{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن بالا، میانِ قله‌هایِ مه‌گرفته‌یِ «خیال»، زمان از حرکت

آن بالا، میانِ قله‌هایِ مه‌گرفته‌یِ «خیال»، زمان از حرکت ایستاده بود. من در ارتفاعی بودم که صدایِ هیچ تردیدی به آن نمی‌رسید؛ کوهی ساخته‌شده از خروارها «اگر» و «شاید».

​وقتی سرانجام نگاهی به پایین انداختم، پیامت را دیدم؛ اما خیلی دیر بود. در آن ارتفاع، اکسیژنِ رویاها برایِ زنده نگه داشتنِ واقعیت کافی نبود. من در سکوتِ سنگینِ افکارم غرق شده بودم و تو در پیِ‌ پاسخی، تنها ماندی.

​ببخش که وقتی صدایم زدی، کیلومترها دورتر از زمین، در تکرارِ بی‌پایانِ تنهاییِ خودم گم شده بودم.
دیدگاه ها (۸)

درست در همان لحظه‌ای که تمامِ جهان بر شانه‌هایت آوار می‌شود ...

آینه‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال‌...

رکود و ورشکستگی، صرفاً قفل شدن چرخ دنده‌های یک کارخانه یا بس...

ما در عصر سازه‌های بلند و سایه‌های کوتاه زندگی می‌کنیم؛ روزگ...

نمیبخشمت p.19

Mafia-Knig پادشاه مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط