آرتین بدونه حرفی خیره شده بود به من...
آرتین بدونه حرفی خیره شده بود به من...
آروم گفت
-چقدر بهت میاد...
تعجب کردم ازاین حرفش..
یهو سرشو تکون دادو فهمید چه گندی زده و هیچی نگفت بعد دوباره گفت
-میخوام به عنوانه پرستار بری..پیشه مهدی و مهدیو ببینی..
نمیدونم بااین حرفش وم شد..اونوقت که بهم گف پرستاره نمیزاره دوس داشتم جیغ بکشم..
حالا بااین لطفه آرتین کنترلمو از دست دلدمو نمیدونم چم شدو محکم پریدم بغله آرتین...
معلوم بود آرتین تعجب کرده بود...
آرتین خودشو کشید کنارو یه لبخنده تلخی زد..
تازه فهمیدم چه گندی زدم...
با ناراحتی گفتم
-معذرت دسته خودم نبودیهو ذوق زده شدم...
-اشکال نداره...
یخو روبهم گفت
-ببین مهتاب..باید خیلی طبیعی رفتار کنی..سوتی ندی زایه نکنی..باشه؟
-باش
-حالاهم زود برو مهدیو ببینو بیا تو همین اتاق..
هول گفتم
-باشه
از اتاق رفتم بیرون..
سعی میکردم خیلی خونسرد راه برم...
یهو یه مردی پسری چیزی بود از پشت گفت
-پرستار...
گفتم حتما بایه پرستارای دیگس ...
دوباره اومدم برم که صداش بلندتر شد
-پرستار
مجبوری برگشتم...اب دهنمو زود زود قورت میدادم..
دکتره دراومد گفت
-عه پرستار بیا اینجا...
به زور رفتم...
دکتر با تعجب گفت
-پرستاره جدیدی نمیشناسمت...
-اوهوم...
-عه پس چرا آقای احمدی نگفت...خب فامیلت؟
احمدی کی بود اخه...شاید مدیره بیمارستان بود..
پسره همون که دکتر بود..میخورد ۲۸یا۳۰بخوره...
با مکث گفتم
-براتی هستم
-اسمت؟
-فکر نمیکنم اینجا به اسم همدیگرو صدا کنید میکنید؟...
-جواب سوالمو با سوال نده
-مهتاب...
-چه اسمه قشنگی..ماه تابان
لبخنده خیلی مسخره ای بهش زدمو داشتم میرفتم که دوباره صدام زد..
میخواستم یه چاقو بردارم زبونشو ببرم..
بالبخنده زورکی رفتم..پیشش
بهم گفت
-خانومه براتی لطفا برید..توی اتاقه شماره ی ۷بیمارو چک کنید و وضعیتشو به من بدید
سری تکون دادمو رفتم...
خدایی خیلی جذاب بود پسره..ولی فضولللل
داشتم میرفتم توی اتاق..که دیدم اتاقه مهدی شماره ی ۷..ولی من بلد نبودم که چیکار کنم..ینی بلد بودم..ولی اگه اشتباه بود حسابی زایه میشدم..بعدم الان زود باید برم تا کسی متوجه نشده من...
درو بستم رفتم طرفه مهدی...
بالا سرش بودم..وقتی نگاش میکردم نابود میشدم...
یکی از پاهاشو بالا گرفته بودن...سرشو بسته بودن...دوتا دستاشو.....
وای هدا این صحنه داشت داغونم میکرد..که داداشمو تو این وضع ببینم اونی که تو تمامه زندگیم نزاشت پسرا بهم یه تو بگنو همیشه پشتم بود..حالا...حالا
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو بغضم شکست...شدته هق هقم بیشتر شد...
آروم روی صورته مهدی دست میکشیدمو بوسش میکردم...
ای خدا داداشمو به حالته قبلیش برگردون...اون دکترا اون دکترا میگفتن که مهدی ملول میشه...
دیگه باید میرفتم...هرچند که دل کندن از مهدی برام سخت بود تواین وضعیت باید میرفتم...تا توی دردسر نیفتم
...لپه مهدیو بوس کردمو..
یه نگاهی به دوروبر کردم...کسی نبود زود..فرار کردم.. آروم رفتم تو همون اتاق..
آرتین پشت در وایساده بود..
باهول اومد به من گفت
-چیکار کردی دیدیش؟...کسی چه که نفهمید
-آره دیدمش..نه فقط یه دکتره بهم گیر داد که به خیر گذشت...
-میخواستم پارتی بگیرم واستا..منو اونا میشناختنو قبول داشتن...ولی منم وقتی دیدم اون کارمنده احمقشون ..منو اصن نمیشناسه که اینجا کار میکنم..منم عصبانی شدم...
-هوففففف....آرتین
-هوم؟
همیشه میگفت جانم ولی ایندفعه...خب واسه من که فرقی نمیکنه....هرکه بدونه فکر میکنه عاشقشم...
-ممنونم ازت ...
-خواهش میکنم...
زود لباسمو درآوردمو داشتیم از اتاق میرفتیم بیرون...
تو سالن ..یهو یکی آرتینو شناخت..سرمو بالا بردم..از دیدنه اون کسی که آرتینو شناخت تعجب کردم..همون دکتره بود..تا منو دید..داشت شاخ درمیاور..
یهو به دسته آرتین که مچه منو گرفته بود ..نگاه کرد..
تودلم میگفتم الان چی میشه ینی...
یهو دکتره دراومد با تعجبو هول گفت
-آرتین....تو اینجا چیکار میکنی داداش...
آرتینم مجبور شد سرشو بیاره بالا و گفت
-قضیه داره بهت بعدا میگم...
دکتره به من داشت چپ چپ نگاه میکرد...
آروم دسته آرتینو فشار دادم...
برگشت به طرفه صورتم...
دیگه نمیتونستم نگم...
حالا همه چی خراب میشه..
دمه گوشش گفتم...
-آرتین اون همون دکترس...
آرتین آب دهنشو قورت داد..
دکتره نگاهش بدتر شده بود...
آرتین به دکتره گفت
-اینجا که نمیشه حرف زد...
-بیا بریم توی اتاقه من...
آرتین آروم نیرفت انگار میخواست یه چیز بهم بگه...
-ببین مهتاب الان این بیمارستان میتونه مارو بندازه زندان...بدونه اجازه رفتن سره یه اتاقه خیلی مهمو ..خودتو جا زدن جایه یه پرستار جرمه....اینم که تورودیده...منم اینجا کار میکنم...باید براش توضیح بدیم فقط سوتی نده..
سرمو از ترس تکون دادم...
نمیدونستم باید برم توکدوم اتاق..آرتین دستمو گرفتو منو زود کشید
آروم گفت
-چقدر بهت میاد...
تعجب کردم ازاین حرفش..
یهو سرشو تکون دادو فهمید چه گندی زده و هیچی نگفت بعد دوباره گفت
-میخوام به عنوانه پرستار بری..پیشه مهدی و مهدیو ببینی..
نمیدونم بااین حرفش وم شد..اونوقت که بهم گف پرستاره نمیزاره دوس داشتم جیغ بکشم..
حالا بااین لطفه آرتین کنترلمو از دست دلدمو نمیدونم چم شدو محکم پریدم بغله آرتین...
معلوم بود آرتین تعجب کرده بود...
آرتین خودشو کشید کنارو یه لبخنده تلخی زد..
تازه فهمیدم چه گندی زدم...
با ناراحتی گفتم
-معذرت دسته خودم نبودیهو ذوق زده شدم...
-اشکال نداره...
یخو روبهم گفت
-ببین مهتاب..باید خیلی طبیعی رفتار کنی..سوتی ندی زایه نکنی..باشه؟
-باش
-حالاهم زود برو مهدیو ببینو بیا تو همین اتاق..
هول گفتم
-باشه
از اتاق رفتم بیرون..
سعی میکردم خیلی خونسرد راه برم...
یهو یه مردی پسری چیزی بود از پشت گفت
-پرستار...
گفتم حتما بایه پرستارای دیگس ...
دوباره اومدم برم که صداش بلندتر شد
-پرستار
مجبوری برگشتم...اب دهنمو زود زود قورت میدادم..
دکتره دراومد گفت
-عه پرستار بیا اینجا...
به زور رفتم...
دکتر با تعجب گفت
-پرستاره جدیدی نمیشناسمت...
-اوهوم...
-عه پس چرا آقای احمدی نگفت...خب فامیلت؟
احمدی کی بود اخه...شاید مدیره بیمارستان بود..
پسره همون که دکتر بود..میخورد ۲۸یا۳۰بخوره...
با مکث گفتم
-براتی هستم
-اسمت؟
-فکر نمیکنم اینجا به اسم همدیگرو صدا کنید میکنید؟...
-جواب سوالمو با سوال نده
-مهتاب...
-چه اسمه قشنگی..ماه تابان
لبخنده خیلی مسخره ای بهش زدمو داشتم میرفتم که دوباره صدام زد..
میخواستم یه چاقو بردارم زبونشو ببرم..
بالبخنده زورکی رفتم..پیشش
بهم گفت
-خانومه براتی لطفا برید..توی اتاقه شماره ی ۷بیمارو چک کنید و وضعیتشو به من بدید
سری تکون دادمو رفتم...
خدایی خیلی جذاب بود پسره..ولی فضولللل
داشتم میرفتم توی اتاق..که دیدم اتاقه مهدی شماره ی ۷..ولی من بلد نبودم که چیکار کنم..ینی بلد بودم..ولی اگه اشتباه بود حسابی زایه میشدم..بعدم الان زود باید برم تا کسی متوجه نشده من...
درو بستم رفتم طرفه مهدی...
بالا سرش بودم..وقتی نگاش میکردم نابود میشدم...
یکی از پاهاشو بالا گرفته بودن...سرشو بسته بودن...دوتا دستاشو.....
وای هدا این صحنه داشت داغونم میکرد..که داداشمو تو این وضع ببینم اونی که تو تمامه زندگیم نزاشت پسرا بهم یه تو بگنو همیشه پشتم بود..حالا...حالا
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو بغضم شکست...شدته هق هقم بیشتر شد...
آروم روی صورته مهدی دست میکشیدمو بوسش میکردم...
ای خدا داداشمو به حالته قبلیش برگردون...اون دکترا اون دکترا میگفتن که مهدی ملول میشه...
دیگه باید میرفتم...هرچند که دل کندن از مهدی برام سخت بود تواین وضعیت باید میرفتم...تا توی دردسر نیفتم
...لپه مهدیو بوس کردمو..
یه نگاهی به دوروبر کردم...کسی نبود زود..فرار کردم.. آروم رفتم تو همون اتاق..
آرتین پشت در وایساده بود..
باهول اومد به من گفت
-چیکار کردی دیدیش؟...کسی چه که نفهمید
-آره دیدمش..نه فقط یه دکتره بهم گیر داد که به خیر گذشت...
-میخواستم پارتی بگیرم واستا..منو اونا میشناختنو قبول داشتن...ولی منم وقتی دیدم اون کارمنده احمقشون ..منو اصن نمیشناسه که اینجا کار میکنم..منم عصبانی شدم...
-هوففففف....آرتین
-هوم؟
همیشه میگفت جانم ولی ایندفعه...خب واسه من که فرقی نمیکنه....هرکه بدونه فکر میکنه عاشقشم...
-ممنونم ازت ...
-خواهش میکنم...
زود لباسمو درآوردمو داشتیم از اتاق میرفتیم بیرون...
تو سالن ..یهو یکی آرتینو شناخت..سرمو بالا بردم..از دیدنه اون کسی که آرتینو شناخت تعجب کردم..همون دکتره بود..تا منو دید..داشت شاخ درمیاور..
یهو به دسته آرتین که مچه منو گرفته بود ..نگاه کرد..
تودلم میگفتم الان چی میشه ینی...
یهو دکتره دراومد با تعجبو هول گفت
-آرتین....تو اینجا چیکار میکنی داداش...
آرتینم مجبور شد سرشو بیاره بالا و گفت
-قضیه داره بهت بعدا میگم...
دکتره به من داشت چپ چپ نگاه میکرد...
آروم دسته آرتینو فشار دادم...
برگشت به طرفه صورتم...
دیگه نمیتونستم نگم...
حالا همه چی خراب میشه..
دمه گوشش گفتم...
-آرتین اون همون دکترس...
آرتین آب دهنشو قورت داد..
دکتره نگاهش بدتر شده بود...
آرتین به دکتره گفت
-اینجا که نمیشه حرف زد...
-بیا بریم توی اتاقه من...
آرتین آروم نیرفت انگار میخواست یه چیز بهم بگه...
-ببین مهتاب الان این بیمارستان میتونه مارو بندازه زندان...بدونه اجازه رفتن سره یه اتاقه خیلی مهمو ..خودتو جا زدن جایه یه پرستار جرمه....اینم که تورودیده...منم اینجا کار میکنم...باید براش توضیح بدیم فقط سوتی نده..
سرمو از ترس تکون دادم...
نمیدونستم باید برم توکدوم اتاق..آرتین دستمو گرفتو منو زود کشید
- ۱۱.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط