{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی جهان ساکت شد

«وقتی جهان ساکت شد...»

خورشید بعد از روزها بالاخره یکم گرما پاشیده توی اتاق پناهگاه.
یانگ-می هنوز خوابه.
موهاش ریخته روی صورتش.
تو فقط نگاهش می‌کنی، انگار بخوای یه تصویر ازش توی ذهنت قفل کنی، برای وقتایی که شاید دیگه نباشه...

ناگهان یه صدا میاد.
ضربه‌ی محکم به در پناهگاه.
دو تا، سه تا…
انگار یه نفر (یا یه چیز؟) اون‌جاست.
یانگ-می بیدار می‌شه. می‌پره سمتت:
"کسی پیدامون کرده؟!"

تو سریع دستش رو می‌گیری و می‌ری سمت در پشتی.
صدای ضربه‌ها بیشتر می‌شن…
اما یه صدای دیگه هم هست.
یه صدا که داره زمزمه می‌کنه:
"باز کن... لطفاً... ما هنوز زنده‌ایم..."

تو و یانگ-می به هم نگاه می‌کنین.
تصمیم مهمیه.
شاید زنده باشن… شاید هم یه دام باشه…


ادامه دارد...•
دیدگاه ها (۰)

«وقتی جهان ساکت شد...»تو نزدیک در می‌ری.نفست توی گلوت گیر کر...

«وقتی جهان ساکت شد...»غروب فرا می‌رسه:هوا یه حال عجیب داره. ...

«وقتی جهان ساکت شد...»اون لبخند می‌زنه. همون لبخندی که همیشه...

«وقتی جهان ساکت شد...»تو دقیق نگاهش می‌کنی.نه خبری از زخم گا...

نقش اصلی مرد رمان=جانگ_ مان سوکاین پسره دختر کش ما به قدری خ...

نمی‌دونم چطور توضیحش بدم… فقط می‌دونم یه لحظه چشم‌هام رو بست...

🪐تکپارتی🌺عشق واقعی🌺تکپارتی🪐یه شب مهتابی، توی یه خیابون خلوت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط