《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 150 (๑˙❥˙๑)
دو ساعت بعد اتاق بیمارستان توی یه سکوت مخملی و آروم غرق شده بود تنها صدای منظم دستگاهها بود که با نفسهای عمیق و کوچولوی دختربچه هماهنگ میشد
دختر بچه همونطور که دست مردونهی پدرش رو با انگشتای کوچیکش محکم گرفته بود
کنارش روی تخت بیمارستان به خواب عمیقی رفته بود
ویوا که تا اون لحظه لب پنجره ایستاده بود و به چراغهای دور نیویورک زل زده بود آروم چرخید
با قدمهای بیصدا اومد سمت دیگه تخت و نشست
نگاهش قفل شد روی صورت شوهرش روی اون باندهای سفید و چشمهای خستهش یهو تموم اون وحشت چند ساعت پیش اون بدو بدوها توی راهرو اون ملافهی سفید لعنتی...
همهچیز مثل یه آوار ریخت روی سرش جونگکوک که سنگینی نگاه پر از درد عشقش رو حس کرده
سرش رو کمی بلند کرد وقتی دید یه قطره اشک سمج از گوشهی چشمش سر خورد و روی گونهاش چکید دلش ریش شد با همون دست آزادش اومد بالا و با سرانگشتهای گرمش مسیر اشک دختر رو نوازش کرد با صدایی که از همیشه بمتر و مهربونتر شده بود آروم زمزمه کرد : چرا اینجوری نگام میکنی ویوا؟... گریه نکن
ویوا هقهق بیصدای خودش رو قورت داد و دستش رو گذاشت روی دست جونگکوک که روی گونهاش بود انگار میخواست
با لمس زبری پوستش، مطمئن شه که این تنفس این گرمادهمهش واقعیه و دیگه کابوس نیست با صدایی که از ته گلوش میاومد
و میلرزید گفت : داشتم فکر میکردم اگه اون ملافهی سفید واقعاً تو بودی... اگه اون لحظه که در رو کوبیدی و رفتی
آخرین تصویر من از تو میشد منم حتا یک لحظه نمیتونستم نفس بکشم تمام این مدت ازت دور بودم اما قلبم به نفس کشیدن گرم بود چون میدونست زیر همین آسمون نفس میکشی
جونگکوک... تو فقط بابای بچم نیستی تو تموم دنیای منی. وقتی صدات قطع شد انگار قلب منم از کار افتاد دیگه هیچوقت... هیچوقت اینجوری ولم نکن حتی اگه ازم متنفر بودی فقط جلوی چشمام باش بدون که چقدر عاشقتم
(๑˙❥˙๑) پارت 150 (๑˙❥˙๑)
دو ساعت بعد اتاق بیمارستان توی یه سکوت مخملی و آروم غرق شده بود تنها صدای منظم دستگاهها بود که با نفسهای عمیق و کوچولوی دختربچه هماهنگ میشد
دختر بچه همونطور که دست مردونهی پدرش رو با انگشتای کوچیکش محکم گرفته بود
کنارش روی تخت بیمارستان به خواب عمیقی رفته بود
ویوا که تا اون لحظه لب پنجره ایستاده بود و به چراغهای دور نیویورک زل زده بود آروم چرخید
با قدمهای بیصدا اومد سمت دیگه تخت و نشست
نگاهش قفل شد روی صورت شوهرش روی اون باندهای سفید و چشمهای خستهش یهو تموم اون وحشت چند ساعت پیش اون بدو بدوها توی راهرو اون ملافهی سفید لعنتی...
همهچیز مثل یه آوار ریخت روی سرش جونگکوک که سنگینی نگاه پر از درد عشقش رو حس کرده
سرش رو کمی بلند کرد وقتی دید یه قطره اشک سمج از گوشهی چشمش سر خورد و روی گونهاش چکید دلش ریش شد با همون دست آزادش اومد بالا و با سرانگشتهای گرمش مسیر اشک دختر رو نوازش کرد با صدایی که از همیشه بمتر و مهربونتر شده بود آروم زمزمه کرد : چرا اینجوری نگام میکنی ویوا؟... گریه نکن
ویوا هقهق بیصدای خودش رو قورت داد و دستش رو گذاشت روی دست جونگکوک که روی گونهاش بود انگار میخواست
با لمس زبری پوستش، مطمئن شه که این تنفس این گرمادهمهش واقعیه و دیگه کابوس نیست با صدایی که از ته گلوش میاومد
و میلرزید گفت : داشتم فکر میکردم اگه اون ملافهی سفید واقعاً تو بودی... اگه اون لحظه که در رو کوبیدی و رفتی
آخرین تصویر من از تو میشد منم حتا یک لحظه نمیتونستم نفس بکشم تمام این مدت ازت دور بودم اما قلبم به نفس کشیدن گرم بود چون میدونست زیر همین آسمون نفس میکشی
جونگکوک... تو فقط بابای بچم نیستی تو تموم دنیای منی. وقتی صدات قطع شد انگار قلب منم از کار افتاد دیگه هیچوقت... هیچوقت اینجوری ولم نکن حتی اگه ازم متنفر بودی فقط جلوی چشمام باش بدون که چقدر عاشقتم
- ۷۷۱
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط