این یه عشقه بیب
این یه عشقه بیب
پارت : 29
یک ساعت بود که داشتم ماساژش میدادم خسته شده بودم از رو کمرش بلند شدم و نشستم رو زمین و مشغول ماساژ دادن دستش شدم
انقد خوابم میومد که نگم چشمام خود به خود بسته شد و سرمو رو بازوش گذاشتم و خوابم برد
( جونگکوک)
داشتم گوشی بازی میکردم جنی دیگه ماساژ نمیداد و بازوم یکم سنگینی میکرد سرمو چرخوندم و دیدم جنی سرشو رو بازوم گذاشته و خوابش برده
لبخندی زدم و بلندش کردم و گذاشتمش رو تخت و اروم کشیدمش تو بغلم
جنی تو بغلم خواب بود و منم خوابم برد
( جنی )
با خواب بدی که دیدم از خواب بیدار شدم ترسیده به همه جا نگاه کردم صدای اشنایی اومد که گفت
_ بگیر بخواب خواب بد دیدی
برگشتم سمت صدا که دیدم بغل جونگکوکم
نکنه شب تو بغل جونگکوک بودم
خسته تر از چیزی بودم که بخوام اهمیت بدن دوباره دراز کشیدم و سرمو رو سینش گذاشتم و دوباره خوابم برد
افتاب به صورتم میخورد چشمامو باز کردم جونگکوک کنارم نبود و من تنها رو تختش بودم
از تخت اومدم پایین و از اتاق خارج شدم
به سمت آشپزخونه حرکت کردم برای صبحونه که دیدم صبحونه چیده شده و یه یاداشت روی یخچال بود یاداشت رو برداشتم و شروع کردم به خوندن نوشته بود که :
_ سلام خانم خوابالو دیشب خسته بودی و خیلی خوب رو بازوم خوابیده بودی من اوردمت رو تخت و دو نفری خوابیدیم من الان شرکتم و صبحونه خوردم و برات صبحونه گذاشتم تا توهم بخوری
لبخندی عمیق رو لبم رخ داد
پارت : 29
یک ساعت بود که داشتم ماساژش میدادم خسته شده بودم از رو کمرش بلند شدم و نشستم رو زمین و مشغول ماساژ دادن دستش شدم
انقد خوابم میومد که نگم چشمام خود به خود بسته شد و سرمو رو بازوش گذاشتم و خوابم برد
( جونگکوک)
داشتم گوشی بازی میکردم جنی دیگه ماساژ نمیداد و بازوم یکم سنگینی میکرد سرمو چرخوندم و دیدم جنی سرشو رو بازوم گذاشته و خوابش برده
لبخندی زدم و بلندش کردم و گذاشتمش رو تخت و اروم کشیدمش تو بغلم
جنی تو بغلم خواب بود و منم خوابم برد
( جنی )
با خواب بدی که دیدم از خواب بیدار شدم ترسیده به همه جا نگاه کردم صدای اشنایی اومد که گفت
_ بگیر بخواب خواب بد دیدی
برگشتم سمت صدا که دیدم بغل جونگکوکم
نکنه شب تو بغل جونگکوک بودم
خسته تر از چیزی بودم که بخوام اهمیت بدن دوباره دراز کشیدم و سرمو رو سینش گذاشتم و دوباره خوابم برد
افتاب به صورتم میخورد چشمامو باز کردم جونگکوک کنارم نبود و من تنها رو تختش بودم
از تخت اومدم پایین و از اتاق خارج شدم
به سمت آشپزخونه حرکت کردم برای صبحونه که دیدم صبحونه چیده شده و یه یاداشت روی یخچال بود یاداشت رو برداشتم و شروع کردم به خوندن نوشته بود که :
_ سلام خانم خوابالو دیشب خسته بودی و خیلی خوب رو بازوم خوابیده بودی من اوردمت رو تخت و دو نفری خوابیدیم من الان شرکتم و صبحونه خوردم و برات صبحونه گذاشتم تا توهم بخوری
لبخندی عمیق رو لبم رخ داد
- ۶.۸k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط