{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت188

هلش دادم و دویدم سمت پنجره و بازش کردم.
تا قبل از اینکه دنبالم بیاد یه پام و از میله ی بالکن اون طرف گذاشتم که دادش در اومد
_چی کار میکنی؟
با اعصابی داغون داد زدم
_چی کار می‌کنم؟ میخوام خودم و بکشم. کاری کردی که حالم از این زندگی کوفتی بهم بخوره... به خاطر تو... به خاطر اینکه انقدر مرد نبودی که باهام بمونی و حالا هم انقدر مرد نیستی که پای انتخابت بمونی.
ترسیده گفت
_باشه بیا این طرف حرف می‌زنیم.میوفتی قربونت برم.
اشکام جاری شد و سرم و انداختم پایین که با احتیاط به سمتم اومد و بازوم و کشید.
تعادلم و از دست دادم اما اون محکم منو حبس کرد بین بازوهاش و نفس عمیقی کشید.
هلش دادم و گفتم
_دست به من نزن... هیچ وقت.
با درد چشماش و بست. جلو رفتم و گفتم
_من زن فرهادم نه تو...
به وضوح قفل کردن فکش و دیدم و ادامه دادم
_طوری به پاش میمونم و براش خانومی می‌کنم که بفهمی من مثل تو نیستم.
دستش مشت شد.
_عاشقش میشم. خوشبخت میشم. اون قدری که تو رو، تلخی‌هاتو اصلا یادم نیاد.

از لای پلک های بستش اشکی چکید که قلبم و به درد آورد.
عقب رفتم و گفتم
_دیگه پامم توی این خونه نمی‌ذارم. فکر کنم تنها چیزی که برات مونده مهریه ی منه.



🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۳۵)

#خان_زاده #پارت189چشماش و باز کرد و با حسرت به چشمام زل زد....

#خان_زاده #پارت190با خشم گوشی و به دیوار کوبید و عربده زد.ت...

#خان_زاده #پارت187به سمت پنجره رفت و کلید و از پنجره پرت کر...

#خان_زاده #پارت186با سری پایین افتاده گفتم_دیگه بهتره این صح...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۸ اخ خداا... انگار دردش رو ت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۸۵سفت منو به خودش فشرد و داغو...

معامله ای برای صلح پارت ۳۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط