Part No escape
Part 20 — No escape
وقت ناهار بود. بازیکنها به صف ایستاده بودن که غذاشون رو بگیرن. صدای همهمهی آرومی تو فضا پیچیده بود، ولی کسی زیاد حرف نمیزد. جو هنوز سنگین بود.
اون دختر ظرف غذاش رو گرفت و از صف بیرون رفت. هنوز چند قدمی از صف دور نشده بود که چشمش افتاد به پیرزنی که گوشهی سالن نشسته بود. قیافهش خسته و گرسنه بود. چشمهاش به ظرفهای غذا دوخته شده بود، ولی چیزی نمیگفت.
دختر یه لحظه مکث کرد. یه نگاه به غذای خودش انداخت. بعد بدون فکر، آروم سمت پیرزن رفت و دستش رو رو شونهاش گذاشت.
"سوا — آجوما؟"
پیرزن سرش رو بلند کرد. وقتی نگاهش به چهرهی دختر افتاد، لبخند کمرنگی زد.
دختر هم لبخند زد و ظرف غذاشو گرفت سمتش.
"سوا — بگیرینش."
پیرزن کمی جا خورد.
"چرا؟"
دختر شونه بالا انداخت.
"سوا — چون شما بیشتر از من نیازش دارین."
"نه، من قبول نمیکنم، خودم ناهارمو دارم."
"سوا — لطفاً بگیرینش."
پیرزن با تردید ظرفو گرفت. انگار هنوز باورش نمیشد.
"ممنون، دخترم."
دختر لبخند ملایمی زد.
"سوا — نوش جونتون."
از پیرزن دور شد و رفت روی یکی از پلهها نشست. آرنجهاش رو روی زانوش گذاشت و با قاشقش بازی کرد. شاید ته دلش یه کم گرسنه بود، ولی حس خوبی داشت.
اون طرف، فلیکس تمام مدت این صحنه رو دیده بود. با چشمای تنگشده و ابروهای کمی بالا رفته. اون دختر واقعاً عجیب بود. تو یه بازی مرگ و زندگی، اصلاً به خودش فکر نمیکرد. با اینکه از مرگ برگشته بود، غذاش رو داد به یکی دیگه. بیهیچ تردیدی.
یه پوزخند صدادار زد و سرش رو به نشونهی ناباوری تکون داد. بعد بیحرف راه افتاد سمت دختر.
دختر همچنان با قاشقش بازی میکرد که حس کرد کسی کنارش نشست. سرش رو بلند کرد و با دیدن فلیکس جا خورد.
"سوا — ت..تو؟"
فلیکس بدون هیچ حرفی ظرف غذاش رو جلوش گرفت. چشمهاش بیحالت، ولی نگاهش دقیق بود.
"فلیکس — بگیرش."
دختر اول یه نگاه به ظرف انداخت، بعد به چشمهای فلیکس.
"سوا — ولی، این مال توئه."
"فلیکس — لازمش ندارم."
"سوا — نه، خودت بخور."
"فلیکس — اگه نمیخوری که بندازمش دور."
دختر با تردید ظرفو گرفت.
"سوا — ممنون."
فلیکس بیحرف سرش رو انداخت پایین. دختر چند ثانیه بهش خیره موند. بعد در ظرفو باز کرد، ولی باز نتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره.
"سوا — چرا داری میدیش به من؟"
فلیکس یه لحظه ساکت موند. بعد شونه بالا انداخت.
"فلیکس — نمیدونم. شاید چون تو هم این کارو کردی."
"سوا — مگه گرسنهت نیست؟"
"فلیکس — چرا، خب که چی؟"
دختر هنوز قانع نشده بود. ظرف رو دوباره سمتش گرفت.
"سوا — میگی گشنته، خب خودت بخور."
"فلیکس — دیگه دلم نخواست."
دختر اخمهاش تو هم رفت. ظرفو محکمتر گرفت سمتش.
"سوا — این مسخرهبازیا چیه؟ گفتی گشنته بعد میگی دلت نمیخواد؟"
فلیکس یه نگاه کوتاه به ظرف غذا انداخت. بعد سرش رو به نشونهی بیتفاوتی تکون داد.
"فلیکس — مشکل توئه. من دیگه نمیخورم."
دختره حرصش گرفت. انگشتهاش رو دور ظرف فشار داد و محکم جلو نگه داشت.
"سوا — نمیگیرمش، تا وقتی خودت یه لقمه نخوری."
فلیکس یه نفس عمیق کشید. بعد یه پوزخند گوشهی لبش نشست. نگاهش رو دزدید.
"فلیکس — عجب دردسری هستی.."
دختر بدون اینکه پلک بزنه، زل زد تو چشمهاش.
"سوا — بخور."
فلیکس برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. انگار داشت سبک و سنگین میکرد. بعد بیهوا، قاشقش رو فرو برد توی ظرف، یه لقمه کوچیک برداشت و بیحرف گذاشت دهنش.
"فلیکس — راضی شدی؟"
دختر یه لحظه تو شوک موند. بعد یه لبخند زد. همون لحظهای که لبخندش پیدا شد، انگار یه چیزی ته دل فلیکس تکون خورد. یه چیزی که نمیخواست بهش فکر کنه.
"سوا — عجب آدمی هستی تو."
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
وقت ناهار بود. بازیکنها به صف ایستاده بودن که غذاشون رو بگیرن. صدای همهمهی آرومی تو فضا پیچیده بود، ولی کسی زیاد حرف نمیزد. جو هنوز سنگین بود.
اون دختر ظرف غذاش رو گرفت و از صف بیرون رفت. هنوز چند قدمی از صف دور نشده بود که چشمش افتاد به پیرزنی که گوشهی سالن نشسته بود. قیافهش خسته و گرسنه بود. چشمهاش به ظرفهای غذا دوخته شده بود، ولی چیزی نمیگفت.
دختر یه لحظه مکث کرد. یه نگاه به غذای خودش انداخت. بعد بدون فکر، آروم سمت پیرزن رفت و دستش رو رو شونهاش گذاشت.
"سوا — آجوما؟"
پیرزن سرش رو بلند کرد. وقتی نگاهش به چهرهی دختر افتاد، لبخند کمرنگی زد.
دختر هم لبخند زد و ظرف غذاشو گرفت سمتش.
"سوا — بگیرینش."
پیرزن کمی جا خورد.
"چرا؟"
دختر شونه بالا انداخت.
"سوا — چون شما بیشتر از من نیازش دارین."
"نه، من قبول نمیکنم، خودم ناهارمو دارم."
"سوا — لطفاً بگیرینش."
پیرزن با تردید ظرفو گرفت. انگار هنوز باورش نمیشد.
"ممنون، دخترم."
دختر لبخند ملایمی زد.
"سوا — نوش جونتون."
از پیرزن دور شد و رفت روی یکی از پلهها نشست. آرنجهاش رو روی زانوش گذاشت و با قاشقش بازی کرد. شاید ته دلش یه کم گرسنه بود، ولی حس خوبی داشت.
اون طرف، فلیکس تمام مدت این صحنه رو دیده بود. با چشمای تنگشده و ابروهای کمی بالا رفته. اون دختر واقعاً عجیب بود. تو یه بازی مرگ و زندگی، اصلاً به خودش فکر نمیکرد. با اینکه از مرگ برگشته بود، غذاش رو داد به یکی دیگه. بیهیچ تردیدی.
یه پوزخند صدادار زد و سرش رو به نشونهی ناباوری تکون داد. بعد بیحرف راه افتاد سمت دختر.
دختر همچنان با قاشقش بازی میکرد که حس کرد کسی کنارش نشست. سرش رو بلند کرد و با دیدن فلیکس جا خورد.
"سوا — ت..تو؟"
فلیکس بدون هیچ حرفی ظرف غذاش رو جلوش گرفت. چشمهاش بیحالت، ولی نگاهش دقیق بود.
"فلیکس — بگیرش."
دختر اول یه نگاه به ظرف انداخت، بعد به چشمهای فلیکس.
"سوا — ولی، این مال توئه."
"فلیکس — لازمش ندارم."
"سوا — نه، خودت بخور."
"فلیکس — اگه نمیخوری که بندازمش دور."
دختر با تردید ظرفو گرفت.
"سوا — ممنون."
فلیکس بیحرف سرش رو انداخت پایین. دختر چند ثانیه بهش خیره موند. بعد در ظرفو باز کرد، ولی باز نتونست جلوی کنجکاویش رو بگیره.
"سوا — چرا داری میدیش به من؟"
فلیکس یه لحظه ساکت موند. بعد شونه بالا انداخت.
"فلیکس — نمیدونم. شاید چون تو هم این کارو کردی."
"سوا — مگه گرسنهت نیست؟"
"فلیکس — چرا، خب که چی؟"
دختر هنوز قانع نشده بود. ظرف رو دوباره سمتش گرفت.
"سوا — میگی گشنته، خب خودت بخور."
"فلیکس — دیگه دلم نخواست."
دختر اخمهاش تو هم رفت. ظرفو محکمتر گرفت سمتش.
"سوا — این مسخرهبازیا چیه؟ گفتی گشنته بعد میگی دلت نمیخواد؟"
فلیکس یه نگاه کوتاه به ظرف غذا انداخت. بعد سرش رو به نشونهی بیتفاوتی تکون داد.
"فلیکس — مشکل توئه. من دیگه نمیخورم."
دختره حرصش گرفت. انگشتهاش رو دور ظرف فشار داد و محکم جلو نگه داشت.
"سوا — نمیگیرمش، تا وقتی خودت یه لقمه نخوری."
فلیکس یه نفس عمیق کشید. بعد یه پوزخند گوشهی لبش نشست. نگاهش رو دزدید.
"فلیکس — عجب دردسری هستی.."
دختر بدون اینکه پلک بزنه، زل زد تو چشمهاش.
"سوا — بخور."
فلیکس برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. انگار داشت سبک و سنگین میکرد. بعد بیهوا، قاشقش رو فرو برد توی ظرف، یه لقمه کوچیک برداشت و بیحرف گذاشت دهنش.
"فلیکس — راضی شدی؟"
دختر یه لحظه تو شوک موند. بعد یه لبخند زد. همون لحظهای که لبخندش پیدا شد، انگار یه چیزی ته دل فلیکس تکون خورد. یه چیزی که نمیخواست بهش فکر کنه.
"سوا — عجب آدمی هستی تو."
#استری_کیدز #بنگچان #لینو #چانگبین #هیونجین #هان #فلیکس #سونگمین #جونگین
- ۵.۲k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط