خبببببب یوووو گایز، هانا جونتون اومده با یه پارت تازه! ال
خبببببب یوووو گایز، هانا جونتون اومده با یه پارت تازه! البته پارت اوله😐خب امیدوارم خوشتون بیاد:
شب، انگار خودش را لای شاخههای گیاه ویستریا خفه کرده بود.باد مثل
زمزمهی کسی بود که نمیخواست شنیده بشه، ولی حضورش سنگین بود—مثل گذشتهی یوشیکو شینازوگاوا.
آنجا، جلوی ارباب، زانو زده بود.لبخند همیشگی اش را داشت،ولی ذهنش بیدار—بیدارتر از وقتی بود که برای اولین بار یه گلبرگ رو آغشته به خون دید و فکر کرد: «پس زیبایی میتونه کشنده باشه؟»
شمشیرش کنارش بود، به رنگ صورتی روشن که نشان میداد متعلق به دختری با تنفس شکوفه ست. مثل لبخند یک قاتل توبهکار.
«مأموریتت مشخصه.فرزندم. بدون سؤال، بدون مکث.» صدای ارباب توی گوشش میپیچید. دیالوگهایش همیشه شبیه ضربه بودند، نه حرف. ارباب میدانست چگونه انسانها را با صدایش خم کند، ولی یوشیکو... خودش خم شده بود، قبل از اینکه کسی مجبورش کند.
دختر تعظیم کوتاهی کرد و به سمت عمارت شکوفه رفت. تا آماده شود.
صدایی آشنا از پشت سر گفت:«تو همیشه قبل از مأموریتات، با آسمون حرف میزنی؟»
یوشیکو حتی نچرخید. «آسمون بیشتر از تو عقل داره.»
هیروتسو لبخند زد، طوری که فقط خودش بلد بود—نصفی از خنده، انگار یک راز کوچک در چشمانش قایم کرده بود. گفت: «من بیشتر از آسمون میفهمم. مخصوصاً وقتی تو شروع میکنی به فلسفهبافی قبل از کشتوکشتار.»
یوشیکو سرش را بالا گرفت. باد موهای کوتاهش را تکان داد،شکوفه ای از درخت جدا شد و به هائوری اش چسبید.
«فلسفه؟ من فقط دارم تمرین میکنم چطور بیاحساس باشم. تو بلد نیستی، تو هنوز به خرگوشها حسودی میکنی.»
هیروتسو خواست جواب بده، ولی صدای کلاغ مزاحم یوشیکو حرفش را قطع کرد:«قارررررر! جنوب شرقی! بچه های کوچولو و تازه بدنیا اومده در روستای کوچیک هیروچی گم میشن!قاررررررر!»
یوشیکو سریع بلند شد، صاف ایستاد.آماده برای ماموریت.رو کرد به هیروتسو و گفت:«مأموریتم داره شروع میشه.جرعت داری اذیتم کن تا با خنجرم جرت بدم.»
هیروتسو پوزخند زد:«عه؟ پس یادم باشه اذیتت کنم»
🌸🌸🌸🌸
یوشیکو آمادهی رفتن بود. لباسش تمیز، شمشیرش برق میزد. ولی توی آینه، هنوز آن دختر کوچولوی قاتل را میدید که پایین آستین گشاد کیمونوی زرد رنگش، خونی بود.
یوشیکو گفت: «امیدوارم شیطان از گل ها متنفر باشه. حداقل یه دلیل مزخرف برای اینه شبیهش نباشم خوبه.»
هیروتسو از راه رسید و گفت: «با همین پوزخند بری مأموریت، دشمن یا عاشقت میشه یا دیوونه.»
یوشیکو شمشیرش را داخل غلافش گذاشت.گفت:«یا میمیره. من توی کشتن هنوز دقیقترم.»
و وقتی رفت،مه کمی عقب کشید، مثل گناهی که هنوز نخوابیده بود...
شب، انگار خودش را لای شاخههای گیاه ویستریا خفه کرده بود.باد مثل
زمزمهی کسی بود که نمیخواست شنیده بشه، ولی حضورش سنگین بود—مثل گذشتهی یوشیکو شینازوگاوا.
آنجا، جلوی ارباب، زانو زده بود.لبخند همیشگی اش را داشت،ولی ذهنش بیدار—بیدارتر از وقتی بود که برای اولین بار یه گلبرگ رو آغشته به خون دید و فکر کرد: «پس زیبایی میتونه کشنده باشه؟»
شمشیرش کنارش بود، به رنگ صورتی روشن که نشان میداد متعلق به دختری با تنفس شکوفه ست. مثل لبخند یک قاتل توبهکار.
«مأموریتت مشخصه.فرزندم. بدون سؤال، بدون مکث.» صدای ارباب توی گوشش میپیچید. دیالوگهایش همیشه شبیه ضربه بودند، نه حرف. ارباب میدانست چگونه انسانها را با صدایش خم کند، ولی یوشیکو... خودش خم شده بود، قبل از اینکه کسی مجبورش کند.
دختر تعظیم کوتاهی کرد و به سمت عمارت شکوفه رفت. تا آماده شود.
صدایی آشنا از پشت سر گفت:«تو همیشه قبل از مأموریتات، با آسمون حرف میزنی؟»
یوشیکو حتی نچرخید. «آسمون بیشتر از تو عقل داره.»
هیروتسو لبخند زد، طوری که فقط خودش بلد بود—نصفی از خنده، انگار یک راز کوچک در چشمانش قایم کرده بود. گفت: «من بیشتر از آسمون میفهمم. مخصوصاً وقتی تو شروع میکنی به فلسفهبافی قبل از کشتوکشتار.»
یوشیکو سرش را بالا گرفت. باد موهای کوتاهش را تکان داد،شکوفه ای از درخت جدا شد و به هائوری اش چسبید.
«فلسفه؟ من فقط دارم تمرین میکنم چطور بیاحساس باشم. تو بلد نیستی، تو هنوز به خرگوشها حسودی میکنی.»
هیروتسو خواست جواب بده، ولی صدای کلاغ مزاحم یوشیکو حرفش را قطع کرد:«قارررررر! جنوب شرقی! بچه های کوچولو و تازه بدنیا اومده در روستای کوچیک هیروچی گم میشن!قاررررررر!»
یوشیکو سریع بلند شد، صاف ایستاد.آماده برای ماموریت.رو کرد به هیروتسو و گفت:«مأموریتم داره شروع میشه.جرعت داری اذیتم کن تا با خنجرم جرت بدم.»
هیروتسو پوزخند زد:«عه؟ پس یادم باشه اذیتت کنم»
🌸🌸🌸🌸
یوشیکو آمادهی رفتن بود. لباسش تمیز، شمشیرش برق میزد. ولی توی آینه، هنوز آن دختر کوچولوی قاتل را میدید که پایین آستین گشاد کیمونوی زرد رنگش، خونی بود.
یوشیکو گفت: «امیدوارم شیطان از گل ها متنفر باشه. حداقل یه دلیل مزخرف برای اینه شبیهش نباشم خوبه.»
هیروتسو از راه رسید و گفت: «با همین پوزخند بری مأموریت، دشمن یا عاشقت میشه یا دیوونه.»
یوشیکو شمشیرش را داخل غلافش گذاشت.گفت:«یا میمیره. من توی کشتن هنوز دقیقترم.»
و وقتی رفت،مه کمی عقب کشید، مثل گناهی که هنوز نخوابیده بود...
- ۱.۱k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط