Love and hate
Love and hate
پارت۳
{ویو ا.ت}
از تمرین برگشتم خونه زنگ در خورد سانا که خونست پس کی میتونه باشه رفتم در رو باز کردم با یک آقا رو به رو شدم بهش سلام کردم
ا.ت:سلام
مرده:سلام تو ا.ت هستی
ا.ت:بله و شما؟
مرد:من جانسو شوهر خالت هستم
ا.ت:کاری داشتید
جانسو:شنیدم برادرت رفته کره و ازش خبری نداری
ا.ت:بله شما از کجا میدونید؟
جانسو:این مهم نیست فقط خواستم بگم من پسرم کره است کیم تهیونگ میشناسیدش
ا.ت:نه متاسفانه
جانسو:جدی فکر میکردم میشناسیش
ا.ت:نه نمیشناسمش
جانسو:اوکی من بهت شمارش رو میدم
ا.ت:اوکی ممنون
خداحافظ
ویو ا.ت جانسو رفت رفتم تو اتاق پیش سانا براش همه چیز رو تعریف کردم چشماش داشت از کاسه در میومد
سانا:جدی شماره کیم تهیونگ رو بهت داد
ا.ت: اره بعد از ظهر بهش زنگ میزنم
{بعد از ظهر}
ا.ت:سانا بیا میخوام زنگ بزنم
سانا:اوکی وایسا اومدم (سانا اومد)
بوق بوق بوق(صدای تلفن)
تهیونگ:الو
ا.ت: سلام ببخشید کیم تهیونگ (دوستان ا.ت و سانا کره ای بلدن)
تهیونگ:بله ببخشید شما؟
ا.ت:ا.ت هستم
تهیونگ:اها همون که پدرم میگفت دنبال برادرش میگرده
ا.ت:بله شما میتونید کمکم کنید؟
تهیونگ:بله البته
ا.ت:ممنونم
{پرش به یک ماه بعد} (دوستان ببخشید دیگه نمی دونستم چی بنویسم)
ا.ت:ساناااااااااا(جیغ)
سانا: چته(بلند)
ا.ت:یو...یونگی(نفس نفس)
سانا:چی شده
ا.ت:تهیونگ گفت به پسره تو گروه مونه اسمش یونگیه
سانا:به خدا؟
ا.ت:به خدا
سانا:خب دیگه چی
ا.ت:فردا میرم وسایلتو جمع کن
سانا:اوکی
{فردا ظهر}
ویو ا.ت
بلاخره رسیدیم کره تهیونگ آدرس یه ساحل رو بهم داده بود گفت با تاکسی بیاین اونجا بعد با سانا تاکسی گرفتیم و رفتیم نمی دونستم کدوم تهیونگه یه پسری دیدم که بهش میخورد ۲۱،۲۲ سالشه باشه بهش گفتم
ا.ت:ببخشید شما کسی به اسم کیم تهیونگ میشناسید
پسره:چطور
ا.ت: همینطوری(یکم استرس)
پسره:نه
ا.ت:خیلی ممنون
پسره:خواهش میکنم
بعد از اینکه از پسره پرسیدم تهیونگ رو میشناسه گفت چطور یکم استرس گرفتم چون تهیونگ آدم معروفی بود
داشتم همینطور راه میرفتم که یک چهره آشنا دیدم اون.....
ادامه دارد
دوستان ببخشید اگه بد بود لطفاً حمایت کنید دارم زحمت میکشم
مرسی
پارت۳
{ویو ا.ت}
از تمرین برگشتم خونه زنگ در خورد سانا که خونست پس کی میتونه باشه رفتم در رو باز کردم با یک آقا رو به رو شدم بهش سلام کردم
ا.ت:سلام
مرده:سلام تو ا.ت هستی
ا.ت:بله و شما؟
مرد:من جانسو شوهر خالت هستم
ا.ت:کاری داشتید
جانسو:شنیدم برادرت رفته کره و ازش خبری نداری
ا.ت:بله شما از کجا میدونید؟
جانسو:این مهم نیست فقط خواستم بگم من پسرم کره است کیم تهیونگ میشناسیدش
ا.ت:نه متاسفانه
جانسو:جدی فکر میکردم میشناسیش
ا.ت:نه نمیشناسمش
جانسو:اوکی من بهت شمارش رو میدم
ا.ت:اوکی ممنون
خداحافظ
ویو ا.ت جانسو رفت رفتم تو اتاق پیش سانا براش همه چیز رو تعریف کردم چشماش داشت از کاسه در میومد
سانا:جدی شماره کیم تهیونگ رو بهت داد
ا.ت: اره بعد از ظهر بهش زنگ میزنم
{بعد از ظهر}
ا.ت:سانا بیا میخوام زنگ بزنم
سانا:اوکی وایسا اومدم (سانا اومد)
بوق بوق بوق(صدای تلفن)
تهیونگ:الو
ا.ت: سلام ببخشید کیم تهیونگ (دوستان ا.ت و سانا کره ای بلدن)
تهیونگ:بله ببخشید شما؟
ا.ت:ا.ت هستم
تهیونگ:اها همون که پدرم میگفت دنبال برادرش میگرده
ا.ت:بله شما میتونید کمکم کنید؟
تهیونگ:بله البته
ا.ت:ممنونم
{پرش به یک ماه بعد} (دوستان ببخشید دیگه نمی دونستم چی بنویسم)
ا.ت:ساناااااااااا(جیغ)
سانا: چته(بلند)
ا.ت:یو...یونگی(نفس نفس)
سانا:چی شده
ا.ت:تهیونگ گفت به پسره تو گروه مونه اسمش یونگیه
سانا:به خدا؟
ا.ت:به خدا
سانا:خب دیگه چی
ا.ت:فردا میرم وسایلتو جمع کن
سانا:اوکی
{فردا ظهر}
ویو ا.ت
بلاخره رسیدیم کره تهیونگ آدرس یه ساحل رو بهم داده بود گفت با تاکسی بیاین اونجا بعد با سانا تاکسی گرفتیم و رفتیم نمی دونستم کدوم تهیونگه یه پسری دیدم که بهش میخورد ۲۱،۲۲ سالشه باشه بهش گفتم
ا.ت:ببخشید شما کسی به اسم کیم تهیونگ میشناسید
پسره:چطور
ا.ت: همینطوری(یکم استرس)
پسره:نه
ا.ت:خیلی ممنون
پسره:خواهش میکنم
بعد از اینکه از پسره پرسیدم تهیونگ رو میشناسه گفت چطور یکم استرس گرفتم چون تهیونگ آدم معروفی بود
داشتم همینطور راه میرفتم که یک چهره آشنا دیدم اون.....
ادامه دارد
دوستان ببخشید اگه بد بود لطفاً حمایت کنید دارم زحمت میکشم
مرسی
- ۲۵
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط