گیسوی ارباب
#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "
#𝐏𝐀𝐑𝐓.4
دسته چمدونو پشت سرم توی راهرو میکشیدم و سرم پایین بود.
به حال رسیدم، نفسهام تند و بریده شده بود، بدنم مثل یک تکه یخ بسته بود. دستم رو روی دسته چمدون محکم گرفتم و آهسته سرم رو بالا بردم…
و همونجا بود که چشمم افتاد به خانم بزرگ.
یک زن با هیبت ، قد بلند، لباسش سفید و باوقار ، چهرهای سرد که هیچنشونهی لبخند و مهربانی درش نبود. نگاهش مستقیم و نافذ بود، انگار هر ذره از ترس و اضطراب منو میخوند.
قلبم از جا کنده شد، پاهام سست شدن و نفسهام بریده بریده بیرون میاومد. هنوز فرصت نکردم چیزی بگم که صدای خشک و محکمش توی گوشم پیچید:
-راه بیوفت بریم
تمام وجودم یخ زد، و همونجا، روی زمین، احساس کردم دنیا کوچک و تاریک شده و هیچکس نیست منو نجات بده چشمامو دوختم به چشمای خانم بزرگ و با صدای لرزون گفتم
+میشه اجازه بدید از خانوادم خداحافظی کنم
خانم بزرگ که الان واضح معلوم بود داره عصبانیتش رو کنترل میکنه گفت
-فقط زود
برگشتم به عقب و اول احورا رو دیدم به سمتش رفتمو در اغوشش فرو رفتم اروم خداحافظی زمزمه کردم بعد از اون حامی داداش دومم و هویدا ابجی کوچولومو هم بغل کردم.
به سمت مامان رفتم بغض کرده بود و به سختی جلوی خودش رو گرفته بود سمتش رفتم و دستامو دور کمرش انداختمو حلقه دستامو تنگ کردم عطر مادرانشو عمیق بو کشیدم و بعد ازش جدا شدم که اروم گفت
-مواظب خودت باش دخترم
سری تکون دادم و به سمت خانم بزرگ رفتم از بابا دلخور بوردم ولی بابام بود ازش خداحافظی مختصری کردم و روبه خانم بزرگ با صدایی گرفته لب زدم
+من امادهام خانم بزرگ میتونیم بریم...
#𝐏𝐀𝐑𝐓.4
دسته چمدونو پشت سرم توی راهرو میکشیدم و سرم پایین بود.
به حال رسیدم، نفسهام تند و بریده شده بود، بدنم مثل یک تکه یخ بسته بود. دستم رو روی دسته چمدون محکم گرفتم و آهسته سرم رو بالا بردم…
و همونجا بود که چشمم افتاد به خانم بزرگ.
یک زن با هیبت ، قد بلند، لباسش سفید و باوقار ، چهرهای سرد که هیچنشونهی لبخند و مهربانی درش نبود. نگاهش مستقیم و نافذ بود، انگار هر ذره از ترس و اضطراب منو میخوند.
قلبم از جا کنده شد، پاهام سست شدن و نفسهام بریده بریده بیرون میاومد. هنوز فرصت نکردم چیزی بگم که صدای خشک و محکمش توی گوشم پیچید:
-راه بیوفت بریم
تمام وجودم یخ زد، و همونجا، روی زمین، احساس کردم دنیا کوچک و تاریک شده و هیچکس نیست منو نجات بده چشمامو دوختم به چشمای خانم بزرگ و با صدای لرزون گفتم
+میشه اجازه بدید از خانوادم خداحافظی کنم
خانم بزرگ که الان واضح معلوم بود داره عصبانیتش رو کنترل میکنه گفت
-فقط زود
برگشتم به عقب و اول احورا رو دیدم به سمتش رفتمو در اغوشش فرو رفتم اروم خداحافظی زمزمه کردم بعد از اون حامی داداش دومم و هویدا ابجی کوچولومو هم بغل کردم.
به سمت مامان رفتم بغض کرده بود و به سختی جلوی خودش رو گرفته بود سمتش رفتم و دستامو دور کمرش انداختمو حلقه دستامو تنگ کردم عطر مادرانشو عمیق بو کشیدم و بعد ازش جدا شدم که اروم گفت
-مواظب خودت باش دخترم
سری تکون دادم و به سمت خانم بزرگ رفتم از بابا دلخور بوردم ولی بابام بود ازش خداحافظی مختصری کردم و روبه خانم بزرگ با صدایی گرفته لب زدم
+من امادهام خانم بزرگ میتونیم بریم...
- ۵۴
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط