{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 14

part 14






& اگه میشه


جیمین از اینکه بالاخره یه چیزی خواست خوشحال شد و لبخند آرومی زد و بعدش آروم دستش رو جلوی آلینا گرفت،آلینا با تردید دست کوچولوش رو توی دست جیمین گذاشت و نصف وزن بدنش رو انداخت روی دست سالمش که توی دست جیمین بود.



جیمین«اصلا عجله ای نداریم آروم آروم به بدن کوچولوت فشار نیار»

&باشه


آلینا با کمک جیمین از تخت فاصله گرفت و با قدم های آروم به سمت در رفتن و وقتی رسیدن به راه پله جیمین کنارش راه میرفت و دستش رو گرفته بود و اون یکی دستش رو یکمی دورتر نگه داشته بود تا اگه بیفته بگیرتش و قدم های خودش رو با قدم های کوچولو و آروم آلینا یکی کرده بود.

جیمین وسط راه وایساد تا چک کنه آلینا چطوره


جیمین«درد نداری؟ میتونی راه بری؟»

&بله میتونم

جیمین« خوبه آفرین.....یکم دیگه بیای تموم شده»


با کمک جیمین آلینا از آخرین پله هم اومد پایین.


جیمین«خوب رسیدیم پایین از این طرف»



جیمین هنوز دست آلینا رو گرفته بود،اما آلینا یکم معذب بود واسه همین آروم طوری که بی ادبی هم نباشه دستش رو بیرون کشید.


&ممنون بقیش رو خودم میتونم

جیمین« مطمئنی؟»

&بله



جیمین وقتی دید معذب شده بدون هیچ حرف دیگه ای درخواستش رو قبول کرد و ازش یکم دور شد تا به حریمش احترام بزاره اما از پشت مراقبش بود.



جیمین« آشپزخونه از این طرفه آلینا»



جیمین با دستش به سمت راست آلینا اشاره کرد.


&باشه


آلینا به سمتی که جیمین گفت رفت و وقتی از سالن اصلی کامل خارج شد به سمت در ورودی آشپزخونه بزرگی رفت.



پسرا که درحال حرف زدن باهم بودن وقتی دیدن جیمین و آلینا اومدن حرفشون رو فورا قطع کردن و نگاهاشون به سمت آلینا چرخید و ناخودآگاه همه لبخندی نرم روی صورتشون نشست،جونگکوک که نزدیک در ورودی بود برگشت سمتش و با لبخند گفت:


جونگکوک«صبحت بخیر کوچولو»

&صبح بخیر

جین«خوب خوابیدی؟»

&بله



آلینا جواب هر کسی که ازش سوالی میپرسید یا بهش چیزی میگفت رو با نهایت ادبی که میتونست داشته باشه و آروم میداد.



نامجون«اونجا واینسا بیا بشین»



آلینا با قدم های شمرده وارد آشپزخونه شد و جیمینم پشت سرش اومد، آلینا میخواست بشینه اما نمیدونست کجا بشینه واسه ی همین نگاهش سردرگم بین صندلی های خالی می‌چرخید، آخر سر یونگی که نگاه گیجش رو فهمیده بود خیلی عادی طوری که معذبشم نکنه آروم بلند شد و صندلی کنار خودش رو کامل داد عقب و به آلینا اشاره کرد.


یونگی«اگه بخوای میتونی اینجا بشینی»


اینو گفت تا بهش حق انتخاب بده و آلینا هم که با رفتار یونگی یکم احساس راحتی بیشتری پیدا کرده بود لبخند کوچولو و مودبی زد و نشست روی صندلی که یونگی داده بود عقب؛یونگی بعد از اینکه مطمئن شد کامل نشسته صندلی رو به سمت میز کشید و بعدم خودش نشست.



&خیلی ممنون

یونگی«خواهش میکنم کوچولو»



آلینا آروم نگاهش رو روی میز چرخوند. میز پر از غذاهای مختلف و رنگارنگ بود؛ نون تازه، میوه، تخم‌مرغ، پنیر و چند مدل غذای دیگه. اما با دیدن اون همه غذا، معده‌ش دوباره یه جوری شد. هنوز بدنش حال خوبی نداشت و اصلاً اشتها نداشت. برای همین آروم نگاهش رو از روی میز برداشت و سرش رو پایین انداخت.

جین که متوجه تغییر حالتش شده بود، بدون اینکه چیزی بپرسه از جاش بلند شد، یه کاسه سوپ گرم آورد و آروم گذاشت جلوی آلینا.

جین«لازم نیست از اینا بخوری کوچولو. فعلاً معدت هنوز ضعیفه، دکترم گفته غذای سبک بخوری. اول این سوپ رو آروم آروم بخور، هر وقت حالت بهتر شد بعداً هرچی دوست داشتی می‌خوریم، باشه؟»


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

ادامهٔ part 13جیمین اینو گفت و از روی صندلی بلند شد. آروم از...

part 13بعد از تموم شدن قهوه ها تهیونگ همش رو جمع کرد و گذاشت...

---قسمت دوم پارت ۱۰:نیم ساعت بعد، توی آشپزخونه. یونگی پشت می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط