#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#قطعهای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه
#پارت1
-------------------------------------------------------
ا.ت و رین از بچگی بهترین دوست های هم بودن همیشه باهام بازی می کردن. ا.ت با اینکه دختر بود خیلی خوب فوتبال بازی می کرد.
ا.ت یه دختر شیرین و مهربون بود از اون نوع دخترا که همه دوسش داشتن.
هیچکس انتظار اینو نداشت که ا.ت معشوقه ای یه آدم سردی و پرخاشگرای مثل رین باشه. هرچند ا.ت دختری بود که با یه تصمیم همه رو متعجب می کرد و این دفعه هم اینطوری بود.
ا.ت با صدای آلارم گوشی سریع از جاش پرید و یه لبخند پهن و پر از شادی زد. چشمانش از هیجان و شادی برق می زد.امروزه یه دوز خاص برای ا.ت بود. امروزه رین بعد از سالها خودش پیشنهاد دیت داد.
ا.ت سر از تخت بلند شد و تختش مرتب کرد و بعدش سریع رفت دوش گرفت و از هر چیزی که خوش بوش می کرد یا باعث می شد خوردنی بشه استفاده کرد.
خیلی برای این قرار ذوق زد بود. به این فکر می کرد که ممکن رین بلاخره بعد سالها یکم سردتر از قبل بشه.
ا.ت همانطور فکر های اکلیلی می کرد،بی خبر از اینکه این آخرین دیت اونا است...
ا.ت با هیجان از حموم بیرون اومدم و با سرعت روی میز آرایشی نشست و یه زد آفتاب برداشت و به صورت و دست هاش زد و بعدش یه کریم خوش بو کنند که بوی شکلاتت می داد به دست و گردنش زد.
دست ا.ت به سمت کرم پودر برداشت و به صورتش زد و شروع کرد به آرایش کردن آرایش نچال بود.
به محض اینکه از زدن سایه ای صورتی کم رنگ تموم کرد یه رژ لب قرمز کم رنگ گرفت و به لبش زد. چشم های ا.ت کم کم بالا رفت و به خودش تو آینه نگاه کرد.
ا.ت از آن دخترهایی بود که زیباییشان در نگاه اول فریاد نمیزد، اما آرامآرام توی ذهن مینشست و فراموش نمیشد. چشمهایش برقِ کودکانهای داشت، لبخندش نرم و دلنشین بود و پوستش زیر نور، لطافتی خاص پیدا میکرد. حتی وقتی ساده آرایش میکرد، انگار چیزی در چهرهاش بود که همهچیز را قشنگتر نشان میداد.
ا.ت لبخندی به خودش توی آینه زد که اون لحظه نور خورشید به صورتش خورد و باعث درخشیدن صورت ا.ت شد.
ا.ت آروم بلند شد و به سمت کمد لباسش رفت در حالی که حوله ای دور کمرش با هر چرخش ای که به کمرش می داد تکون می خورد.
دست ا.ت زیر چانه اش رفت و با دقت به لباس های که تو کمد بود خیره شده بود او واقعاً گیج شده بود برایش سخت بود که چه چیزی انتخاب کند.
ا.ت در آخر یه لباس ناز برداشت و بعد پوشید و سپس به سمت میز آرایشی نشست و موهایش رو شونه زد.
ا.ت چتری هایش رو شونه زد و بعد از تموم کردن شونه کردن موهاش بلند شد و یه کیف ناز از کمد برداشت و سپس گوشی اش را تقریباً روی کیف گذاشت.
صدای زنگ گوشی ا.ت رو کمی تعجب کرد. گوشی رو از کیف بیرون آورد و با دیدن اسم تماس گیرنده چشمانش برق زد
#پارت1
-------------------------------------------------------
ا.ت و رین از بچگی بهترین دوست های هم بودن همیشه باهام بازی می کردن. ا.ت با اینکه دختر بود خیلی خوب فوتبال بازی می کرد.
ا.ت یه دختر شیرین و مهربون بود از اون نوع دخترا که همه دوسش داشتن.
هیچکس انتظار اینو نداشت که ا.ت معشوقه ای یه آدم سردی و پرخاشگرای مثل رین باشه. هرچند ا.ت دختری بود که با یه تصمیم همه رو متعجب می کرد و این دفعه هم اینطوری بود.
ا.ت با صدای آلارم گوشی سریع از جاش پرید و یه لبخند پهن و پر از شادی زد. چشمانش از هیجان و شادی برق می زد.امروزه یه دوز خاص برای ا.ت بود. امروزه رین بعد از سالها خودش پیشنهاد دیت داد.
ا.ت سر از تخت بلند شد و تختش مرتب کرد و بعدش سریع رفت دوش گرفت و از هر چیزی که خوش بوش می کرد یا باعث می شد خوردنی بشه استفاده کرد.
خیلی برای این قرار ذوق زد بود. به این فکر می کرد که ممکن رین بلاخره بعد سالها یکم سردتر از قبل بشه.
ا.ت همانطور فکر های اکلیلی می کرد،بی خبر از اینکه این آخرین دیت اونا است...
ا.ت با هیجان از حموم بیرون اومدم و با سرعت روی میز آرایشی نشست و یه زد آفتاب برداشت و به صورت و دست هاش زد و بعدش یه کریم خوش بو کنند که بوی شکلاتت می داد به دست و گردنش زد.
دست ا.ت به سمت کرم پودر برداشت و به صورتش زد و شروع کرد به آرایش کردن آرایش نچال بود.
به محض اینکه از زدن سایه ای صورتی کم رنگ تموم کرد یه رژ لب قرمز کم رنگ گرفت و به لبش زد. چشم های ا.ت کم کم بالا رفت و به خودش تو آینه نگاه کرد.
ا.ت از آن دخترهایی بود که زیباییشان در نگاه اول فریاد نمیزد، اما آرامآرام توی ذهن مینشست و فراموش نمیشد. چشمهایش برقِ کودکانهای داشت، لبخندش نرم و دلنشین بود و پوستش زیر نور، لطافتی خاص پیدا میکرد. حتی وقتی ساده آرایش میکرد، انگار چیزی در چهرهاش بود که همهچیز را قشنگتر نشان میداد.
ا.ت لبخندی به خودش توی آینه زد که اون لحظه نور خورشید به صورتش خورد و باعث درخشیدن صورت ا.ت شد.
ا.ت آروم بلند شد و به سمت کمد لباسش رفت در حالی که حوله ای دور کمرش با هر چرخش ای که به کمرش می داد تکون می خورد.
دست ا.ت زیر چانه اش رفت و با دقت به لباس های که تو کمد بود خیره شده بود او واقعاً گیج شده بود برایش سخت بود که چه چیزی انتخاب کند.
ا.ت در آخر یه لباس ناز برداشت و بعد پوشید و سپس به سمت میز آرایشی نشست و موهایش رو شونه زد.
ا.ت چتری هایش رو شونه زد و بعد از تموم کردن شونه کردن موهاش بلند شد و یه کیف ناز از کمد برداشت و سپس گوشی اش را تقریباً روی کیف گذاشت.
صدای زنگ گوشی ا.ت رو کمی تعجب کرد. گوشی رو از کیف بیرون آورد و با دیدن اسم تماس گیرنده چشمانش برق زد
- ۳۰۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط