فصل دوازدهم وقتی تهدید به خانه میآید
فصل دوازدهم: وقتی تهدید به خانه میآید
صبح زود بود. نور خورشید هنوز نرم روی ساختمان شرکت میافتاد، اما جونگ ووک حس میکرد چیزی در فضا سنگین است.
نه خبری از پیام، نه زنگ تلفن—فقط سکوتی که همیشه قبل از طوفان میآید.
ات از اتاق خواب بیرون آمد، لباس سادهای پوشیده بود، اما چشمهایش پر از دقت و آمادهباش بود.
«چی شده؟» پرسید.
جونگ ووک چند ثانیه سکوت کرد.
«یه خبر بد. مستقیم به ما.»
ات نزدیک شد و دستش را روی شانهی او گذاشت.
«میتونیم با هم جلوش بایستیم.»
لبخندش گرم و مطمئن بود.
جونگ ووک لبخند کوچکی زد.
«همیشه.»
ظهر همان روز، وقتی هر دو از ساختمان شرکت بیرون رفتند، چیزی متفاوت بود.
ماشین مشکی آرام پشت ماشینشون حرکت میکرد، اما فاصلهای بود که نگاه حرفهای جونگ ووک نمیتوانست نادیده بگیرد.
یک پیچ اشتباه، یک توقف کوتاه، و مردی از ماشین پیاده شد.
کت شیک، نگاه بیاحساس، و یک پیام مشخص:
«میدانیم کی هستی. و کی را داری.»
جونگ ووک دست ات را محکم گرفت.
«پیاده نشو. نزدیک خطره.»
ات سر تکان داد، اما قدمهایش ثابت بود.
«هیچکس تنها جنگیدن بلد نیست. من آمادهام.»
درگیری همان لحظه شروع شد.
مرد مسلح بود، اما نه فقط برای شلیک. حرکاتش دقیق، آماده و سریع بودند.
جونگ ووک جلو رفت، مشت محکم به فک مهاجم زد.
ات از پشت، با لگد، تعادل مهاجم دوم را به هم زد.
مرد مسلح سعی کرد اسلحه بکشد، اما جونگ ووک دستش را گرفت و چرخاند، تیغه افتاد.
ات با کیفش ضربهای به شانهی مهاجم سوم زد، او روی زمین افتاد.
سکوت کوتاه بعد از درگیری، نفسها را از هر دو گرفت.
اما هنوز تمام نشده بود. پیام واضح بود: دشمنها حاضرند مستقیم به خانهشان نزدیک شوند.
بعد از پایان درگیری، جونگ ووک و ات در خیابان خلوت ایستادند.
جونگ ووک نفسش را صاف کرد و نگاهش را به ات دوخت.
«تو… آسیب ندیدی؟»
ات دستش را روی قلبش گذاشت.
«نه، فقط کمی ترسیدم. اما حالا… میدونم که با تو، حتی توی تاریکی هم میتونم بجنگم.»
جونگ ووک لبخند زد و پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
«تو فقط باعث نمیشی که نخوام مبارزه کنم… تو دلیلی که میخوام ادامه بدم.»
ات آرام خندید، و کمی به سمتش خم شد.
باد ملایم تابستان روی صورتشان وزید، اما قلبها هنوز تند میتپیدند—نه از ترس، از عشق و هیجان بعد از درگیری مشترک.
آن شب، وقتی به خانه برگشتند، زخمهای کوچک و کبودیها روی دست و صورتشان یادآور یک حقیقت شد:
زندگی آرام با عشق ممکن است،
اما همیشه جایی در سایهها، تهدیدی جدید منتظر است.
و جونگ ووک فهمید:
دیگر نه تنها رئیس اژدهای سرخ است، نه تنها جنگجو…
بلکه محافظ کسی است که قلبش را با خودش به خطر میاندازد.
ادامه دارد… ❤️🔥
صبح زود بود. نور خورشید هنوز نرم روی ساختمان شرکت میافتاد، اما جونگ ووک حس میکرد چیزی در فضا سنگین است.
نه خبری از پیام، نه زنگ تلفن—فقط سکوتی که همیشه قبل از طوفان میآید.
ات از اتاق خواب بیرون آمد، لباس سادهای پوشیده بود، اما چشمهایش پر از دقت و آمادهباش بود.
«چی شده؟» پرسید.
جونگ ووک چند ثانیه سکوت کرد.
«یه خبر بد. مستقیم به ما.»
ات نزدیک شد و دستش را روی شانهی او گذاشت.
«میتونیم با هم جلوش بایستیم.»
لبخندش گرم و مطمئن بود.
جونگ ووک لبخند کوچکی زد.
«همیشه.»
ظهر همان روز، وقتی هر دو از ساختمان شرکت بیرون رفتند، چیزی متفاوت بود.
ماشین مشکی آرام پشت ماشینشون حرکت میکرد، اما فاصلهای بود که نگاه حرفهای جونگ ووک نمیتوانست نادیده بگیرد.
یک پیچ اشتباه، یک توقف کوتاه، و مردی از ماشین پیاده شد.
کت شیک، نگاه بیاحساس، و یک پیام مشخص:
«میدانیم کی هستی. و کی را داری.»
جونگ ووک دست ات را محکم گرفت.
«پیاده نشو. نزدیک خطره.»
ات سر تکان داد، اما قدمهایش ثابت بود.
«هیچکس تنها جنگیدن بلد نیست. من آمادهام.»
درگیری همان لحظه شروع شد.
مرد مسلح بود، اما نه فقط برای شلیک. حرکاتش دقیق، آماده و سریع بودند.
جونگ ووک جلو رفت، مشت محکم به فک مهاجم زد.
ات از پشت، با لگد، تعادل مهاجم دوم را به هم زد.
مرد مسلح سعی کرد اسلحه بکشد، اما جونگ ووک دستش را گرفت و چرخاند، تیغه افتاد.
ات با کیفش ضربهای به شانهی مهاجم سوم زد، او روی زمین افتاد.
سکوت کوتاه بعد از درگیری، نفسها را از هر دو گرفت.
اما هنوز تمام نشده بود. پیام واضح بود: دشمنها حاضرند مستقیم به خانهشان نزدیک شوند.
بعد از پایان درگیری، جونگ ووک و ات در خیابان خلوت ایستادند.
جونگ ووک نفسش را صاف کرد و نگاهش را به ات دوخت.
«تو… آسیب ندیدی؟»
ات دستش را روی قلبش گذاشت.
«نه، فقط کمی ترسیدم. اما حالا… میدونم که با تو، حتی توی تاریکی هم میتونم بجنگم.»
جونگ ووک لبخند زد و پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
«تو فقط باعث نمیشی که نخوام مبارزه کنم… تو دلیلی که میخوام ادامه بدم.»
ات آرام خندید، و کمی به سمتش خم شد.
باد ملایم تابستان روی صورتشان وزید، اما قلبها هنوز تند میتپیدند—نه از ترس، از عشق و هیجان بعد از درگیری مشترک.
آن شب، وقتی به خانه برگشتند، زخمهای کوچک و کبودیها روی دست و صورتشان یادآور یک حقیقت شد:
زندگی آرام با عشق ممکن است،
اما همیشه جایی در سایهها، تهدیدی جدید منتظر است.
و جونگ ووک فهمید:
دیگر نه تنها رئیس اژدهای سرخ است، نه تنها جنگجو…
بلکه محافظ کسی است که قلبش را با خودش به خطر میاندازد.
ادامه دارد… ❤️🔥
- ۲۶
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط