فصل چهاردهم نبردی که پشت درهاست
فصل چهاردهم: نبردی که پشت درهاست
هفتهها گذشته بود و تهدید سازمانی آرامآرام شکل واقعی به خودش گرفته بود.
صبح زود، جونگ ووک به دفترش آمد، لپتاپ را باز کرد و آخرین اطلاعات را مرور کرد:
مسیرهای ات تحت نظارت بود
خانهشان از بیرون بررسی شده بود
حتی دوستان و همکاران شرکت کوچکترین حرکاتشان ثبت شده بود
ات کنار میز ایستاده بود و دستش را روی بازوی او گذاشت:
«پس… بازی جدیتر شده.»
جونگ ووک سرش را تکان داد، نگاهش سرد و مصمم بود:
«این بار، هیچ اشتباهی نیست. هیچ. تو خط قرمز من هستی.»
ظهر همان روز، وقتی ات از مرکز بازپروری بیرون آمد، ماشین مشکی دوباره در کنار پیادهرو ایستاده بود.
اما این بار، چهار نفر پیاده شدند، همه مجهز و آماده.
ات نفس عمیقی کشید:
«جونگ ووک… این بار واقعاً جدیه.»
او دست ات را محکم گرفت.
«همیشه کنارتم. حتی اگه بخواد دنیا بهمون فشار بیاره.»
درگیری آغاز شد:
نفر اول با چاقو حمله کرد، جونگ ووک سریع جاخالی داد و ضربهای به شکمش زد.
نفر دوم از پشت حمله کرد، اما ات با لگد دقیق او را به زمین انداخت.
نفر سوم سعی کرد اسلحه بکشه، اما جونگ ووک دستش را گرفت و تیغه افتاد.
نفر چهارم، که سریعترین بود، با پرتاب یک بطری شیشهای مواجه شد که ات به سمتش پرت کرد و تعادلش به هم خورد.
هماهنگی بین جونگ ووک و ات بینقص بود.
هر ضربه و حرکت نشون میداد که عشقشان تبدیل به قدرت مشترک شده.
بعد از عقبنشینی مهاجمان، پیام واضح بود:
«این تازه شروعه… ما میدونیم چه کسی مهمه.»
جونگ ووک نفس عمیقی کشید، پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد:
«تو تنها کسی هستی که حتی وقتی جنگیدم، باعث شد نخوام شکست بخورم.»
ات لبخند زد و خودش را به او چسباند:
«و من همیشه کنارتم… حتی وقتی تاریکی دورمون رو میگیره.»
باد خنک عصر روی صورتشان وزید، قلبها همچنان تند میتپیدند.
نه از ترس، بلکه از اعتماد و عشق پس از مواجهه با خطر واقعی.
آن شب، وقتی به خانه برگشتند، زخمها و کبودیها روی بدنشان یادآور حقیقت شد:
زندگی آرام با عشق ممکن است،
اما دشمنها همیشه در کمین هستند.
و جونگ ووک فهمید: محافظت از کسی که دوستش دارد، بزرگترین مبارزه اوست.
اگر بخوای، میتونم فصل ۱۵ رو شروع کنم که تهدید سازمانی کاملاً مشخص میشه، دشمن مستقیم شناسایی میشه و جونگ ووک و ات مجبور میشن با ریسک بالا به مقابله برن، با لحظات عاشقانه و اکشن شدیدتر.
هفتهها گذشته بود و تهدید سازمانی آرامآرام شکل واقعی به خودش گرفته بود.
صبح زود، جونگ ووک به دفترش آمد، لپتاپ را باز کرد و آخرین اطلاعات را مرور کرد:
مسیرهای ات تحت نظارت بود
خانهشان از بیرون بررسی شده بود
حتی دوستان و همکاران شرکت کوچکترین حرکاتشان ثبت شده بود
ات کنار میز ایستاده بود و دستش را روی بازوی او گذاشت:
«پس… بازی جدیتر شده.»
جونگ ووک سرش را تکان داد، نگاهش سرد و مصمم بود:
«این بار، هیچ اشتباهی نیست. هیچ. تو خط قرمز من هستی.»
ظهر همان روز، وقتی ات از مرکز بازپروری بیرون آمد، ماشین مشکی دوباره در کنار پیادهرو ایستاده بود.
اما این بار، چهار نفر پیاده شدند، همه مجهز و آماده.
ات نفس عمیقی کشید:
«جونگ ووک… این بار واقعاً جدیه.»
او دست ات را محکم گرفت.
«همیشه کنارتم. حتی اگه بخواد دنیا بهمون فشار بیاره.»
درگیری آغاز شد:
نفر اول با چاقو حمله کرد، جونگ ووک سریع جاخالی داد و ضربهای به شکمش زد.
نفر دوم از پشت حمله کرد، اما ات با لگد دقیق او را به زمین انداخت.
نفر سوم سعی کرد اسلحه بکشه، اما جونگ ووک دستش را گرفت و تیغه افتاد.
نفر چهارم، که سریعترین بود، با پرتاب یک بطری شیشهای مواجه شد که ات به سمتش پرت کرد و تعادلش به هم خورد.
هماهنگی بین جونگ ووک و ات بینقص بود.
هر ضربه و حرکت نشون میداد که عشقشان تبدیل به قدرت مشترک شده.
بعد از عقبنشینی مهاجمان، پیام واضح بود:
«این تازه شروعه… ما میدونیم چه کسی مهمه.»
جونگ ووک نفس عمیقی کشید، پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد:
«تو تنها کسی هستی که حتی وقتی جنگیدم، باعث شد نخوام شکست بخورم.»
ات لبخند زد و خودش را به او چسباند:
«و من همیشه کنارتم… حتی وقتی تاریکی دورمون رو میگیره.»
باد خنک عصر روی صورتشان وزید، قلبها همچنان تند میتپیدند.
نه از ترس، بلکه از اعتماد و عشق پس از مواجهه با خطر واقعی.
آن شب، وقتی به خانه برگشتند، زخمها و کبودیها روی بدنشان یادآور حقیقت شد:
زندگی آرام با عشق ممکن است،
اما دشمنها همیشه در کمین هستند.
و جونگ ووک فهمید: محافظت از کسی که دوستش دارد، بزرگترین مبارزه اوست.
اگر بخوای، میتونم فصل ۱۵ رو شروع کنم که تهدید سازمانی کاملاً مشخص میشه، دشمن مستقیم شناسایی میشه و جونگ ووک و ات مجبور میشن با ریسک بالا به مقابله برن، با لحظات عاشقانه و اکشن شدیدتر.
- ۶۶
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط