بود بعد گفت:چطوري؟

گفتم:الحمد الله

يه نگاهي به من كرد و هندزفريشو جا بجا كرد

معلوم شد داره با تلفن حرف ميزنه!

هيچي ديگه منم تسبيحمو از توجيبم در اوردم ادامه دادم

الحمد الله الحمد الله الحمد الله
دیدگاه ها (۲)

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

طبقه ۱۲پارت ۳داهی سریعا خودشو به طبقه درست و اتاق نایا میرسو...

#in_your_eyespart_9۳ویو کوکلبخند کمرنگی روی لبم نشست:آرهکایل...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط