Name عشق و حدایی
Name: عشق و حدایی
Part:5۲
ویو نویسنده
اروم اصلاحه ها رو روی زمین گذاشتیم و به سمت آرم و ادماش انداختیم.....
توی فکر بودم که کوک با سرعت پاشو به سمت پله ها برد...و بالا رفت آرم همین جور بهش خیره بود....و با صدای بلند خندید....
×خب....حرفمو جدی نگرفتین.....(مکث) بکشینش...سریع (با داد)
همین جوری مات بهش خیره بودم...با دیدن اصلحه زیر پام به جیمین و تهیونگ علامت دادم.....با برداشتن سریع اسلحه به سمت یکی از سوتونا هممون رفتیم...
ویو شوگا
...با برداشتم سریع اسلحه به سمت یکی از سوتونا هممون رفتیم...
همه یه اسلحه از روی زمین بر داشتیم و شروع کردیم به شلیک کردن.....
چند مین گذشت که با صدای جیغ و صدای گلوله از طبقه بالا به اطرافم خیره شدم....امکان نداره.....
یعنی یوری...؟
میزی کوچیکی برداشتم و برای خودم محافظی درست کردم و به سمت پله ها رفتم....کوک جلوی در وایساده بود....و ماتش برده بود....با کنار زدنش از کنار در به چهرش نگاهی انداختم و نگاهشو دنبال کردم.......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
روی زمین خون بود.......
اون یوری بود...؟
امکان نداره..!
اروم به سمتش قدم برداشتم.....چشماش باز بود.....
از روی شوکی که روم بود....با زانو روی زمین فرود اومدم....و نگاهی به بدنه خونیش کردم.....
٪ن...نه..نه...یوری بلند شو.....این اصلا شوخی قشنگی نیست....
بدن بی جونش رو توی بغلم گرفتم و به خودم فشردمش و از ته دلم جیغ بلندی کشیدم.....
ویو نویسنده
با شنیدن جیغ شوگا همه به سمت پله ها چشم دوختن.....
×فکر کنم همه چیز تموم شد...(جدی)
&...چ..چی؟
×هیچی حالا می تونید برین ،کارمون تموم شد....
با حرفی که آرم زد همه به سمت اتاق رفتن....با دیدن جنازه یوری توی بغل یونگی خشکشون زد....
یونگی نگاهی به خواهر کوچولوش کرد و دستی به چشماش کشید...و برای همیشه اون ها رو بست.....
دیگه خبری از یوری و ات نبود.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ویو ات
با نوری که توی چشمام می خورد چشمام رو باز کردم......اولش خیلی ترسیدم و خودم رو جمع کردم و به تاج تخت چسبوندم....که با باز شدن در مردی رو توی چار چوب در دیدم.....
اروم به سمتم حرکت کرد....
باد پرده ها رو به رقص در می اورد...
خودم رو بیشتر به تاج چسبوندم و پاهام رو توی خودم جمع کردم...
اروم کنار تخت نشست و با چشماش منو برنداز کرد....
با تیر کشیدن سرم دستی روی سرم کشیدم و سرم رو به سمت پایین گرفتم...
که ناگهان دستی روی دستم قرار گرفت...
×حالت خوب میشه پرنسسم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فصل اول تموم شد گلام🥺💓
خب شرطایی که میگم رو برسونید تا فصل دوم هم اپ بشه و پیش نمایشش رو زود تر بزارم چون امادست...و این که همه پارتا رو کامنتا رو که می تونید به ۳۰تا برسونید که محدودیتی توی فصل دو نباشه💗
Part:5۲
ویو نویسنده
اروم اصلاحه ها رو روی زمین گذاشتیم و به سمت آرم و ادماش انداختیم.....
توی فکر بودم که کوک با سرعت پاشو به سمت پله ها برد...و بالا رفت آرم همین جور بهش خیره بود....و با صدای بلند خندید....
×خب....حرفمو جدی نگرفتین.....(مکث) بکشینش...سریع (با داد)
همین جوری مات بهش خیره بودم...با دیدن اصلحه زیر پام به جیمین و تهیونگ علامت دادم.....با برداشتن سریع اسلحه به سمت یکی از سوتونا هممون رفتیم...
ویو شوگا
...با برداشتم سریع اسلحه به سمت یکی از سوتونا هممون رفتیم...
همه یه اسلحه از روی زمین بر داشتیم و شروع کردیم به شلیک کردن.....
چند مین گذشت که با صدای جیغ و صدای گلوله از طبقه بالا به اطرافم خیره شدم....امکان نداره.....
یعنی یوری...؟
میزی کوچیکی برداشتم و برای خودم محافظی درست کردم و به سمت پله ها رفتم....کوک جلوی در وایساده بود....و ماتش برده بود....با کنار زدنش از کنار در به چهرش نگاهی انداختم و نگاهشو دنبال کردم.......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
روی زمین خون بود.......
اون یوری بود...؟
امکان نداره..!
اروم به سمتش قدم برداشتم.....چشماش باز بود.....
از روی شوکی که روم بود....با زانو روی زمین فرود اومدم....و نگاهی به بدنه خونیش کردم.....
٪ن...نه..نه...یوری بلند شو.....این اصلا شوخی قشنگی نیست....
بدن بی جونش رو توی بغلم گرفتم و به خودم فشردمش و از ته دلم جیغ بلندی کشیدم.....
ویو نویسنده
با شنیدن جیغ شوگا همه به سمت پله ها چشم دوختن.....
×فکر کنم همه چیز تموم شد...(جدی)
&...چ..چی؟
×هیچی حالا می تونید برین ،کارمون تموم شد....
با حرفی که آرم زد همه به سمت اتاق رفتن....با دیدن جنازه یوری توی بغل یونگی خشکشون زد....
یونگی نگاهی به خواهر کوچولوش کرد و دستی به چشماش کشید...و برای همیشه اون ها رو بست.....
دیگه خبری از یوری و ات نبود.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ویو ات
با نوری که توی چشمام می خورد چشمام رو باز کردم......اولش خیلی ترسیدم و خودم رو جمع کردم و به تاج تخت چسبوندم....که با باز شدن در مردی رو توی چار چوب در دیدم.....
اروم به سمتم حرکت کرد....
باد پرده ها رو به رقص در می اورد...
خودم رو بیشتر به تاج چسبوندم و پاهام رو توی خودم جمع کردم...
اروم کنار تخت نشست و با چشماش منو برنداز کرد....
با تیر کشیدن سرم دستی روی سرم کشیدم و سرم رو به سمت پایین گرفتم...
که ناگهان دستی روی دستم قرار گرفت...
×حالت خوب میشه پرنسسم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فصل اول تموم شد گلام🥺💓
خب شرطایی که میگم رو برسونید تا فصل دوم هم اپ بشه و پیش نمایشش رو زود تر بزارم چون امادست...و این که همه پارتا رو کامنتا رو که می تونید به ۳۰تا برسونید که محدودیتی توی فصل دو نباشه💗
- ۳۶۵
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط