{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Nameعشق و جدایی

Name:عشق و جدایی
Part:۵۱
ویو نویسند

-جیسو.......وقتی توی بار بوده.....حالش دست خودش نبود.......وقتی این ماجرا رو میفهمه به من میگه.....می دونست اگر پدر من...یا باباش بفهمه زندش نمی زارن....رفت ازمایش داد....و دید بله کار از کار گذشته......تصمیم گرفتم برای این که بابای من هم بهم گیرنده با جیسو ازدواج کنم...خود جیسو هم قبول کرد......بعد از چند هفته بابام ماجرای بورا رو بهم گفت....بابام گفت که می خواد انتقام مامانم رو بگیره به خاطر همین وقتی خانوم و اقای کیم رو کشت تصیم گرفت بچه هاشو بکشه ولی غافل از این که بورا یا همون ات بچه اون ها نیست....وقتی می خواستم بورا رو بکشم...نتونستم....چشماش شبیه ات بود....انگار توی چشماش یه چیزی داشت که می خواست داد بزنه....
# پس چرا عروسی کردی باهاش...؟
-...همش نقشه بود....می خواستم باند (اسم یه باند) حمله کنه به اونجا...چون می دونستم بچه جیسو که توی شکمشه باباش یکی از اونایی که توی اون بانده...و لو رفتن این موضوع اصلا خوب نبود.....ولی....
# ولی چی...؟
-نمی دونستم عاشق ادمی میشم که دیدنمون هم نقشه بود.....تهیونگ.....اون ات ی منه....همونی که خیلی وقت پیش جون دادنش رو دیدم....(اخرش رو با گریه گفت)
# از کجا انقدر مطمئینی..؟
-قبلا فکر می کردم توحم زدم....ولی با حرفایی که یونگی زد تازه واقعیت برام روشن شد....اون نمرده.....یا فروخته نشده....اینا رو فقط برای جدا کردن من و ات گفتن....
با صدای در به سمت در برگشتیم....
٫یونگی کارتون داره.....باید نقشه رو بهتون بگه....
-من نمی تونم بورا رو تنها بزارم....
٫من کنارشم شما برین...
-ولی....
# بلند شو کوک.....
اروم به سمت در قدم بر داشتن و رفتن....یوری کنار ات نشست و شروع کرد به نوازش کردن سرش....

ویو کوک

با تهیونگ از پله ها پایین رفتیم و به سمت مبلی رفتیم که جییمن و شوگا بودن....
جلو شون چندتا برگه بود.....جیمین هم داشت با گوشیش ور می رفت... یونگی تا ما رو دید سرش رو از برگه ها جدا کرد و به ما دوخت....
٪خب بیاین بشینین...
با تهیونگ روی مبل نشستیم و منتظر ادامه پیدا کردن جمله یونگی بودیم...
٪خب.....برای فردا جیمین داره دنبال بلیت میگرده...فعلا باید برین برزیل...
-چرا برزیل..؟
٪اونجا چنتا دوست دارم می تونن کمکتون کنن.....
-شما چی..؟
٪ما شرایط اومدن رو نداریم...و این که تو و ات الان واجب ترین....
چند مین در رابطه با باندا که ما رو می خواستن ببرن داشتیم حرف می زدیم...وقتی اخرای حرفمون بود..
.
.
.
.
.
ویو یوری

چند مین از رفتن اونا می گذشت...داشتم سر و مو های ابریشمی ات رو نوازش می کردم....و در گوشش شعری زمزمه می کردم....
.
.
.
.
با صدای شلیکی سر جام میخ کوب شدم....یعنی چی شده...؟
به سمت ات بیشتر رفتم تا توی اغوشم باشه...و در گوشش چیز هایی می گفتم که یه وقت نترسه...صدا ها بیشتر شد...از ترس نمی دونستم چی کار کنم....می ترسیدم....واقعا می گم...اگر اتفاقی برای ات بیفته چی.....
با خرد شدن شیشه اتاق از ترس جیغی کشیدم......دو نفر وارد اتاق شدن از پنجره و با دیدن ما سریع به سمتمون اومدن.....دستام رو گرفتن و ات رو ازم جدا کردن....جیغی کشیدم....نه.....نه...ات نباید بره....من قول دادم که مراقبشم....اشک از گوشه چشمام جاری شد و صدام بلند تر شد....در اتاق رو قفل کرده بودن....سریع به سمت پنجره هجوم بردن....تنها فکر که به ذهنم رسید جلو اونا رو رفتن بود....به سمتشون رفتم و گرفتمشون ولی زورم به هیچ کدوم نمی رسید....
٫نه...هق...لطفا نه..(با گریه)
یکی از اون ها به سمت زمین پرتم کرد و ماشه تفنگ رو به سمتم گرفت......
.
.
.
.

ویو شوگا

با صدای شلیک همه به خودمون اومدیم.....تهیونگ چنتا تفنگ بهمون داد....تمام بادیگاردارو جمع کرد تا تمام عمارت رو پوشش بده.....چند مین گذشت که چنتا از بادرگاردا اومدن...
بادیگارد:ارباب....
نگاهی بهش انداختم توی پهلوش گولوله این بود....
تا اومد حرفی بزنه با شلیک گولوله ای به سرش به زمین اوفتاد.....
×به...به...اقایون همه که اینجایین...(با خنده)
نگاه زیر چشمی به کوک کردم...همش چشمش به پله ها بود....
با صدای جیغ و گریه های یوری تمام بدنم به لرزه در اومد پاهام رو به سمت پله ها بردم که برم پیشش که.....
×یونگی(با داد خیلی بلند) اگر بری دیگه یوری وجود نداره.....اینو خودت هم میدونی...
-چی می خوای آرم؟
×معلوم نیست...؟(با خنده) چیزی که مال منه...فکر کنم دیگه فهمیدی....ات....خیلی پیشت بوده و بهت قرضش دادم دیگه بسته...(جدی)
&آرم این جنگ رو تموم کن...این به نفع هیچ کس نیست....
×چرا هست....به نفع من....
# ارم بجای ات چی می خوای...؟
×بجای ات....(مکث) مرگ کوک.....اصلاحه هاتو نو بیارین پایین اخرین اخطاره..(جدی)
شرط:
۶۰لایک
۳۵بازنشر
۳۵کامنت
دیدگاه ها (۲)

Name: عشق و حداییPart:5۲ویو نویسندهاروم اصلاحه ها رو روی زمی...

Name:عشق و جداییPart:50ویو نویسندهزمانی که در اتاق رو باز کر...

Name:عشق و جداییPart:49 ویو نویسندهکی فکرش رو می کرد که یونگ...

Name: عشق و جداییPart :48ویو نویسندهشوگا با صدای بلند اسم یو...

part:21name: عشق و جداییویو جیمیناجوما تمام اتفاق هایی که اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط