Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 54
ولادیمر به کمد دیواری کنار کمد لباس ها اشاره کرد «اونجا ساعت ها و جواهرات و این چیزا هست،تقریبا شبیه یه مغازه فروش اکسسوری....توش اتاق پرو هم داره»
ایزابلا وارد کمد دیواری شد، همانطور که ولادیمر گفته بود، انگار یک مغازه کوچک بود....قفسههای پر از جعبههای جواهرات، کشوهای شیشهای که ساعتهای زنانه و مردانه توی آن میدرخشیدند، و تهش یک اتاق پرو کوچک با دیوارهای آینهای
لباس عروسش را درآورد و آویزانش کرد به چوب لباسی که آنجا بود بعد لباس خواب مشکی را پوشید...پارچه نرم و خنکی داشت مثل ابریشم....
توی آینه به خودش نگاه کرد، گردنبند هنوز به گردنش بود...خون مادرش...دستش را روی قلب شیشهای گذاشت
ایزابلا با خودش زمزمه کرد: «مامان... امشب شب اولمه...دعا کن بتونم!»
از کمد دیواری که بیشتر شبیه یه اتاقک کوچیک بود بیرون آمد....
ولادیمر روی لبه تخت نشسته بود، کتش را درآورده بود، پیراهن سفیدش آستینها را بالا زده بود...ساعدهای عضلانیش مشخص بود و چند زخم قدیمی روی دست راستش دیده میشد، جای گلوله....جای چاقو....
ولادیمر نگاهش کرد...نگاهش روی لباس خواب مشکی ایستاد، بعد به گردنبند، بعد به چشمهای ایزابلا
ولادیمر«بهت میاد!»
ایزابلا«ممنون... تو لباست رو عوض نمیکنی؟»
ولادیمر«میخوام برم دوش بگیرم، خستهام...»
بلند شد و رفت سمت حمام...دم در ایستاد وبعد برگشت....
ولادیمر«راحت باش، اینجا دیگه اتاق تو هم هست و... خجالت نکش به عر حال الان رسما زنمی»
بعدش رفت توی حموم...
یکم بعد وقتی از حموم امد بیرون یه لباس راحتی که کاملا لباس خواب نبود ولی رسمی هم نبود پوشیده بود، با موهای خیش که روی پیشونیش چسبیده بود
ولادیمر رفت سمت میز و آینه تا موهاش رو خشک کنه
ایزابلا نگاهش کرد.... نگاهش را نمیتوانست بردارد، مخصوصا که لباس ولادیمر یکم تنگ بود و به بدن عضلانیش چسبیده بود
بعد از تموم شدن کار ولادیمر برگشت و امد کنار تخت ایستاد و به ایزابلا نگاه کرد....
ولادیمر«کدوم طرف میخوابی؟»
ایزابلا«...چه فرقی داره؟ »
ولادیمر«پس من این طرف میخوابم...»
رفت سمت راست تخت و ملحفه را کنار زد و دراز کشید....
ایزابلا هم دراز کشید اون طرف دیگه تخت....فاصلهشان زیاد بود چون تخت خیلی بزرگ بود...... سکوت خفه کنده ای اتاق رو گرفته بود
ایزابلا حس کرد داره خفه میشه از این سکوت رو مخ برا همین سکوت رو شکست
ایزابلا«ولادیمر...»
ولادیمر«ها؟»
ایزابلا«میتونم... دستت رو بگیرم؟»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 54
ولادیمر به کمد دیواری کنار کمد لباس ها اشاره کرد «اونجا ساعت ها و جواهرات و این چیزا هست،تقریبا شبیه یه مغازه فروش اکسسوری....توش اتاق پرو هم داره»
ایزابلا وارد کمد دیواری شد، همانطور که ولادیمر گفته بود، انگار یک مغازه کوچک بود....قفسههای پر از جعبههای جواهرات، کشوهای شیشهای که ساعتهای زنانه و مردانه توی آن میدرخشیدند، و تهش یک اتاق پرو کوچک با دیوارهای آینهای
لباس عروسش را درآورد و آویزانش کرد به چوب لباسی که آنجا بود بعد لباس خواب مشکی را پوشید...پارچه نرم و خنکی داشت مثل ابریشم....
توی آینه به خودش نگاه کرد، گردنبند هنوز به گردنش بود...خون مادرش...دستش را روی قلب شیشهای گذاشت
ایزابلا با خودش زمزمه کرد: «مامان... امشب شب اولمه...دعا کن بتونم!»
از کمد دیواری که بیشتر شبیه یه اتاقک کوچیک بود بیرون آمد....
ولادیمر روی لبه تخت نشسته بود، کتش را درآورده بود، پیراهن سفیدش آستینها را بالا زده بود...ساعدهای عضلانیش مشخص بود و چند زخم قدیمی روی دست راستش دیده میشد، جای گلوله....جای چاقو....
ولادیمر نگاهش کرد...نگاهش روی لباس خواب مشکی ایستاد، بعد به گردنبند، بعد به چشمهای ایزابلا
ولادیمر«بهت میاد!»
ایزابلا«ممنون... تو لباست رو عوض نمیکنی؟»
ولادیمر«میخوام برم دوش بگیرم، خستهام...»
بلند شد و رفت سمت حمام...دم در ایستاد وبعد برگشت....
ولادیمر«راحت باش، اینجا دیگه اتاق تو هم هست و... خجالت نکش به عر حال الان رسما زنمی»
بعدش رفت توی حموم...
یکم بعد وقتی از حموم امد بیرون یه لباس راحتی که کاملا لباس خواب نبود ولی رسمی هم نبود پوشیده بود، با موهای خیش که روی پیشونیش چسبیده بود
ولادیمر رفت سمت میز و آینه تا موهاش رو خشک کنه
ایزابلا نگاهش کرد.... نگاهش را نمیتوانست بردارد، مخصوصا که لباس ولادیمر یکم تنگ بود و به بدن عضلانیش چسبیده بود
بعد از تموم شدن کار ولادیمر برگشت و امد کنار تخت ایستاد و به ایزابلا نگاه کرد....
ولادیمر«کدوم طرف میخوابی؟»
ایزابلا«...چه فرقی داره؟ »
ولادیمر«پس من این طرف میخوابم...»
رفت سمت راست تخت و ملحفه را کنار زد و دراز کشید....
ایزابلا هم دراز کشید اون طرف دیگه تخت....فاصلهشان زیاد بود چون تخت خیلی بزرگ بود...... سکوت خفه کنده ای اتاق رو گرفته بود
ایزابلا حس کرد داره خفه میشه از این سکوت رو مخ برا همین سکوت رو شکست
ایزابلا«ولادیمر...»
ولادیمر«ها؟»
ایزابلا«میتونم... دستت رو بگیرم؟»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۴۹۸
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط