{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بقیش

بقیش

N:"نشد که، حالا چیکار کنم؟"
ناروتو با بغض سرش را روی پاهای سوناده گذاشته بود. اشک های شفافش که جلوی چشم های آبی اش را گرفته بودند، دیدش را تار میکردند.
گلویش سفت شده بود و باعث میشد با هر کلمه ته صدایش بلرزد:"نتونستم راضیشون کنم خیلی بی مصرفم."

قلب سوناده با هر کلمه ای که از بین لب های ناروتو بیرون می امد فشرده میشد.
دستش با محبت روی تارهای طلایی او حرکت میکرد، حرکتی نادر از زنی مقتدر مثل او.
Ts:"ششش، این چه حرفیه؟ منم بودم نمیتونستم جلوی اونهمه معترض وایسم."
ولی بنظر نمیرسید که این کلمات خیلی حال ناروتو را بهتر کرده باشند.
بینی اش را بالا کشید و پلک زد، قطره ها از مسیری کج بین مژه هایش، روی گونه اش غلتیدند:"اگه واقعا حمله کنن به اوچیها چی؟ ساسکه فکر میکنه من گفتم."
صدای ناروتو تقریبا در انتهای جمله اش شکست، چشم هایش را روی ران سوناده گذاشت و هق هق هایش شروع شد.
سوناده دوباره او را نوازش کرد:"ناروتو گریه چرا میکنی..."
صدای خودش هم حالا زیر تر از حد معمول بود.
میدانست پسرک محبوبش بیش از حد برای چنین چیز هایی اسیب پذیر است.
میدانست که ناروتو چقدر ساسکه را دوست دارد، احتمالا اینجور چیز ها برای قلب روشن و پاک او زیادی سنگین بود.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۸ناخن های سوناده توی سرشانه های ناروتو فرو رفتند، صدای...

پارت ۲۸ زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️کاکاشی کامل...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

پارت ۱۹ساکورا شانه ای به موهای صورتی رنگ کوتاهش کشید. تارهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط