بلند داد زد :
بلند داد زد :
" خداااااا .. "
بلند تر ..
" خدااااااااااااا .. "
صداش میلرزید .. دلِ منم ازین حالش میلرزید ..
بغضش بالاخره شکست .. روی دو زانو خم شد .. انگار دیگه نمیتونست وزنشو تحمل کنه ..
دوییدم طرفش و سرشو توو بغلم گرفتم .. تند تند میگفتم " من قربونِ دلت .. گریه کن .. گریه کن سبک شی .. "
نفساش سنگین بود .. دستمو فشار میداد.. میدونستم گریه کردن براش سختِ .. میدونستم چه فشاری روشه .. میدونستم میخواد بازم وایسه .. ولی میدونستمم که نمیتونه .. میدونستمم که شکسته
صداش که دراومد انگار تهِ یه چاهِ عمیق بود نه توو بغلم .. لب زد شاید فقط .. و من شنیدم که باز گفت " خدااا... "
" خداااااا .. "
بلند تر ..
" خدااااااااااااا .. "
صداش میلرزید .. دلِ منم ازین حالش میلرزید ..
بغضش بالاخره شکست .. روی دو زانو خم شد .. انگار دیگه نمیتونست وزنشو تحمل کنه ..
دوییدم طرفش و سرشو توو بغلم گرفتم .. تند تند میگفتم " من قربونِ دلت .. گریه کن .. گریه کن سبک شی .. "
نفساش سنگین بود .. دستمو فشار میداد.. میدونستم گریه کردن براش سختِ .. میدونستم چه فشاری روشه .. میدونستم میخواد بازم وایسه .. ولی میدونستمم که نمیتونه .. میدونستمم که شکسته
صداش که دراومد انگار تهِ یه چاهِ عمیق بود نه توو بغلم .. لب زد شاید فقط .. و من شنیدم که باز گفت " خدااا... "
- ۳۹۷
- ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط