کوک ویو
𝓜𝔂 𝓣𝓪𝓽𝓽𝓸 𝓐𝓻𝓽𝓲𝓼𝓽 ²[𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁹]
*کوک ویو*
به سمت آشپزخونه رفتیم و بم هم دنبالمون اومد اما انگار ناراحت بود چون گفتم که به ا/ت دست نزنه، ولی باید یاد بگیره به اموال باباش دست نزنه. دوست داشتم همینجوری پیش ا/ت باشم اما باید براش غذا درست میکردم، چشمم به نگاه مظلومش افتاد و فهمیدم که بیش از حد گشنشه و دلم نیومد براش غذا درست نکنم و برای همین با اکراه ازش جدا شدم و به سمت یخچال رفتم و درش رو باز کردم. کیمچی رو که توی جاغذایی بود رو از یخچال بیرون آوردم، و روی اُپن کنار گاز گذاشتم.
*ا/ت ویو*
اووووخییییی گوگولیییییی، آخه به سمت حسودی میکنی؟ اوووووخیییی دلم میخواد حرصش بدم ولی گناه داره. رفتم توی آشپزخونه، معلوم بود که نمیخواد ولم کنه ولی من داشتم از گشنگی میمردم. با نگاه مظلومی بهش نگاه کردم و بی صدا درخواست غذا کردم، فهمیدم دلش برام سوخت و بالاخره ولم کرد و به سمت یخچال رفت. به کارش نگاه کردم، بعد از اینکه کیمچی رو از تیو یخچال بیرون آورد، رامن رو از توی کابینت بیرون آورد و کنار کیمچی گذاشت و بعد آب روی توی ظرف ریخت و روی گاز گذاشت تا جوش بیاد. لحظهای چشمم رو از کارش برداشتم و به پشتش نگاه کردم، وااااااااایییییییی.... بدن عضلانیش... کمر کمی باریک اما شونه ها و بازو های بزرگی داشت... قد بلندشششش... عررررررر... چه ددی جذابیییییییی... (هارو: خرشانس اگه آدم بود: لی ا/ت... جونگکوک: چه زری زدی هارو جان؟... نینا: بله لی ا/ت... کونت بسوزه... جونگکوک: ای کص*کشااااا... هارو: فحش نده من روزهام... جونگکوک: به کی*رم... من که نیستم... نینا: عجب دیوثیه...)
چشمم کم کم از کمرش به باسنش رفت... گودووووووو... کو*ن کوشولوووووووو... اهممم... بی ادب شدماااا (هارو: عهههه... استغفرالله... ا/ت جان ما روزه ایماااا 🗿📿)
بهش نزدیک شدم و نزدیک گاز وایستادم و به کارش نگاه کردم، یه نگاهی بهم انداخت و بعد دوباره کارشو کرد، وقتی آب جوش اومد، بسته رامن رو باز کرد و رامن رو با موادش توی آب ریخت. به دستای پر رگش نگاه کردم، ووایییییی، چرا انقد تو ددییییییی؟ وااااااای قربونت ددیم بشم... (هارو: اه اه اه چندشششش... ا/ت: چیه؟ به اینکه کوک ددیمه حسودی میکنی؟... نینا: ا/ت عزیزم خفه شو جرت میدمااااا... ا/ت: ددیییی... جونگکوک: باز چه گهی خوردین؟ خفه شو دیگه... بیام بکنمتون تو گونی؟... هارو:اصن ما میریم...)
بعد از مدتی که غذا درست شد و کوک غذا رو تیو ظرف ریخت و توی ظرف دیگه کیمچی ریخت و به سمت پیشخوانی که از گاز فاصله داشت رفت و ظرفا روی اُپن گذاشت، منم دنبالش رفتم، یکی از صندلی هایی که به اُپن چسبیده بود رو از اُپن فاصله داد، واااااای چه جنتلمن. روی صندلی نشستم. جونگکوک دوباره به سمت گاز رفت، کنار گاز ظرفی بود که از داخلش دو تا چاپستیک آورد، یه ظرف کوچیک دیگه هم مخصوص غذای بم بود آرود و غذای بم رو از تیو یه کمد بیرون آورد و توی ظرف ریخت. دوباره به سمت من و بم که کنار بود، اومد. ظرف غذا رو کنار بم روی زمین گذاشت و بم شروع کرد به خوردن.
کوک هم روی صندلی کنار من نشست و یدونه از چاپستیکا رو بهم داد، شروع کردیم به خوردن. به طرز باور نکردنی کیمیچیش خوشمزه بود. طعمش من رو یاد کیمچی هایی که وقتی خیلی کوچیک بودم بابام به کمک مامانم درست میکرد مینداخت.
+این کیمچی رو از کجا گرفتی؟
-چی؟ از هیچ جا نگرفتم.
+هااا؟ یعنی چی؟
-خودم درستش کردم.
+اوووو... کارت خیلی درسته.
-خوشمزست؟
+آره خیلی!
*کوک ویو*
از تعریفش لبخند زدم، انگار خیلی خوشش اومد بود و با اشتهای زیادی رامن و کیمچی رو میخورد. فقط به غذا خوردنش نگاه کردم... کیوتتتتت... چقد نازی تو آخههههه...
نگاهم فقط روی غذا خوردنش بود که یهو با صداش به خودم اومدم، متوجه شدم که داره نگام میکنه.
+چرا هیچی نمیخوری؟
-ها؟ چی؟
+میگم چرا غذا نمیخوری؟
-عاام... چیز... میخورم.
چاپستیک رو گرفتم و شروع کردم به خوردن، نتونستم خودم رو کنترل کنم و زیر چشمی بهش نگاه نکنم. بعد زا ۳۰ دقیقه که غذا رو خوردیم، ظرفا رو جمع کردم و گذاشتم توی سینک و شروع به شستنش کردم.
آاااااااااای دستم درد گرفتتتتتتتتتتت... میشه پارت بعدی رو غروب بزارم؟ دستم درد گرفت، دیگه نمیتونم تایپ کنم.
احساس میکنم اینجاهاش خیلی چرت شده... اگه خوشتون نیومد به بزرگی خودتون ببخشید... شرمنده😔
قربونتون بشم قشنگام☺️
بدرود🫡
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟓
*کوک ویو*
به سمت آشپزخونه رفتیم و بم هم دنبالمون اومد اما انگار ناراحت بود چون گفتم که به ا/ت دست نزنه، ولی باید یاد بگیره به اموال باباش دست نزنه. دوست داشتم همینجوری پیش ا/ت باشم اما باید براش غذا درست میکردم، چشمم به نگاه مظلومش افتاد و فهمیدم که بیش از حد گشنشه و دلم نیومد براش غذا درست نکنم و برای همین با اکراه ازش جدا شدم و به سمت یخچال رفتم و درش رو باز کردم. کیمچی رو که توی جاغذایی بود رو از یخچال بیرون آوردم، و روی اُپن کنار گاز گذاشتم.
*ا/ت ویو*
اووووخییییی گوگولیییییی، آخه به سمت حسودی میکنی؟ اوووووخیییی دلم میخواد حرصش بدم ولی گناه داره. رفتم توی آشپزخونه، معلوم بود که نمیخواد ولم کنه ولی من داشتم از گشنگی میمردم. با نگاه مظلومی بهش نگاه کردم و بی صدا درخواست غذا کردم، فهمیدم دلش برام سوخت و بالاخره ولم کرد و به سمت یخچال رفت. به کارش نگاه کردم، بعد از اینکه کیمچی رو از تیو یخچال بیرون آورد، رامن رو از توی کابینت بیرون آورد و کنار کیمچی گذاشت و بعد آب روی توی ظرف ریخت و روی گاز گذاشت تا جوش بیاد. لحظهای چشمم رو از کارش برداشتم و به پشتش نگاه کردم، وااااااااایییییییی.... بدن عضلانیش... کمر کمی باریک اما شونه ها و بازو های بزرگی داشت... قد بلندشششش... عررررررر... چه ددی جذابیییییییی... (هارو: خرشانس اگه آدم بود: لی ا/ت... جونگکوک: چه زری زدی هارو جان؟... نینا: بله لی ا/ت... کونت بسوزه... جونگکوک: ای کص*کشااااا... هارو: فحش نده من روزهام... جونگکوک: به کی*رم... من که نیستم... نینا: عجب دیوثیه...)
چشمم کم کم از کمرش به باسنش رفت... گودووووووو... کو*ن کوشولوووووووو... اهممم... بی ادب شدماااا (هارو: عهههه... استغفرالله... ا/ت جان ما روزه ایماااا 🗿📿)
بهش نزدیک شدم و نزدیک گاز وایستادم و به کارش نگاه کردم، یه نگاهی بهم انداخت و بعد دوباره کارشو کرد، وقتی آب جوش اومد، بسته رامن رو باز کرد و رامن رو با موادش توی آب ریخت. به دستای پر رگش نگاه کردم، ووایییییی، چرا انقد تو ددییییییی؟ وااااااای قربونت ددیم بشم... (هارو: اه اه اه چندشششش... ا/ت: چیه؟ به اینکه کوک ددیمه حسودی میکنی؟... نینا: ا/ت عزیزم خفه شو جرت میدمااااا... ا/ت: ددیییی... جونگکوک: باز چه گهی خوردین؟ خفه شو دیگه... بیام بکنمتون تو گونی؟... هارو:اصن ما میریم...)
بعد از مدتی که غذا درست شد و کوک غذا رو تیو ظرف ریخت و توی ظرف دیگه کیمچی ریخت و به سمت پیشخوانی که از گاز فاصله داشت رفت و ظرفا روی اُپن گذاشت، منم دنبالش رفتم، یکی از صندلی هایی که به اُپن چسبیده بود رو از اُپن فاصله داد، واااااای چه جنتلمن. روی صندلی نشستم. جونگکوک دوباره به سمت گاز رفت، کنار گاز ظرفی بود که از داخلش دو تا چاپستیک آورد، یه ظرف کوچیک دیگه هم مخصوص غذای بم بود آرود و غذای بم رو از تیو یه کمد بیرون آورد و توی ظرف ریخت. دوباره به سمت من و بم که کنار بود، اومد. ظرف غذا رو کنار بم روی زمین گذاشت و بم شروع کرد به خوردن.
کوک هم روی صندلی کنار من نشست و یدونه از چاپستیکا رو بهم داد، شروع کردیم به خوردن. به طرز باور نکردنی کیمیچیش خوشمزه بود. طعمش من رو یاد کیمچی هایی که وقتی خیلی کوچیک بودم بابام به کمک مامانم درست میکرد مینداخت.
+این کیمچی رو از کجا گرفتی؟
-چی؟ از هیچ جا نگرفتم.
+هااا؟ یعنی چی؟
-خودم درستش کردم.
+اوووو... کارت خیلی درسته.
-خوشمزست؟
+آره خیلی!
*کوک ویو*
از تعریفش لبخند زدم، انگار خیلی خوشش اومد بود و با اشتهای زیادی رامن و کیمچی رو میخورد. فقط به غذا خوردنش نگاه کردم... کیوتتتتت... چقد نازی تو آخههههه...
نگاهم فقط روی غذا خوردنش بود که یهو با صداش به خودم اومدم، متوجه شدم که داره نگام میکنه.
+چرا هیچی نمیخوری؟
-ها؟ چی؟
+میگم چرا غذا نمیخوری؟
-عاام... چیز... میخورم.
چاپستیک رو گرفتم و شروع کردم به خوردن، نتونستم خودم رو کنترل کنم و زیر چشمی بهش نگاه نکنم. بعد زا ۳۰ دقیقه که غذا رو خوردیم، ظرفا رو جمع کردم و گذاشتم توی سینک و شروع به شستنش کردم.
آاااااااااای دستم درد گرفتتتتتتتتتتت... میشه پارت بعدی رو غروب بزارم؟ دستم درد گرفت، دیگه نمیتونم تایپ کنم.
احساس میکنم اینجاهاش خیلی چرت شده... اگه خوشتون نیومد به بزرگی خودتون ببخشید... شرمنده😔
قربونتون بشم قشنگام☺️
بدرود🫡
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟓
- ۴۳.۶k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط