{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گیسوی ارباب

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "

#𝐏𝐀𝐑𝐓.3

وارد حموم شدم لباسامو از تن خستم درآوردم و دوش اب گرمو باز کردم رفتم زیرش هر قطره اب گرمی که با پوستم برخورد میکرد روحمو جلا میداد

بعد از شستشو سرسری حولمو تن زدم و اومدم بیرون تازه از حموم اومده بودم بیرون تنم هنوز خیس بود ولی گرمم میشد انگار وجودمو اتیش زده بودن


در بالکنو باز کردم که نسیم ملایم اما خنک بهاری به صورتم خورد یلحظه لرزی از تنم گذشت اما بازم ایستادم میخواستم لااقل باد کمی نوازشم کنه

بعد از حدود ده دقیقه برگشتم داخل اتاق سمت کمدم رفتم یک شلوار مام مشکی و یک مانتو نسبتا بلند مشکی با رودوزی خاکستری بیرون کشیدم و پوشیدم موهامو خشک کردمو یک شال مشکی هم سرم کردم خواستم برم سمت میز ارایشم اما منصرف شدم پیش خودم گفتم


-شاید به خودم نرسم مادر ارباب اینجوری
ببینتم دست از سرم برداره

همینجوری نشستم لبه تخت مشغول ور رفتم با ناخونام شدم که با صدا برخورد در حیاط بهم روح از بدنم پر کشید قلبم مثل طبل به در و دیوار سینم میکوبید بعد از چند لحظه صدای در سالن هم به گوشم رسید خودمو به در اتاقم رسوندمو گوشمو چسبوندم به در که صدای بابا بلند شد


-خوش اومدین خانم بزرگ قدم رنجه فرمودید مارو قابل دونستید بفرمایید بشینید بفر...


صدای بابا ناگهان قطع شد به از چند لحظه باز بلند شد

-خانم بزرگ ارباب کجان هنوز نرسیدن یا دیرتر میان؟


صدای خنده خانم بزرگ و واضح شنیدم بعدم صدای خشک و بی احساسش تنمو لرزوند


-شما چی فکر میکنید اقا،ارباب منطقه بخاطر یک دختر این همه راه بیاد همینم که من اومدم باید خدارو شاکر و سپاس گذار ما باشید حالاهم برو به دخترت بگو وسایلشو جمع کنه باید بریم


قلبم از هم پاشید پاهام سست شد و مثل اب سر خوردمو افتادم روی زمین اشکهام بی اختیار میریخت اخه من چه گناهی کردم که همه ارزوهام و رویاهام داره نابود میشه اخه کدوم دختری توی خاستگاریش دامادش حضور نداره حتی من هنوز بله هم ندادم میخواستم داد بزنم از خدا گله داشتم


با برخورد در با کمرم اخ کوتاهی گفتم زود بلند شدم که احورا وارد اتاقم شد با چهره ای که میشد عصبانیتو توش دید گفت


-وسایلتو جمع کن حورا باید بری


+اخه من هنوز بله هم نگف...


-حورا هیچی نگو فقط اماده شو زود...


و رفت بیرون درو بست،خب بهتر از این نمیشه دیگه حتی داداشمم دیگه مثل قبل
باهام رفتار نمیکنه با بغضی که بیخ گلومو سفت چسبیده بود چمدونمو از زیر تختم بیرون کشیدم لباسامو چپوندم توش سمت میز ارایشم رفتمو همه وسایلو توی کیف لوازمم ریختمو برام مهم نبود که ممکنه سر رژم باز بشه،بشکنه منی که تا قبل از امشب جوری روی وسایلام حساس بودم که هیچکس جرئت نداشت از کنارشون رد شه

کیف لوازمه ارایشیمو هم انداختم توی چمدون کفشامم گنجوندم توی چمدون زیپشو بستم گوشیمو از روی عسلی برداشتمو دسته چمدونمو گرفتم و سمت در اتاقم رفتم دستمو رو دستگیره گذاشتم که بازش کنم اما برگشتم یک نگاه به اتاقم انداختم داشتم میرفتم توی 18 سالگی داشتم ازدواج‌ میکردم منی که همش میگفتم من 25 سالگی اینا ازدواج‌ میکنم الان دارم توی اول جوونیم ازدواج میکنم دلم برای خودم میسوخت باید دل میکندم،دستیگره رو به سمت پایین فشار دادمو از اتاقم بیرون رفتم...
دیدگاه ها (۰)

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.4دسته چمدونو پشت سرم ت...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.5ده دقیقه بود که سرم ت...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.2فکر کنم نیم ساعت شده ...

ارباب منPart4چاعان:خانم بزرگ میشه بریم توی اقاق کارتون دارم ...

ارباب منPart2خانم بزرگ:نه خونه ی تو اینجاست حالا برو سر کارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط