Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 55
سکوت حتی از قبل هم شد و ایزابلا حس کرد نباید میگفت ولی وقتی ولادیمر رو دید فکر کرد شاید خوابش برده برا همین دیگه چیزی نگفت و خواست اونم بخوابه که حس کرد دست ولادیمر زیر پتو آروم دست ایزابلا رو گرفت بدون اینکه چشماشو باز کنه یا حرفی بزنه
ایزابلا سعی کرد جلو لبخندش رو بگیره ولی بازم ذوقش معلوم بود و همین حور که دستش توی دست ولادیمر بود خوابش برد
نور خورشید از لای پردههای ضخیم مشکی و طلایی، آرام آرام توی اتاق پخش شد...نه مستقیم، فقط به اندازهای که بشود دید...
ایزابلا چشمهایش را باز کرد
هنوز دستش توی دست ولادیمر بود...انگار تمام شب را همینطور مانده بودند
ولادیمر بیدار بود... به سقف نگاه میکرد،نفسهایش آرام بود...ولی دستش را رها نکرده بود
ایزابلا«بیداری؟»
ولادیمر«هیچ وقت دیرتر از ۵ صبح بیدار نمیشم....»
ایزابلا«الان ساعت چنده؟»
ولادیمر«۷ صبح!»
ایزابلا«پس دو ساعت منتظر موندی تا من بیدار شم؟»
ولادیمر جواب نداد...بعد از روی تخت بلند شد و رفت توی کمد دیواری که اندازه یه مغازه کوچیک بود وبعد چند دقیقه با کت و شلوار رسمی اش رو پوشیده بود
ایزابلا«کجا میری؟ »
ولادیمر«سر کارم»
ایزابلا زیر لب آهان آروم گفت و وقتی ولادیمر از اتاق رفت بیرون، ایزابلا یکم به اطراف خیره شد بعدش بلند شد تا بره حموم
حمام هم مثل اتاق خواب بود،بزرگ، لوکس، سیاه و طلایی....وان بزرگ گوشه حمام، دوش شیشهای، آینهای از کف تا سقف که تمام دیوار را گرفته بود
ایزابلا خودش را توی آینه نگاه کرد...گردنبند هنوز به گردنش بود...دستش را روی قلب شیشهای گذاشت
ایزابلا با خودش زمزمه کرد«خوب... شب اول رو گذروندیم، نه چندان بد..»
لبخند کوچکی زد و رفت زیر دوش....
............
نیم ساعت بعد، با یه حوله مخملی و مشکی از حموم امد بیرون وقتی پشت آینه نشسته بود و داشت موهاش رو خشک میکرد صدای در امد
ایزابلا«بیا تو!»
در باز شد و آنا وارد شد...این بار یه سینی بزرگ صبحانه در دست داشت....
آنا«صبح بخیر عروس خانوم!»
ایزابلا خندید«صبح بخیر... این چیه؟»
آنا سینی رو گذاشت روی میز کنار تخت... داخل سینی....چایی داغ، نان تست تازه،نیمرو، بیکن، عسل و مربا و خامه، و یه بشقاب میوه...
آنا«صبحونه، بابام دستور داد برات بیارم، گفت خودش نمیتونه بیاد، کار داره....»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 55
سکوت حتی از قبل هم شد و ایزابلا حس کرد نباید میگفت ولی وقتی ولادیمر رو دید فکر کرد شاید خوابش برده برا همین دیگه چیزی نگفت و خواست اونم بخوابه که حس کرد دست ولادیمر زیر پتو آروم دست ایزابلا رو گرفت بدون اینکه چشماشو باز کنه یا حرفی بزنه
ایزابلا سعی کرد جلو لبخندش رو بگیره ولی بازم ذوقش معلوم بود و همین حور که دستش توی دست ولادیمر بود خوابش برد
نور خورشید از لای پردههای ضخیم مشکی و طلایی، آرام آرام توی اتاق پخش شد...نه مستقیم، فقط به اندازهای که بشود دید...
ایزابلا چشمهایش را باز کرد
هنوز دستش توی دست ولادیمر بود...انگار تمام شب را همینطور مانده بودند
ولادیمر بیدار بود... به سقف نگاه میکرد،نفسهایش آرام بود...ولی دستش را رها نکرده بود
ایزابلا«بیداری؟»
ولادیمر«هیچ وقت دیرتر از ۵ صبح بیدار نمیشم....»
ایزابلا«الان ساعت چنده؟»
ولادیمر«۷ صبح!»
ایزابلا«پس دو ساعت منتظر موندی تا من بیدار شم؟»
ولادیمر جواب نداد...بعد از روی تخت بلند شد و رفت توی کمد دیواری که اندازه یه مغازه کوچیک بود وبعد چند دقیقه با کت و شلوار رسمی اش رو پوشیده بود
ایزابلا«کجا میری؟ »
ولادیمر«سر کارم»
ایزابلا زیر لب آهان آروم گفت و وقتی ولادیمر از اتاق رفت بیرون، ایزابلا یکم به اطراف خیره شد بعدش بلند شد تا بره حموم
حمام هم مثل اتاق خواب بود،بزرگ، لوکس، سیاه و طلایی....وان بزرگ گوشه حمام، دوش شیشهای، آینهای از کف تا سقف که تمام دیوار را گرفته بود
ایزابلا خودش را توی آینه نگاه کرد...گردنبند هنوز به گردنش بود...دستش را روی قلب شیشهای گذاشت
ایزابلا با خودش زمزمه کرد«خوب... شب اول رو گذروندیم، نه چندان بد..»
لبخند کوچکی زد و رفت زیر دوش....
............
نیم ساعت بعد، با یه حوله مخملی و مشکی از حموم امد بیرون وقتی پشت آینه نشسته بود و داشت موهاش رو خشک میکرد صدای در امد
ایزابلا«بیا تو!»
در باز شد و آنا وارد شد...این بار یه سینی بزرگ صبحانه در دست داشت....
آنا«صبح بخیر عروس خانوم!»
ایزابلا خندید«صبح بخیر... این چیه؟»
آنا سینی رو گذاشت روی میز کنار تخت... داخل سینی....چایی داغ، نان تست تازه،نیمرو، بیکن، عسل و مربا و خامه، و یه بشقاب میوه...
آنا«صبحونه، بابام دستور داد برات بیارم، گفت خودش نمیتونه بیاد، کار داره....»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۱.۲k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط