{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بر سرخی درختان رعشه میزد صدایی از افقی نارنجی و اکنون ا

بر سرخی درختان ، رعشه میزد صدایی از افقی نارنجی و اکنون ابرها به طلایی ترین گنج آسمان بوسه می‌زدند و ضربهْ نوازش درد بر زخم های خاک ...
چهارصد کیلو ماهی شناور رود را سیاه می‌کردند و به سمت کوه ها دم می‌تکاندند .
قزل آلاها بودن ، سنگِ در رود فرو رفته ، انبوه سیاهی که گاه به سطح می آمدند و ... نور بر تنهٔ لزج شان می‌خورد و شبیه قاصدک بر پر توان ترین موج های آرام می‌تکیدند تا بازو هایی که از ابر ها ، انگار بیرون می‌زد و به سمت رود می آمد ، دراز به دراز درونش می افتاد و شلپ شلپ صدا می‌کرد ، همچون تکه سنگ های ذغال آمیز ، به انتهای رود کوبیده می‌شد ، به عمیق ترین جا ، که هر موجودی را در روانش می‌بلعد ، استوارانه اما کوبیده می‌شد و .... دَنگگگگ صدا میداد .
صدای جذابش اکو میشد ، در مابین تمام قصر ها می‌پیچید و کاخ های سکوت را ویران میکرد ، گویی یک تلنگر بود برای شنیده نشدن مگر تعلق گیرد به کسی که شنیدن را دوست دارد .
بر پای درختان سیب اما فاجعهٔ صدا ادامه داشت ، گویی چند زنگولهٔ فلزی طلا رنگ بر یکدیگر برخورد و رود را از درون می‌شکافتند و چون صدا با تقلا مدتی بعد به سطح می‌رسید ، همه چیز بیهوش می‌شد ، و سطحی آرام میماند که متعلق به بیرون بود .
به مه های سرسام آور ، به باد های آرامی که در بین درختان سیب نعره میزنند .
به افقی طلایی که تنورهٔ زمستان هم اتفاقا شنیده است و حالا پاییز و بهار .... و تابستان را هم خواهد شنید .
شاید مردی از ایران متعلق به این رود است که هیچ نجاتش نداده ، مگر عشقی از این رود که او را صدا می‌زد بی آنکه بفهمد چیست چنین دردی که او دارد ، که گوش هایش را پوشانده .
لحظهٔ رفتن ، به قبایل اش نگاه کرد و سر برگرداند ، سیگاری روشن کرد و هوای آلوده ، در پشت سرش بر شانه های تکیده اش خط الگویی کشید و به راه افتاد و یک تعقیب کنندهٔ خوب و بیمار و یک فیلسوفِ تنهایی شناس .
و بعد آن زمان ، دقیقا آبادی آتش گرفت و قبیله فریادی آشنا زد .
مشکل اش ، وقتی دیار دیوانه ای را ترک می‌کرد که جسم بی جانش را زاییده و تغذیه کرده بود تا به وی جان ببخشد ، فریاد شعله هایی نبود که تا آسمان قد می‌کشیدند.
تمامش در آن لقمه ای بود که دست مالی می‌شد ، زیر انگشت هم قبایل و حالا که به لب ها نزدیک میشد ، گلویش ذوق ذوق میکرد ، دهان باز میکند و نگاه وحشی آنها به چشمانش زُل زده .
حالا بگذار جنگل در پشت سرشان بسوزد و درختان تا افقی فجیع دود بدمند ، او نیز درگیر همان هاست که زاییدهٔ سرزمینی هستند ، در کام آتش  .
آخرین لقمه را روی لب هایش می‌گذارد و دود می‌کند ، بر زمین پرتاب و لقمه ، آخرین لقمه ، فیلتر سیگاری بی جان است که حرف های تندی میزند و چه کسی خوشش می آید از او ؟
همه زیرا ، عاشق اش هستند ، کسی را که زبانش را رها کرده ...
دیدگاه ها (۰)

محدود کردن ذهن به اراجیفی که از زیر تیغ فیلتر عبور کرده ؟حتی...

پیاده راه رفتن 🫂هرگز نمی‌توانم صبحگاه را در یک شهر قدم بزنم ...

۱ عاشقانه مرسی ممنون .رو کرد به سمت همسرش : بیا بشین .‌..صدا...

دانشجویی اَلدنگ بودم با شاید پانزده سال تجربه در درد تحصیلی ...

part..1

پارت سوم( لطفا اگه خوشتون اومد بهم بگید حتی اگه ایراد باشه آدم انتقاد پذیریم خب دیگه در حرفی نکنم بریم سراغ داستان)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط