تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من² [part¹⁰]
*کوک ویو*
موقع شستن ظرفا متوجه ا/ت شدم که به سمت کاناپه رفت و بهم هم دنبالش رفت، کنار ا/ت نشست و ا/ت شروع به ناز کردن سرش کرد. من هم ظرفا رو کامل شستم و رفتم پیش و ا/ت و بم و کنار بم نشستم، طوری که بم بین من و ا/ت بود. یهو یه فکری به سرم زد، یاح یاح یاح، کوک مغزتون برم منننن... یه فیلم ترسناک بزارم، ات بترسه و اون موقعیت که بم رو کنار میزنه و من رو بغل میکنه... لیلیلیلیلی (هارو: زرشک)
-عزیزم! فیلم بزارم؟
+عاام... آره بزار.
-ترسناک؟
+مهمممم...
-احضار خوبه؟ (هارو: آخه احضار ترسناکه؟)
+عااام... آره.
بلند شدم و برق خونه رو خاموش کردم و پرده های پنجرهی توی آشپزخونه رو کشیدم تا نور به داخل خونه نیاد و ا/ت از تاریکی بیشتر بترسه. دوباره به سمتشون برگشتم و کنارشون نشستم،کنترل رو از روی میز گرفتم و تلویزیون رو روشن کردم. احضار ۱ رو پیدا کردم و گذاشتن. خیلی عادی داشتم فیلم رو نگاه میکردم که متوجه ا/ت شدم که بم رو بغل کرده، فکر کردم ترسیده ولی احیانا نباید منو بغل میکرد؟
سعی کردم اهمیت ندم ولی نتونستم... نههههههه... ا/ت قلبمو شکستی بیبی... نهههه... نمیشه... باید نقشمو عملی کنم. بم رو از ا/ت دور کردم و کنار خودم گذاشتمش و به ا/ت نزدیک شدم و بغلش کردم اما خیلی ریلکس بود، اصلا انگار نمیترسید.
حالا بم داشت با چشم غره بهم نگاه میکرد و منم با پوزخند بهش نگاه کردم... یاح یاح یاح.
بالاخره قسمت ترسناک فیلم رسید، الاناس که جیغ بزنه و انقد محکم بغلم کنه که اکلیلی بشم. صحنه اومد ولی... چرا جیع نمیزنه؟ چرااااااا؟ چرا نمیترسههههههه؟ نقشمممم... (هارو: اخییی خورد تو برجکت؟... جونگکوک: چه زری زدی؟😊🔪... هارو:مشخصه کونت سوخته که لی ا/ت بغلت نکرده... جونگکوک: لی؟ دیگه فک کنم جدی جدی باید بکنمت تو گونی... هارو: اششش مرتیکه خررر *الفرار*)
*ا/ت ویو*
همه چیز اوکی بود و خیلی عادی بم توی بغلم بود که یهو کوک بم رو از بغلم رفت و کنار خودش گذاشت، اولش تعجب کردن و تا خواستم چیز بگم که بغلم کرد و من ساکت شدم یهو یه صحنهی ترسناک رسید، همون صحنهای که یه جنه از بالای کمد میپرسید روی دختره، راستش این صحنه بجای ترسناک برام جالب بود، چون اصن ترسناک نبود. هر چند من قبلا هم اینو چند بار دیدم. یهو کوک محکمتر بغلم کرد، انگار ترسیده بود. متعجب سرم رو به سمتش برگردوندم و پرسیدم.
+ترسیدی؟
-نه...
+پس چرا انقد محکم بغلم کردی؟
-چون... فکر کردم تو ترسیدی... اما انگار اصلا نترسیدی...
+آره نترسیدم.
-چراااا؟ فیلم به این ترسناکی؟
+چون قبلا دیدمش...
یهو قیافش از تعجب به ناامیدی تبدیل شد، چرا ناراحته؟ چی تو اون مغزش میگذره؟ واااااااایییییی خدااااا نگاه کردنشووووووو... گوگولیییییی... یه ساعت پیش یه پا ددی واسه خودت بودی... ولی الان یه خرگوش کوچولوی کیوتی... واااااییییی قربونت برم من...
*کوک ویو*
بعد از مدتی احضار تموم شد و فیلم دیگه ای گذاشتم. از ژانرهای مختلف، عاشقانه، جنگی و... مدتی گذشت و ا/ت همچنان بغلم بود، ا/ت رو آروم از خودم دور کردم و دوباره به سمت آشپزخونه رفتم، چند تا خوراکی برداشتم و پیشش برگشتم، اما از بین اون خوراکیا فقط شیرکاکائو بود که چشمش رو گرفت و برداشت و خورد. توی مدتی که فیلم میدیدم، خودروی ها رو خوردیم. غرق تماشای فیلما بودیم و متوجه گذر زمان نشدیم. بالاخره ۶ تا فیلم رو تموم کردیم، چشمم به ا/ت افتاد که به جایی نگاه میکرد، دیدش رو دنبال کردن که فهمیدم به ساعت نگاه میکنه، ساعت ۷ غروب بود.
+عزیزم... من دیگه بهتره برم خونه.
-به این زودی؟
+آره عزیزم باید برم.
از روی مبل بلند شد و خواست بره.
-خیلی خب باشه... (با ناامیدی گفت)
+ناراحت نباش... فردا میتونی بیای کافه تا همدیگه رو ببینیم.
-جدی؟
+آره دیگه.
-باشه پس... فردا میام.
دیدن که به سمت در رفت و من سریع دنبالش رفتم.
-صبر کن میرسونمت.
+نه آخه...
-آخه نداره.
+باشه...
-دختر خوب.
بم با یه هاپ هاپ از ا/ت خدافظی کرد، ا/ت هم واسش دست تکون داد و با هم از خونه رفتیم بیرون، سوار ماشین شدیم و سوئیچم که هنوز روی جاش بود رو پیچوندم و ماشین رو روشن کردم. توی ماشین کلی صحبت کردیم و بعد از مدتی رسیدیم و ا/ت رو دم در خونش پیاده کردم. دستش رو به سمت دستگیره برد و خواست پیاده بشه.
شرمنده دیر گذاشتم... امیدوارم که خوشتون بیاد... ماچ به کلتون💋
بدرود🤗
شرط:
Like:25
Comment:25
*کوک ویو*
موقع شستن ظرفا متوجه ا/ت شدم که به سمت کاناپه رفت و بهم هم دنبالش رفت، کنار ا/ت نشست و ا/ت شروع به ناز کردن سرش کرد. من هم ظرفا رو کامل شستم و رفتم پیش و ا/ت و بم و کنار بم نشستم، طوری که بم بین من و ا/ت بود. یهو یه فکری به سرم زد، یاح یاح یاح، کوک مغزتون برم منننن... یه فیلم ترسناک بزارم، ات بترسه و اون موقعیت که بم رو کنار میزنه و من رو بغل میکنه... لیلیلیلیلی (هارو: زرشک)
-عزیزم! فیلم بزارم؟
+عاام... آره بزار.
-ترسناک؟
+مهمممم...
-احضار خوبه؟ (هارو: آخه احضار ترسناکه؟)
+عااام... آره.
بلند شدم و برق خونه رو خاموش کردم و پرده های پنجرهی توی آشپزخونه رو کشیدم تا نور به داخل خونه نیاد و ا/ت از تاریکی بیشتر بترسه. دوباره به سمتشون برگشتم و کنارشون نشستم،کنترل رو از روی میز گرفتم و تلویزیون رو روشن کردم. احضار ۱ رو پیدا کردم و گذاشتن. خیلی عادی داشتم فیلم رو نگاه میکردم که متوجه ا/ت شدم که بم رو بغل کرده، فکر کردم ترسیده ولی احیانا نباید منو بغل میکرد؟
سعی کردم اهمیت ندم ولی نتونستم... نههههههه... ا/ت قلبمو شکستی بیبی... نهههه... نمیشه... باید نقشمو عملی کنم. بم رو از ا/ت دور کردم و کنار خودم گذاشتمش و به ا/ت نزدیک شدم و بغلش کردم اما خیلی ریلکس بود، اصلا انگار نمیترسید.
حالا بم داشت با چشم غره بهم نگاه میکرد و منم با پوزخند بهش نگاه کردم... یاح یاح یاح.
بالاخره قسمت ترسناک فیلم رسید، الاناس که جیغ بزنه و انقد محکم بغلم کنه که اکلیلی بشم. صحنه اومد ولی... چرا جیع نمیزنه؟ چرااااااا؟ چرا نمیترسههههههه؟ نقشمممم... (هارو: اخییی خورد تو برجکت؟... جونگکوک: چه زری زدی؟😊🔪... هارو:مشخصه کونت سوخته که لی ا/ت بغلت نکرده... جونگکوک: لی؟ دیگه فک کنم جدی جدی باید بکنمت تو گونی... هارو: اششش مرتیکه خررر *الفرار*)
*ا/ت ویو*
همه چیز اوکی بود و خیلی عادی بم توی بغلم بود که یهو کوک بم رو از بغلم رفت و کنار خودش گذاشت، اولش تعجب کردن و تا خواستم چیز بگم که بغلم کرد و من ساکت شدم یهو یه صحنهی ترسناک رسید، همون صحنهای که یه جنه از بالای کمد میپرسید روی دختره، راستش این صحنه بجای ترسناک برام جالب بود، چون اصن ترسناک نبود. هر چند من قبلا هم اینو چند بار دیدم. یهو کوک محکمتر بغلم کرد، انگار ترسیده بود. متعجب سرم رو به سمتش برگردوندم و پرسیدم.
+ترسیدی؟
-نه...
+پس چرا انقد محکم بغلم کردی؟
-چون... فکر کردم تو ترسیدی... اما انگار اصلا نترسیدی...
+آره نترسیدم.
-چراااا؟ فیلم به این ترسناکی؟
+چون قبلا دیدمش...
یهو قیافش از تعجب به ناامیدی تبدیل شد، چرا ناراحته؟ چی تو اون مغزش میگذره؟ واااااااایییییی خدااااا نگاه کردنشووووووو... گوگولیییییی... یه ساعت پیش یه پا ددی واسه خودت بودی... ولی الان یه خرگوش کوچولوی کیوتی... واااااییییی قربونت برم من...
*کوک ویو*
بعد از مدتی احضار تموم شد و فیلم دیگه ای گذاشتم. از ژانرهای مختلف، عاشقانه، جنگی و... مدتی گذشت و ا/ت همچنان بغلم بود، ا/ت رو آروم از خودم دور کردم و دوباره به سمت آشپزخونه رفتم، چند تا خوراکی برداشتم و پیشش برگشتم، اما از بین اون خوراکیا فقط شیرکاکائو بود که چشمش رو گرفت و برداشت و خورد. توی مدتی که فیلم میدیدم، خودروی ها رو خوردیم. غرق تماشای فیلما بودیم و متوجه گذر زمان نشدیم. بالاخره ۶ تا فیلم رو تموم کردیم، چشمم به ا/ت افتاد که به جایی نگاه میکرد، دیدش رو دنبال کردن که فهمیدم به ساعت نگاه میکنه، ساعت ۷ غروب بود.
+عزیزم... من دیگه بهتره برم خونه.
-به این زودی؟
+آره عزیزم باید برم.
از روی مبل بلند شد و خواست بره.
-خیلی خب باشه... (با ناامیدی گفت)
+ناراحت نباش... فردا میتونی بیای کافه تا همدیگه رو ببینیم.
-جدی؟
+آره دیگه.
-باشه پس... فردا میام.
دیدن که به سمت در رفت و من سریع دنبالش رفتم.
-صبر کن میرسونمت.
+نه آخه...
-آخه نداره.
+باشه...
-دختر خوب.
بم با یه هاپ هاپ از ا/ت خدافظی کرد، ا/ت هم واسش دست تکون داد و با هم از خونه رفتیم بیرون، سوار ماشین شدیم و سوئیچم که هنوز روی جاش بود رو پیچوندم و ماشین رو روشن کردم. توی ماشین کلی صحبت کردیم و بعد از مدتی رسیدیم و ا/ت رو دم در خونش پیاده کردم. دستش رو به سمت دستگیره برد و خواست پیاده بشه.
شرمنده دیر گذاشتم... امیدوارم که خوشتون بیاد... ماچ به کلتون💋
بدرود🤗
شرط:
Like:25
Comment:25
- ۱.۱k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط