{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 13

part 13

بعد از تموم شدن قهوه ها تهیونگ همش رو جمع کرد و گذاشت تو سینک.

نامجون«من هنوزم نمیتونم رفتار مامان و بابا رو درک کنم»

یونگی«کارشون هیچ توجهی نداره و اشتباه بود»

چند لحظه بعد سکوت خونه با صدای زنگ در شکسته شد و همه‌ی پسرا ناخودآگاه نگاهشون رفت سمت در.

جونگکوک«اوجوماست من میرم درو باز کنم»

جونگکوک بلند شد و رفت درو برای اجوما باز کرد.

اجوما«سلام»

جونگکوک«سلام اجوما، بیا تو»

زن مسن با کیف بزرگ پارچه‌ای که توی دستش داشت وارد خونه شد و بعد از سلام کردن به پسرا رفت توی آشپزخونه و کارش رو شروع کرد.

جین«اجوما اگه میشه غذاهارو سبک درست کنه، آلینا مریضه میترسم معدش اذیت بشه»

اجوما«خیالت راحت پسرم، برای اون سوپ و برنج درست میکنم اما برای شما غذاهای چرب درست کنم؟»

جیمین«آره، برای ما فرقی نداره»

اجوما«باشه پس... میگم این آلینا همون خواهرتونه؟»

بعد از حرف اجوما، پسرا یکم تو فکر فرو رفتن. هنوزم اینکه آلینا رو خواهرشون خطاب کنن، براشون سخت بود.

تهیونگ«آره... همونی که تا حالا ندیده بودیش»

اجوما«بعد این همه سال رابطتون چطوره؟»

نامجون آهی کشید و جواب داد:

نامجون«اصلاً خوب نیست، ازمون میترسه و فاصله میگیره»

اجوما«طبیعیه پسرم، بعد این همه سال که ندیده‌تونه»

جونگکوک«اجوما... بنظرت درست میشه؟»

اجوما«چی؟»

جیهوپ«یعنی ممکنه بهمون اعتماد کنه؟»

اجوما«وا معلومه که میشه. بهتون قول میدم چند روز بهش زمان بدین، خودش کم‌کم میاد سمتتون»

جین«امیدوارم»

دیگه هیچ‌کس چیزی نگفت. پسرا هر کدوم رفتن اتاق خودشون و فقط نامجون موند توی پذیرایی. یکم بعد اجوما غذاها رو درست کرد و یکمم خونه رو مرتب کرد و وقتی کارش تموم شد به نامجون گفت:

اجوما«پسرم من کارم تموم شد، دیگه دارم میرم. کاری نداری؟»

نامجون«نه، دستتون درد نکنه»

بعد از حرف نامجون، اجوما رفت.

نامجون رفت بالا تا پسرا رو صدا بزنه. یکم بعد همه پایین توی آشپزخونه جمع شده بودن.

جین«اجوما میز رو هم چیده»

یونگی«نیم ساعت دیگه وقت داروهاشه، باید بیدارش کنیم تا یه چیزی بخوره بعدم داروهاشو بدیم»

جیهوپ«بنظر منم بهتره دیگه بیدارش کنیم»

نامجون«نباید هممون یهویی بریم بالا، ممکنه مثل دیشب بترسه. بنظرم جیمین تو برو»

جیمین«من؟»

تهیونگ«آره، بنظر منم تو بری بهتره»

جونگکوک«میخوای منم بیام باهات؟»

جین«نه کوک، بذار خودش بره»

نامجون«فقط یادت باشه خیلی آروم بیدارش کن و زیادم نزدیک نشو که معذب نشه»

جیمین«باشه هیونگ»

ادامش توی پست بعدی هست←
دیدگاه ها (۲)

ادامهٔ part 13جیمین اینو گفت و از روی صندلی بلند شد. آروم از...

part 12نامجون«پسرا بنظرم بهتره ما هم بریم یکم استراحت کنیم...

part 11ساعت پنج صبح بود،پرتو های خاکستری نور کم کم داشتن از ...

part 10خنده ی آلینا یکم از سنگینی فضا کم کرد و پسرا برای اول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط