{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I can be myself with him

I can be myself with him
Part⁵²

‌یکی از پسرای دانشگاه،روی زمین افتاده بود..با لب و دهن خونی،و صورت کبود..پای تهیونگ روی دل پسر بود
به دلیل کلاسِ خالی،کار برای تهیونگ راحت شده بود
در رو محکم باز کردم..تهیونگ با دیدن من تعجب ‌کرد
روبه‌روی تهیونگ وایسادم

-داری چیکار میکنی؟
+معلوم نیست؟انتقام
-این راهش نیست..با صحبت حلش کن..اصلا از چی انتقام میگیری؟

یه گوشی اورد بالا..لحظه‌ای هایی که من و تهیونگ کنار هم بودیم،تک به تکش،توی اون گوشی بود
چشمام رو عصبی بستم..نفس هام رو نامنظم خارج میکردم
تهیونگ متوجه عصبانیتم شد..با استرس گفت:

+نیلسو..اروم باش..دم بازدم..دم بازدم

چندباری نفس کشیدم..چشمام رو باز کردم..یه نگاهی به پسر کردم..و دوباره کنترلم رو از دست دادم
شروع کردم به زدنش..کمی طول کشید تا تهیونگ موقعیت رو درک کنه
اومد و از کمرم رو گرفت و از اون جدام کرد..با خنده گفت:

+فکر کردم راهش خشونت نیست(خنده*)
-من اینو میکشمش

دوباره خواستم برم سمتش،اما تهیونگ گرفتم
روی صندلی نشستم..پسره از فرصت استفاده کرد و فرار کرد..ولی یونگی گرفتش..گوشیش رو شکوندم و انداختم دور
تازگیا دارم روانی میشم اوفففف
تهیونگ اروم دستمو گرفت و بلندم کرد:

تهیونگ:بیا بریم کافه‌تریا

سرم رو اروم تکون دادم..باهم رفتیم..و منی که نمیدونستم،تهیونگ اون پسره رو تقریبا کشته...

تهیونگ یه میز انتخاب کرد و نشستیم..سرمو گذاشتم روی شونش
تمام اتفاقات رو مرور میکردم،تاااااا رسیدم به لیا

+اره..کار لیا بوده
-تو از کجا فهمیدی من به چی فکر میکنم؟
+میشناسمت


تقریبا اخرای کلاس بود..توی کلاس بودیم..لیا انگار برای شکستش ناراحت بود..استاد،در آخر کلاس گفت:

استاد:بچه ها فردا میرید اردو..وسایلتون رو جمع کنید و بیاید اینجا..بعدش با یه اتوبوس میرید
همه:چشم

از ذوق اروم دستامو به هم زدم..از استاد خداحافظی کردیم و استادمون رفت
وسایلم رو توی کیفم گزاشتم که برم خونه..وقتی داشتم خارج میشد،تهیونگ گفت:

+خدافظ کوچولو
-خدافظ اقای جنتلمن

و رفتم...

وسط اتاقم نشسته بودم..چمدونم کنارم بود و دنبال لباس های خوشگلم میگشتم
هیچی نخورده بودم و فقط لباسم رو عوض کرده بودم
حدودا ساعت یک شب بود که چمدونم رو بستم..یه کیف کولی برداشتم و وسایل بهداشتی،لوازم ارایشی،کیف پول،شارژر،عینکم رو داخلش گذاشتم
بالاخره کارها تموم شد
رفتم توی اشپزخونه..خیلی گنشنمهه
تصمیم گرفتم پاستا درست کنم
وسایلش رو بیرون آوردم و شروع کردم
داشتم سسش رو درست میکردم که گوشیم زنگ خورد:اسپایدرمن من'
جواب دادم..تماس تصویری بود..گوشیمو رو به یکی از ظرف ها تکیه دادم و وصل کردم

+سلام کوچولو
-انقدر بهم نگو کوچولو
+باشه کوچولو..داری چیکار میکنی؟
-پاستا درست میکنم..میخوای؟
+اوهوم
-میای اینجا؟
+تا ۱۰ دقیقه ی دیگه اونجام

و قطع کرد..این بشر واقعا دیوونه‌اس!
ظرف های پاستا رو شستم و غذا رو توی دوتا ظرف ریختم
مدتی گذشت،یعنی بیشتر از ۱۰ دقیقه
ولی تهیونگ نیومد
یه بطری شر*اب با دوتا جام گذاشتم
و همون لحظه زنگ در خورد
در رو باز کردم
تهیونگ با حالتِ...

*ادامه دارد...
[اسلاید دو:کیف نیلسو]
دیدگاه ها (۹)

I can be myself with himPart⁵¹به کمرم قوس و کشی دادم و از رو...

I can be myself with himPart⁵⁰دستش رو به کمرش گرفت..با پوزخن...

I can be myself with himPart³⁹سوهو اومد جلوی میزمکتابام رو ا...

I can be myself with himPart⁵لباسام رو عوض کردم..انقدر خسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط